TGViewer
Channel Public Channel
احسان عزیزی

احسان عزیزی

@ehsaneazizi

دانش‌آموخته‌ی جامعه‌شناسی و پژوهشگر تاریخ


اگر سخن و نکته ای بود:
azizi.research@gmail.com

یا پیام به صورت ناشناس:
https://t.me/paym_nashenasBot?start=deoHZIWVsgC93i

بازنشر مطالب با ذکر نام نویسنده آزاد است.
Subscribers
234
Photos
40
Videos
10
Links
31

Showing posts older than #99 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #98 240
....
تعمیم‌های ناروا

طباطبایی در مقدمه‌ی یکی از آثار متأخر خود نقل قولی از یک مورخ و باستان‌شناس معاصر فرانسوی می‌آورد:

ایران در فرهنگ و هنر اسلامی چنان جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده که کمابیش نیاز به فرضیه‌ای داریم تا بدانیم که در نخستین سده‌های دوره‌ی اسلامی چه اتفاقی افتاده است...


و بلافاصله می‌نویسد:

من گمان می‌کنم این گفته را می‌توان کمابیش به همه‌ی ناحیه‌های اندیشیدن ایرانی تعمیم داد. از این‌رو در این جستار...


او به ما نمی‌گوید بر چه اساس چنین تعمیم بزرگی می‌دهد و این تفوق در هنر ایرانی-اسلامی چه مناسبتی با تفسیر حقوقی مشروطیت در ایران دارد (بحثی که در ادامه مطرح می‌کند)... چنین تعمیم بزرگی آن‌هم بدون استدلال و طرح بحث و شواهد، که مبنای نگارش کتاب را شکل داده است، از اساس بی‌پایه و اساس می‌نماید. گویی نویسنده صرفاً در پی نقل قولی برای اثبات مدعیات خویش است...

پ.ن: در این مثال‌ها قصد نقد آثار و اندیشه‌های طباطبایی را ندارم، و چنان‌که پیش‌تر نیز اشاره شد، این کار را هیچ‌کس بهتر از میرسپاسی انجام نداده است. اگر به این مباحث علاقه‌مند بودید از اینجا دنبال کنید.

نقدونظر

#خطاهای_روش_شناختی

‌@EhsaneAzizi
  • 👍 2
Post #96 217
#خطاهای_روش_شناختی در تاریخ و علوم‌اجتماعی

هنوز چیزی بیش از یک‌ربع قرن مانده است تا از عمر تأسیس دانشگاه و ورود علم مدرن به ایران بگذرد تا به یکصد سالگی وجود این نهاد مدرن برسیم. نظام دانش و دانشگاه در ایران، اگرچه دوام و قوامی به درازای نزدیک به هفتاد سال دارد، اما به‌دلایل مختلف هنوز نتوانسته است فهم ما از جهان را به‌شکلی سامان‌دهی کند که راه‌حل‌های دموکراتیک و مبتنی بر خرد و عقل روشنگری برای مهم‌ترین مسائل و مشکلات‌مان ارائه دهیم. این ناکامی به‌ویژه در علوم‌انسانی رخ داده است، اگر نه که علوم‌طبیعی در همه‌جای دنیا فارغ از شکل نظام سیاسی و اجتماعی همواره ابزاری برای سلطه بر جامعه و طبیعت بوده است. چنان‌که نظام سیاسی در ایران، بخصوص پس از انقلاب ۵۷، از عقل و میراث روشنگری تنها علوم‌طبیعی و فیزیک هسته‌ای‌اش را گرفت و در تخاصم با زهدان این خرد ابزاری، یعنی غرب، امکانات و زیرساخت‌هایش را از پدرخواندگان کمونیستی خود (چین و روسیه) گرفت تا با تحقق آرمان آخرالزمانی خود در پی ویرانی و نابودی دشمنی باشد که نماینده و پایگاه غرب بود و با اتکا به همین علوم‌طبیعی غربی و امکانات بلوک شرق بود که روزشمار نابودی دشمنانش را در شهرها نصب می‌کرد و سازوکار‌های متنوعی برای کنترل، سانسور و سرکوب شهروندان تدارک می‌دید. از این‌رو، با سرکوب گسترده‌ی علوم‌اجتماعی در ایران طی دهه‌های اخیر که تحت عنوان انقلاب فرهنگی (برگرفته از همان پدرخوانده‌ی کمونیستی، چینِ دوران مائو) آغاز شد، نمی‌توان برای نظام دانش و دانشگاه در ایران اعتبار چندانی قائل شد. دلایل و شواهد بسیاری برای دفاع از این ادعا وجود دارد که اکنون نمی‌توان به تفصیل به آ‌ن‌ها پرداخت اما می‌توان به صورت اجمالی به مهم‌ترین‌شان اشاراتی داشت:

