وارد بیمارستان میشم، تندکی روپوشم رو عوض میکنم، چون قرار بوده ساعت ۷ چک سیتیها رو شروع کنیم ولی الان ۷ و پنج دقیقه شده، پس بدوبدو به سمت بخش میرم و نفسنفسزنان میرسم، در برقی شیشهای بخش کنار میره و من وارد بخشمون میشم. بخش همیشه خنک و آروم و قشنگمون که منِ گرمایی، دلم میخواد اسپیلتهای همیشه روشنش رو ببوسم و البته امروز، یه جور دیگهای دوستش دارم. تلویزیون بزرگ بخش روشنه، شبکه سه، بازی ایران و مصر، نتیجه یک یکه و همه کارشناسها، منشیها و بچههای پذیرش جمع شدن و دارن بازی رو میبینن. نگاهشون میکنم، اینها خانواده جدید منن که قراره با هم فوتبال ببینیم و جیغ بکشیم و حسرت بخوریم و شادی کنیم، خانوادهای که چهار سال پیش روحم از وجودشون خبر نداشت و حالا چند دقیقهی اول بعد از گلِ شجاع، قراره در بیخبری و سرمستانه، همدیگه رو از شادی بغل کنیم... اوه اونور رو نگاه کن، یه سری روپوش سفید دیگه با دیدنت لبخند میزنن و از جا بلند میشن و میگن سلام خانم دکتر! با حس خجالتی که چرا اینها همیشه به پات بلند میشن بهشون سلام میکنی و با دستهات اشاره میکنی که بچهها بشینین چرا بلند میشین، این گوگولیها سال یکیهات هستن و تو یک رزیدنت رادیولوژی سال دوییِ در آستانهی آزمون ارتقا هستی که یک ماه دیگه سال سه میشی!
آیا این برای تو که اونطور دلشکسته و بلاتکلیف گریه میکردی و فکر میکردی دنیا به آخر خودش رسیده، به حد کافی یک معجزه نیست عزیز من؟
Post #5274
3.5K