امروز تقریبا، چهار سال بعد همون لحظه است. همیشه با خودم فکر میکردم یعنی اولین جامجهانیای که یار زندگیم رو پیدا کردم چه شکلیه. لابد قراره دوتایی بازیها رو ببینیم و کلی خاطرهسازی کنیم. ولی واقعیت زندگی اینه که من یار فوتبالیم رو پیدا کردم، ولی شبها از شدت خستگی، حتی پیش از اینکه بتونیم از روزمون بگیم، از خستگی بیهوش میشیم. خیلی از شبها حرفهامون ناتموم میمونه، و انقدر باید برای آیندهمون و ساختنش تلاش کنیم که فوتبال برامون تبدیل به معشوقهای قدیمی و خاطرات سالهای دور شده. چون رابطه بیشتر از هر بُعد دیگهای توی زندگی، نیاز به ساختن و ساختن و ساختن و یاد گرفتن داره. هر کاخ سفیدی و قلعهی رویایی ای که از زوجهای خوشبخت اطرافمون میبینیم، یه روزی تک به تک آجرهاش بنا شده، دونه به دونه ستونهاش گذاشته شده، گاهی حتی با دعوا، گاهی با دلخوری، گاهی با شیرینی و گاهی با بخشیدن چیزی که بخشیدنش آسون نبوده.
فهمیدم رابطه، یکی از مهمترین منابعیه که روحت ازش تغذیه میکنه، پس باید حواست بیشتر از هرچیزی به کیفیت و به ظرفیتش باشه، چرا که قراره وجود تو رو بازسازی بکنه، و در وقت مناسبش، تو هم باید از روی محبت و نه وظیفه، ظرف اون رو مثل یه یار واقعی، از محبت، عشق، همراهی و همیاری پر کنی و سیرابش کنی، چرا که اون آینهی توعه و تو، آینهی اون. هرچی در تو جاری بشه، انعکاسش یه جایی توی وجود او هم میشینه و هر نوری که بر تو بتابه، در او هم منعکس میشه و هر زخمی که در تو بمونه، ردش رو در او هم میشه دید و هر جوانهای که در تو سبز بشه، تصویرش توی چشمهای درخشان او هم منعکس میشه...
Post #5276
4.91K