- ایدئولوژی‌زدگی دانشگاه‌ها و دانشکده‌های علوم انسانی (به‌ویژه در علوم اجتماعی): وقتی چپ‌ها در پی سرکوب بعد از انقلاب و شکست در تنازعات سیاسی (و همزمان با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی)، از صحنه‌ی سیاسی به ساحت فرهنگی جابه‌جا شدند و چپ فرهنگی به تأثیر از سرچشمه‌های فکری خود یعنی اروپا، در ایران نیز متولد شد. این ایدئولوژی‌زدگی را اسلام‌گرایان و دستگاه فشل بروکراتیک حاکمیت نیز دامن زد و با استخدام بی‌ضابطه و با اهداف سیاسی و ایدئولوژیک بر بی‌اعتباری هرچه بیشتر هیئت علمی‌های دانشگاه‌ها افزود.

- انزوای نظام دانش و دانشگاه در ایران: قطع ارتباط فکری میان نظام دانش و دانشگاه در ایران با سایر نقاط دنیا با تعطیلی دانشگاه‌ها در دهه ۶۰ و انقلاب فرهنگی آغاز شد و در دهه‌های بعدی نیز تنها اساتیدی امکان استخدام و تدریس در دانشگاه‌ها را داشتند که واجد معیارهای ارزشی و فرهنگی و ایدئولوژیک حاکمیت بودند. در نتیجه بسیاری از تحصیل کرده‌های دانشگاه‌های مطرح دنیا به بازگشت به کشور و ادامه‌ی فعالیت‌های پژوهشی و آموزشی خود حتی فکر هم نکردند. هرچند تعداد این افراد در دو سه دهه‌ی بعد از انقلاب کمتر بود اما در دو دهه‌ی اخیر به‌واسطه‌ی مهاجرت نخبگان علوم‌انسانی برای ادامه‌ی تحصیل در غرب افزایش یافت. به‌هرحال اگر فضا به این شکل بسته و سرکوب‌گرایانه نبود، بسیاری از افراد پس از پایان تحصیل به کشور باز می‌گشتند و اینگونه نبود که همان تعداد اندکی هم که بازگشتند پس از اندکی از دانشگاه‌ها اخراج و حذف شوند.

اما با تمام این کاستی‌ها، خروجی این نظام دانشِ منزوی و آلوده به انواع ایدئولوژی‌ها، به‌هرحال تداوم علوم انسانی سرخورده و نیمه‌جانی بود که هنوز راه بسیاری دارد تا جایگاه واقعی خود را بیابد. همین تداوم در نهایت آورده‌هایی برای‌مان داشته است که نتیجه‌ی آن شاید سال‌‌ها بعد مشخص شود. شاید مهم‌ترین دستاورد علوم‌اجتماعی پساانقلابی این بود که به‌هرحال مهم‌ترین و ابتدایی‌ترین مبانی و اصول تحقیق علمی در دانشگاه‌ها تدریس می‌شد و این مهم سبب دگرگونی نظم فکری دانشجویان شد.

