چون آورد او را، دردِ زه، سوی درخت خرما،
گفت ای کاشکی بمُردمی پیش از این،
و بودمی فراموش شدهای، از یاد رفته...
قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا
وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا...
پ.ن.
۱/ زین طلب بنده به کوی تو رسید / دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید
میشود مُبْدَل به سوزِ مریمی / شاخِ لبخشکی به نخلی خُرّمی
۲/ «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود، خواه دنیا خواه آخرت، خواه بازرگانی خواه پادشاهی، خواه علم خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوهدار شد.
تن همچون مریم است، هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الّا ما محروم مانیم و از او بیبهره.»
(فیه مافیه)
۳/ پس بدان این اصل را ای اصلجو / هر که را دَرد است او بُردهست بو
۴/ این خطّ و رنگ و تحریر...
.
Post #88
697
