Post #5272
3.51K
جامجهانی دورهی قبل، من اینترن بودم. اینترن طب اورژانس، با بیست تا کشیک دوازده ساعته در ماه. یه اینترن بلاتکلیف، خسته و رنجور که دیگه از سر و صدای اورژانس، از ترکیب بوی خون و الکل شبانه توی اورژانس، از سیر عجیب و غریب و سریع اتفاقات اورژانس، از احساس بلد نبودن و رویارویی با حجم عظیمی از مطالب جدید، خسته و کلافه شده بود. آبان ۱۴۰۱ بود. آبانِ خونین ۱۴۰۱. سیام آبانماه، بازی آخر ایران توی جام بود با انگلیس. نمیدونم چه دل خوشی داشتم که فکر میکردم کسی اون تایم اورژانس نمیاد و با بچهها میشینیم فوتبال رو تماشا میکنیم. ولی اون شب یکی از شلوغترین شبهامون بود. هنوزم وقتی چشمهام رو میبندم، میتونم شلوغی جمعیتی که اون شب جلوی استیشن اورژانس بیمارستان ترومای شهر جمع شده بودن رو به خاطر بیارم. یادمه همون وسطهای بازیای که حتی یک دقیقهش رو نتونستم ببینم، یه آقای جوونی به خاطر اینکه فکر میکرد دیر به خانومش رسیدگی شده، سرم داد زد و باهام بد حرف زد. با نگاه از بالا به پایین. با یه حالت پس شماها اینجا چه غلطی میکنین. خیلی دلم شکست. خستگی کل کشیکهای سنگین طب، بیخوابیها، اعصاب خردیها، بدوبدوهایی که کل اون ماه و ماههای قبل کرده بودم، حتی خستگی ندیدن بازی موردعلاقهم، گرومپی جمع شد و ریخت توی دلم و وقتی کشیک تموم شد، کل سنگینیی که روی قلبم بود رو با اشکهام بالا آوردم. خسته بودم. دلشکسته. تنها. عصبانی. انقدر خسته بودم که حتی برام مهم نبود این صحنه رو ثبت کنم تا چهار سال بعد، در جایی که نمیدونستم کجاست و توی موقعیتی که نمیدونستم چیه، یادم بیارمش. برام دیگه مهم نبود انگار اون لحظه که جامجهانی بعدی کجام. ته دلم یه ندایی بود که میگفت اصلا چه دل خوشی داری دختر، تو فقط اینترنی رو زنده بمون، جام و این خاطرهبازیا مال تو نیست!