تصور می‌کنم ما در مواجهه با تولیدات فکری و آثار نویسندگان و پژوهشگران از ابتدای تأسیس دانشگاه تاکنون، هیچ راهی نداریم جز آن‌که معیار داوری‌مان را همان معیارها و اصولی قرار دهیم که همچنان در دانشگاه‌های طراز اول دنیا رواج دارد. تا زمانی که بند ناف دانشگاه‌های ایران و نظام دانش ما با زهدان خود قطع باشد، و تا زمانی که ارتباط و تبادل فکری و نظری علوم‌اجتماعی ما با جهان در حد ترجمه‌ی آثار ژیژک و مارکوزه باشد، در بر همان پاشنه می‌گردد. از این‌رو شاید بهتر است در مواجهه با آثار و تولیدات فکری، در وهله اول به دنبال شواهدی در تأیید روش‌مند بودن مدعیات نویسندگان باشیم، یا به عبارتی شواهدی برای ابطال این روش‌مندی.

شاید این مقدمه‌ای بود برای مطالبی که در حد بضاعت و زمان اندک تحت عنوان #خطاهای_روش_شناختی با همین هشتگ در اینجا گردآوری خواهم کرد. اگر از جانب خوانندگان مورد نقد قرار گیرد، خوشحال خواهم شد.

۲۷ شهریور ۱۴۰۴
‌@EhsaneAzizi
  • 👍 2
Post #95 220
احسان عزیزی صدر تاریخ ما، مشروطیت، ذیل تاریخ غرب است
«... اما ایرانی نمی‌تواند در مواد تاریخ و تاریخ اندیشه‌ی خود از پشت "شیشه‌ی کبود‌" ایران‌شناسی نظر کند و "هویت" خود را از مجرای آگاهی انسان غربی دریابد.»


«پیوستن انبوه ایرانیان مهاجر به خیل ایران‌شناسان رسمی در دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی غربی نیز به نوبه‌ی خود، به یکی از عوامل سطحی‌تر شدن پژوهش‌های ایرانی تبدیل شده است...»


شاید اگر نویسنده‌ی این جملات را در کتابی که نمی‌دانستم نویسنده‌اش کیست می‌خواندم، باتوجه به ضد غربی بودن رنگ‌وبوی جملات، حدس می‌زدم شاید این سخنان را شریعتی یا آل احمد یا حتی یکی از همین هایدگریسم‌ها و مارکسیست‌های اسلامی یا شاگردانشان گفته باشند. اما این برشی از کتاب تأملی درباره‌ی ایران (جلد دوم) اثر جواد طباطبایی است.

نویسنده در ادامه می‌افزاید:
«این‌که امروز، به هرحال، چنان‌که در جای دیگری گفته‌ایم، تنها می توانیم از پشت این "شیشه‌ی کبود" در "آگاهی" گذشته‌ی خود نظر کنیم، و چنان‌که احمد فردید، به مناسبتی دیگر و از دیدگاه متفاوتی، می‌گفت "صدرِ تاریخ خود را ذیل تاریخ غربی" بدانیم، قولی است که ناچار نمی‌توانیم درباره‌ی آن تردید کرد....»

مشخص نیست چرا نویسنده چشم‌انداز غربی‌ها و آگاهی آن‌ها به ایران را با صفت «کبود» توصیف می‌کند! به هرحال این سخن فردید به مزاجش خوش آمده است.

قضیه از این قرار است که در این روزها به دنبال مباحث روش‌شناسی در آثار جواد طباطبایی هستم و به همین خاطر بخش نخست این کتاب تحت عنوان درآمد: اشارات نابهنگام در تاریخ‌نویسی ایرانی رفتم. اما اولین نکته‌ی قابل تأمل این است که مشخص نیست چرا این اشارات باید «نابهنگام» باشد؟! مگر جز این است که آثار علمی و پژوهشی در علوم‌اجتماعی و به‌ویژه تاریخ باید با روش‌شناسی مشخص و مدونی انجام شوند که به تفصیل توضیح دهد که نگارنده از کدامین مبانی و اصول و روش‌های پژوهشی و چارچوب‌های نظری و پارادایمی استفاده کرده است؟! عبارت نابهنگام تداعی‌گر جستارها و تأملاتی است که چندان مناسبتی با کار علمی و پژوهشی و از پیش برنامه‌ریزی شده ندارد. مانند آنچه بیشتر اوقات ما در همین شبکه‌های اجتماعی می‌نویسیم.

