حبّذا کاریزِ اصل چیزها...
در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن
مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Post #105
1.27K
این چیست این؟ صورتسازی سادهٔ نیمهتمامیست گویا... این کیست این؟ فرزندی که نگهداری پیرگشته پدر میکند؟ جوان رعنایی که دستِ افتادهای میگیرد؟ امیرزادهای که دانگی در جیب درویشی مینهد؟
نه... این صورتگری حکایت مشهوریست. آن که در اسرار التّوحید آمده که:
«مرا، چنان که باشد جوانان را، دل به سرپوشیدهای باز مینگریست. پس شبی آن زن پیغام فرستاد که من به عروسی میشوم، تو گوش دار که تا من چون بازمیآیم تو را بینم. من بر بام بنشستم و شب دراز کشید و مرا خواب گرفت..»
در منطق الطّیر آمده:
رفت معشوقش به بالینش فراز / دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعهای بنوشت چست و لایق او / بست آن بر آستینِ عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد / رقعه برخواند و به رو خونبار شد...
در معارف بهاءولد آمده:
«گفت: شب بيا. او منتظر میبود تا معشوقه فروآيد. چون از کارِ شویِ خود فارغ شد، بيامد. وی را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيبِ وی کرد و برفت...»
و در مثنوی آمده. حکایت آن عاشق که:
سالها در بندِ وصلِ ماهِ خود / شاهمات و ماتِ شاهنشاه خود
گفت روزی یار او کامشب بیا / که بپختم از پی تو لوبیا !
در فلان حجره نشین تا نیمشب / تا بیایم نیمشب من بیطلب
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد / چون پدید آمد مَهش از زیرِ گَرد
شب در آن حجره نشست آن گرمدار / بر امید وعدهٔ آن یارِ غار
بعد نِصفُ اللَّیل آمد یارِ او / صادقُ الوَعدانه آن دلدارِ او
عاشق خود را فتاده خفته دید / اندکی از آستینِ او درید
گردکانی چندش اندر جیب کرد / که تو طفلی، گیر این، میباز نرد
چون سَحَر از خوابْ عاشق برجهید / آستین و گردکانها را بدید
گفت یار ما همه صدق و وفاست / آن چه بر ما میرسد آن هم ز ماست...
کی و چگونه و کجا، برای صورتگران ما، آن دلبر معشوق ممشوق، چنین جوان برومندی شده، خود حکایت بلندتریست... به مثنوی بازگردیم که:
ای دلِ بیخواب ما زین ایمنیم / چون حَرَس بر بام چوبک میزنیم
گردکان ما در این مِطحَن شکست / هر چه گوییم از غم خود اندک است...
نه... این صورتگری حکایت مشهوریست. آن که در اسرار التّوحید آمده که:
«مرا، چنان که باشد جوانان را، دل به سرپوشیدهای باز مینگریست. پس شبی آن زن پیغام فرستاد که من به عروسی میشوم، تو گوش دار که تا من چون بازمیآیم تو را بینم. من بر بام بنشستم و شب دراز کشید و مرا خواب گرفت..»
در منطق الطّیر آمده:
رفت معشوقش به بالینش فراز / دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعهای بنوشت چست و لایق او / بست آن بر آستینِ عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد / رقعه برخواند و به رو خونبار شد...
در معارف بهاءولد آمده:
«گفت: شب بيا. او منتظر میبود تا معشوقه فروآيد. چون از کارِ شویِ خود فارغ شد، بيامد. وی را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيبِ وی کرد و برفت...»
و در مثنوی آمده. حکایت آن عاشق که:
سالها در بندِ وصلِ ماهِ خود / شاهمات و ماتِ شاهنشاه خود
گفت روزی یار او کامشب بیا / که بپختم از پی تو لوبیا !
در فلان حجره نشین تا نیمشب / تا بیایم نیمشب من بیطلب
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد / چون پدید آمد مَهش از زیرِ گَرد
شب در آن حجره نشست آن گرمدار / بر امید وعدهٔ آن یارِ غار
بعد نِصفُ اللَّیل آمد یارِ او / صادقُ الوَعدانه آن دلدارِ او
عاشق خود را فتاده خفته دید / اندکی از آستینِ او درید
گردکانی چندش اندر جیب کرد / که تو طفلی، گیر این، میباز نرد
چون سَحَر از خوابْ عاشق برجهید / آستین و گردکانها را بدید
گفت یار ما همه صدق و وفاست / آن چه بر ما میرسد آن هم ز ماست...
کی و چگونه و کجا، برای صورتگران ما، آن دلبر معشوق ممشوق، چنین جوان برومندی شده، خود حکایت بلندتریست... به مثنوی بازگردیم که:
ای دلِ بیخواب ما زین ایمنیم / چون حَرَس بر بام چوبک میزنیم
گردکان ما در این مِطحَن شکست / هر چه گوییم از غم خود اندک است...
- ❤ 11





