Post #5279
2.93K
صبح زود قرار بود مامان بیاد بخشمون که یه سونوگرافی واسش انجام بدم و بعد با هم برگردیم خونه. حالا بماند که من از نیم ساعت زودتر رفتم بخش و روانداز تختها و سیمهای دستگاه و وضعیت دستمالکاغدی و دستکشها رو تمیز و مرتب کردم جوری که انگار تا چند دقیقه دیگه تیم اعتبارسنجی وزارت بهداشت قراره وارد اتاق بشه. اولش که وارد اتاق سونوگرافی شد گفت:" وای چقدر تاریکه اینجا!" و در ادامه با اکراه افزود "جاهای دیگه که میرفتم همه خوشگلتر بودن، بخشتون خیلی هم قشنگ نیست" و اولین ضربه رو به نازکآرای تن ساقهگل بخش قشنگم وارد کرد. به خودم گفتم عیبی نداره، بیا طبق روتین و چکلیستمون بریم جلو و قبل شروع سونوگرافی اومدم ازش شرححال بگیرم، پرسیدم که خب مشکلتون چی بوده تشریف آوردین؟ گفت پهلوی راستم درد میکنه. گفتم چند وقته؟ یه فکری کرد و گفت از وقتی تو رو باردار بودم:)) یعنی قشنگ تیپیک شرححال مریضهایی که صبح جمعه میان بیمارستان:)) بعد هم که سونو رو شروع کردم وسطاش گفت ببخشید خانم دکتر کی میان؟ گفتم من هستم دیگه، گفت "عه آخه شما خیلی کوچولویین که!" آخرشم که داشت میرفت، مثل مریضهایی که میخوان یه جوری به آدم بفهمونن که ما فهمیدیم تو رزیدنتی نه متخصص، گفت "ایشالا درسهات رو خوب بخونی و پزشک حاذقی بشی":))