به هرحال از این نکته‌ی پیش‌پاافتاده گذشتم و گفتم شاید برداشت بنده بی‌راه است! اما هرچه جلوتر رفتم دیدم خیر این مقدمه، گویی واقعاً نابهنگام نگاشته شده و ربط چندانی نمی‌توان درباره‌ی صدر تا انتهای آن پیدا کرد. طباطبایی در این مقدمه به مسائلی پرداخته است که می‌توان مضامین آن‌ها را چنین خلاصه کرد:

- نقد سنت تاریخ‌نگاری در ایران (همزمان با نفی و نقد و طرد علم تاریخ و تاریخ‌نگاری غربی و سنت‌های اروپایی)
- توصیف و طرح دعوای مورخان به‌ویژه آراء ژاک لُ‌گُف بر سر دوره‌بندی‌های زمانی در تاریخ‌نویسی و مقایسه‌ی آن با دوره‌بندی‌های تاریخ ایران در تاریخ‌نگاری سنتی
- نقد شریعتی و سروش برای نقد ایدئولوژی و ابراز پرهیز از تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک (اینکه آن‌ها ایدئولوگ بودند و روایت آن‌ها از تاریخ و مسائل تاریخی ذیل ترویج ایدئولوژی سوسیالیستی و جامعه‌شناختی است). جالب آن‌که نویسنده، آثار این دو را جامعه‌شناسانه در نظر می‌گیرد و گویی چندان تمایزی میان ایدئولوژی و جامعه‌شناسی قائل نیست!
- طرح مسئله‌ای بحران آفرین برای ایران یعنی تجددخواهی که با شکست ایرانیان در جنگ با روسیه به عنوان نخستین خواستگاه‌های مشروطیت (که این آخری درواقع مقدمه‌ی ورود به مباحث کتاب است)

در نتیجه آن‌چه نویسنده به آن نمی‌پردازد، دقیقا همان عنوانی است که برای این بخش برگزیده است: اشارات به تاریخ‌نویسی ایرانی....

آنچه از این مقدمه برمی‌آید بیشتر نفی علم تاریخ مدرن و نفی روش‌ها و سنت‌های تاریخ‌نگاری که در غرب و پس از عصر روشنگری از قرن هجدهم و نوزدهم شکل گرفته است؛ و همزمان تأکید بر اینکه ما باید تاریخ‌نگاری خود را ابداء کنیم و بر مبنای اندیشه‌ی تاریخی و آگاهی تاریخی خود سنت تاریخ‌نگاری خود را ایجاد کنیم. چنانچه در نقل قول سوم آمده است گویی ما ایرانیان مردمانی هستیم که باید تمامی چرخ‌ها را دوباره اختراع کنیم و نمی‌توانیم از دستاوردها و دانش و علم غربی‌ها استفاده کنیم. این متن رنگ‌وبو و روحِ همان سنت بومی‌گرایی را دارد که از قضا در نوشته‌های شریعتی و سروش و آل‌احمد و دیگر نوادگان‌شان وجود دارد که بعد از انقلاب ۵۷ دانشکده‌های علوم‌اجتماعی ایران را اشغال کردند. کسانی مانند کچوییان و مرتضی فرهادی و دیگران...

با ذکر یک نقل قول دیگر این بحث را فعلاً می‌بندم تا در زمان دیگری به آن برگردیم.

«تردیدی نیست که باید درباره‌ی موجه بودن اطلاق دستگاه مقولات و مفاهیم تاریخ‌نویسی اروپایی تردید جدی کرد.»


منبع تمامی نقل قول‌ها که در گیومده آمده‌اند:
جواد طباطبایی (۱۳۸۵). تأملی درباره ایران (جلد دوم، بخش نخست) (مکتب تبریز و مقدمات تجددخواهی). انتشارت ستوده.

