امروز تقریبا، چهار سال بعدِ همون لحظه است. بازیِ آخر ایران توی دور مقدماتی. اگه اون روزی که چهار سال پیش هقهقکنان داشتم خستگیهام رو بالا میآوردم و فکر میکردم هیچ چیز دیگهای توی این دنیا وجود نداره که باعث شادی و حال خوبم بشه، یه فریم از امروز رو بهم نشون میدادن، از دیدن منِ چهار سال بعد و در آستانهی بیست و هشت سالگی، همونقدر تعجب میکردم که فوتبالیا از صعود کیپورد به دور حذفی. تازه خیلی بیشتر. احتمالا با چشمهایی متعجب و حیران به خودم نگاه میکردم که چه طور صبح بیدار شدم، تندکی یه نیمرو درست کردم و توی نون همبرگر واسه خودم لقمه گرفتم، و در حالیکه با حسرت به مامان و بابا که دارن فوتبال رو تماشا میکنن نگاه میکنم، باهاشون خداحافظی میکنم و به سمت بیمارستان میرم. توی راه آیهالکرسی میخونم و صدقهی هفته رو کنار میذارم و دعای خارج شدن از خونه رو سه بار زیر لب زمزمه میکنم: بسم الله و بالله، توکلت علی الله و لاحول و لا قوه الا بالله، خدایا به نام تو و با توکل بر تو، که هیچ نیرویی جز از سمت تو وجود نداره
تا اینجاش رو البته شبیه چهار سال قبلم، نقطه اوج قصه از اون جایی شروع میشه که وارد بیمارستان میشم...
Post #5273
3.25K