۲۶ شهریور ۱۴۰۴

#خطاهای_روش_شناختی
‌@EhsaneAzizi
  • 👍 1
  • 👎 1
Post #84 908
این روزها مهملات امثال عبدالکریمی برای برخی مایه‌ی تعجب و شگفتی است. به‌نظرم ایراد کار از ماست که با عقبه و سرچشمه‌های فکری امثال او آشنا نیستیم. او که از نوادگان فردید و هایدگریسم اسلامی است، پیشینیانش درباره‌ی بزرگ‌ترین و مهم‌ترین رویداد تاریخ ایران یعنی انقلاب مشروطه چنین نوشته‌اند:

«مشروطیت بالکل و بالتّمام غربزده‌ی مضاعف است. یعنی چه؟ یعنی فراماسون‌زده و یهودی‌زده، بطوری که صدر تاریخ ما، مشروطیت، ذیل تاریخ غرب است. و همین تاریخ زهوار دررفته و منسوخ غربی، به توسط منورالفکران و مقلدان بیسواد به نام ترقیخواهی و تجددطلبی به ایران می‌آید و پخش می‌شود. لذا برخلاف گفته‌ی بعضی، مشروطیت دفع فاسد به افسد است، نه افسد به فاسد، زیرا ماسونیت‌زدگی و از آن‌جا یهودیت‌زدگی به‌طور کلی از لوازم ذات مشروطه و انقلاب مشروطه بود که در حکومت قلدری پهلوی تکامل حاصل کرد.»


به نقل از م. بهروز (نام نویسنده مستعار است)، «جدایی کدام دین از سیاست؟»، کیهان، ش ۱۱۱۵۴ (دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۵۹)، ص ۱۲ (مقاله به تقریر احمد فردید) و تحریر جلال مکانیکی است.

حال تصور کنید که این فلسفه‌خوانده‌ی خودفیلسوف‌پندار به چنین مرتجعانی اقتدا می‌کند. دور از ذهن نیست که این نوادگان نوباوه در مدنیت نیمه‌کاره‌ی بر‌جای مانده به برکت همان مشروطیت، چنین درباره‌ی جنبش مهسا و وضع موجود و هرآنچه هست و نیست هرزه‌گویی کنند.

۲۳ شهریور ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
  • 👍 13
Post #82 260
ما مصرف کننده‌ی فاضلاب اروپا، چه غرب و‌ چه شرق، بوده‌ایم.


مهدی بازرگان "گرز پهلوان و حیای گربه"، میزان، ش ۴۵ (دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۵۹)، ص ۲.

فریدون آدمیت در نقد این سخن بازرگان می‌نویسد:
جامعه‌ای چندصدسال از حرکت تاریخ واپس مانده، در جهان اندیشه و دانش و فن چه داشت که مجبور به آموختن از مغرب زمین نباشد؟
مصرف کنندگان فاضلاب آنهایی هستند که مفهوم مدنیت جدید را در کل نفهمیده‌اند.
هم جن و پری را شناختند و هم فیزیک اتمی را، و خواستند قوانین طبیعی را بر آن پایه بشناسند.


به نقل از ضمیمه مجله جهان اندیشه. (تهران) خرداد ۱۳۶۰

پ.ن: امروز برای ما که پس از نیم قرن حکومت اسلامی که به سبک بازرگان کشور را مدیریت کرد، فناوری موشکی و هسته ای را از علوم طبیعی و با کمک چین و روسیه کمونیستی بنیان گذاشت و تا می توانست علوم انسانی را سرکوب کرد، این ترکیب جن و پری با فیزیک اتمی معنای دقیق تر و‌ واضح تری دارد، بخصوص حالا که زندگی چندین نسل به پای توهمات این جماعت تباه شد...
راستی باید دید اولین بار کدام شیادی امثال بازرگان و‌ جبهه ملی و نهضت آزادی را لیبرال خواند؟!
@EhsaneAzizi
  • 👍 7
Post #81 328
احسان عزیزی مرگ رهبر دیکتاتور گرامی‌داشت زندگی من از سینما سر درنمی‌آورم و تحلیل‌گر و کارشناس فنی و هنری سینما نیستم، اما می‌خواهم گاهی درمورد برخی فیلم‌هایی که می‌بینم اینجا بنویسم و چیزهایی ازشان به یادگار بگذارم. هرچند قبلاً هم درباره‌ی برخی فیلم‌ها می‌نوشتم. به…
عروسی ساکت
Nunta muta 2008
#برش_تصویری
@EhsanAzizi
Post #80 328
احسان عزیزی Nunta muta 2008 #فیلم #سینما @EhsaneAzizi
مرگ رهبر دیکتاتور
گرامی‌داشت زندگی



من از سینما سر درنمی‌آورم و تحلیل‌گر و کارشناس فنی و هنری سینما نیستم، اما می‌خواهم گاهی درمورد برخی فیلم‌هایی که می‌بینم اینجا بنویسم و چیزهایی ازشان به یادگار بگذارم. هرچند قبلاً هم درباره‌ی برخی فیلم‌ها می‌نوشتم. به هر صورت شاید شما هم خواستید ببینید، بنابراین تا جایی که بتوانم می‌کوشم ماجرای فیلم اسپویل نشود.

من در سینما اصالت را همیشه به تصویر می‌دهم نه قصه و داستان؛ چون تصور می‌کنم آنچه سینما را سینما می‌کند پیش از هرچیز تصویر است نه داستان. هنرِ فیلم‌ساز و سینماگر در این است که آنچه به بیان نمی‌آید را به تصویر بکشد و آنچه به بیان می‌آید را به‌گونه‌ای بیان کند (به تصویر بکشد) که در زبان و گفتار و بیان نگنجد. تصویر هم فرمی از گفتار و بیان است که کانون و ماهیت سینما و فیلم را شکل می‌دهد. البته این موجب نمی‌شود که به سراغ سینمای روایی و داستانی نروم و کل سینما را به تصویر فروبکاهم. بگذریم.

دیکتاتورها حتی بعد از مرگ‌شان هم دست از سر مردمان برنمی‌دارند و با میراث شومی که از خود باقی می‌گذارند همچنان جامعه را شکنجه می‌دهند. فیلم عروسی ساکت از آن دست فیلم‌هایی است که به شکلی درخشان و هنرمندانه توانسته حکومت‌های دیکتاتوری و تمامیت‌خواه را به تصویر بکشد بدون آنکه چندان درگیر قصه و روایت و تاریخ شود. این فیلم رومانیایی که یکی از روستاهای رومانی تحت سلطه‌ی اتحاد جماهیر شورویِ دهه ۵۰ میلادی را به تصویر می‌کشد، بیانِ تصویریِ گرامیداشت و پاسداشت زندگی‌ست. کارگردان با هنرمندی تمام به شکلی طعنه آمیز وجه تشابه ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواهی همچون کمونیسم با دین را به تصویر می‌کشد. آن‌جا که زن سابقاً فاحشه‌ی روستا به طعنه می‌گوید که می‌خواهد خبرنگاران را با دین به راه راست هدایت کند.

خلاصه‌ی داستان از این قرار است که مردم یکی از روستاهای رومانی درحال برگزاری جشن عروسی برای دو جوان عاشق پیشه‌اند که ناگهان خبر می‌آید که شب گذشته رهبر حزب کمونیست (استالین) مرده است و دست‌کم تا یک هفته عزای عمومی برقرار است و هرگونه تجمع و جشن و شادی و حتی تشییع جنازه ممنوع است.... مردم روستا اما در برابر دستور لغو مراسم مقاومت می‌کنند و تصمیم می‌گیرند شبانه و بی‌سروصدا مراسم را برگزار کنند... منتها مقاومتی از جنس زندگی. پیش‌برد زندگی عادی و وا ندادن به خواسته‌های دیکتاتور بزرگترین دهن‌کجی به استبداد است.

فیلم با لحنی طنز‌آمیز و سوررئال اقتدار نظام را به باد هیچ می‌گیرد. تمامی دستگاه تبلیغات حزب برای جذب عضو شکست‌خورده است و مردم روستا هیچ چیز برایشان از خودِ زندگی مهم‌تر و ارجح‌تر نیست. در ادامه بخشی از درخشان‌ترین سکانس فیلم که به نظرم می‌تواند سکانسی تاریخی در تاریخ سینمای قرن بیست‌ویکم باشد را باهم ببینیم.

درباره‌ی این فیلم چندان نمی‌توان نوشت. فقط می‌توان از به‌تصویر کشیدن این سطح از احمقانه بودن شکل حکومت دیکتاتوری لذت برد...

@EhsaneAzizi
  • ❤ 3
  • 👍 2
Post #78 229
احسان عزیزی امروز رهبر چین در لباس مائو در کنار نسخه‌های دیگری از استالین و کیم جونگ ایل (رهبر سابق کره‌ی شمالی) کنار یکدیگر تداوم سلطه و رهبری میراث شوم کمونیستی خود را جشن گرفتند... جنگ‌های قرن بیست‌ویکم [و شاید جنگ بین‌الملل سوم] بدون شک در سایه‌ی بلندِ نحس همان…
این کتاب همچنین با استناد به مدارک، نشان می‌دهد که چگونه تلاش برای جهش به سوی کمونیسم، به بزرگترین ویرانیِ دارایی‌ها در تاریخ بشر انجامید؛ ویرانگری‌ای که ابعاد آن بسی فراتر از تمام بمباران‌های جنگ جهانی دوم بود. حدود ۴۰ درصد از خانه‌های کشور به تلی از خاک بدل شد؛ خانه‌ها را ویران می‌کردند تا از مصالح آن کود بسازند، غذاخوری‌های عمومی برپا کنند، روستاییان را جابه‌جا کنند، جاده‌ها را صاف کنند، برای «آینده‌ای بهتر» فضا باز کنند، یا صرفاً برای مجازاتِ ساکنانش. طبیعت نیز از این گزند مصون نماند. هرچند هرگز ابعاد دقیق جنگل‌زدایی در دوران «جهش بزرگ به پیش» را نخواهیم دانست، اما این هجوم بی‌وقفه و طولانی به طبیعت، در برخی استان‌ها تا نیمی از درختان را نابود کرد. رودخانه‌ها و آبراه‌ها نیز آسیب دیدند؛ در سرتاسر کشور، سدها و کانال‌هایی که به قیمتِ جان و نیروی کارِ صدها میلیون کشاورزِ به بیگاری‌گرفته‌شده و با صرف هزینه‌های اقتصادی هنگفت ساخته شده بود، در عمل بی‌فایده یا حتی خطرآفرین از آب درآمدند و به رانش زمین، ته‌نشست رسوبات در رودها، شوره‌زار شدن خاک و طغیان‌های ویرانگر انجامیدند.

#برش

از مقدمه‌ی کتاب قحطی بزرگ مائو: تاریخ ویرانگرترین فاجعه‌ی چین، ۱۹۵۸-۱۹۶۲ با ترجمه‌ی حامد محلوجی
در دست انتشار از کتابستان برخط

@EhsaneAzizi
بامداد ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
  • 👍 4
  • ❤ 1
Post #77 233
احسان عزیزی امروز رهبر چین در لباس مائو در کنار نسخه‌های دیگری از استالین و کیم جونگ ایل (رهبر سابق کره‌ی شمالی) کنار یکدیگر تداوم سلطه و رهبری میراث شوم کمونیستی خود را جشن گرفتند... جنگ‌های قرن بیست‌ویکم [و شاید جنگ بین‌الملل سوم] بدون شک در سایه‌ی بلندِ نحس همان…
بین سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲، چین در گردابی دوزخی فرو رفت. مائو تسه‌تونگ، رئیس حزب کمونیست چین، با طرح «جهش بزرگ به پیش»، کشور را به کام جنون کشاند؛ طرحی که قرار بود در کمتر از پانزده سال، چین را به سطح بریتانیا برساند و از آن پیشی بگیرد. مائو می‌پنداشت که با به کار گرفتنِ بزرگترین سرمایه‌ی چین، یعنی نیروی کار صدها میلیونی‌اش، می‌تواند یک‌شبه کشورش را از رقیبان پیش بیندازد. چین به‌جای پیروی از الگوی توسعه‌ی شوروی که صرفاً بر صنعت تکیه داشت، می‌بایست «بر روی دو پا گام بردارد»: توده‌های روستایی را بسیج کردند تا هم‌زمان کشاورزی و صنعت را دگرگون کنند و اقتصادی عقب‌مانده را به جامعه‌ای کمونیستی و مدرن، با رفاه برای همگان بدل سازند. در سودای ساختن بهشتی آرمان‌شهری، همه چیز را اشتراکی کردند؛ روستاییان را در کمون‌های غول‌پیکری گرد آوردند که آن را طلیعه‌ی ظهور کمونیسم می‌خواندند. کار، خانه، زمین، دارایی‌ها و در یک کلام، تمام معیشت مردمان روستا از کفشان رفت. غذا، که در غذاخوری‌های عمومی و بر اساس شایستگی توزیع می‌شد، به سلاحی تبدیل شد تا مردم را به اطاعت محض از فرامین حزب وادارند. پویش‌های عظیم آبیاری، گاه تا نیمی از روستاییان را ناچار می‌کرد که هفته‌ها پی‌درپی، اغلب دور از خانه و بدون غذا و استراحت کافی، در پروژه‌های کلانِ حفاظت از منابع آب کار کنند. سرانجامِ این آزمایش، بزرگترین فاجعه‌ای بود که آن سرزمین تا آن زمان به چشم دیده بود؛ فاجعه‌ای که به قیمت جانِ ده‌ها میلیون انسان تمام شد...
...
...اسناد این بایگانی عظیم و پرجزئیات [نویسنده پیش‌تر درباره‌ی آن توضیح داده است]، تصور ما را از «جهش بزرگ به پیش» یکسره برهم می‌زند. برای نمونه، پژوهشگران تا کنون برای برآورد شمار کل جان‌باختگان، چاره‌ای جز تخمین و برون‌یابی بر اساس آمار رسمی جمعیت، از جمله داده‌های سرشماری سال‌های ۱۹۵۳، ۱۹۶۴ و ۱۹۸۲، نداشته‌اند. برآوردهای حاصل از این روش، حاکی از رقمی بین ۱۵ تا ۳۲ میلیون «مرگ مازاد» است. اما گزارش‌های تهیه‌شده در همان دوره توسط «اداره امنیت عمومی»، در کنار گزارش‌های حجیم و محرمانه‌ای که کمیته‌های حزبی در اواخرِ «جهش بزرگ به پیش» گردآوری کردند، همگی از ناکافی بودن این محاسبات حکایت دارند و از فاجعه‌ای با ابعادی به مراتب گسترده‌تر پرده برمی‌دارند. اسناد این کتاب نشان می‌دهد که بین سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲، دست‌کم ۴۵ میلیون نفر بیهوده جان باختند.

رویای دستیابی به فراوانی، نه تنها به یکی از مرگبارترین کشتارهای تاریخ بشر انجامید، بلکه خسارتی بی‌سابقه بر پیکره‌ی کشاورزی، تجارت، صنعت و حمل‌ونقل کشور به بار آورد. دیگ و تابه و ابزارآلات شخصی را به کوره‌های دست‌ساز خانگی می‌ریختند تا تولید فولاد کشور—که یکی از نشانه‌های سحرآمیز پیشرفت به شمار می‌رفت—افزایش یابد. شمار دام‌ها به سرعت کاهش یافت؛ نه فقط به دلیل کشتار برای صادرات، بلکه چون با وجود طرح‌های گزاف برای ساخت خوک‌دانی‌های عظیمی که قرار بود سفره همگان را رنگین کند، گله‌‌گله از بیماری و گرسنگی تلف می‌شدند. اتلاف منابع رواج یافت، زیرا مواد خام را به درستی تخصیص نمی‌دادند و مدیران کارخانه‌ها برای بالا بردن آمار تولید، آگاهانه ضوابط را زیر پا می‌گذاشتند. در این تلاش بی‌وقفه برای افزایش تولید، همگان به ماست‌مالی و سرهم‌بندی روی آوردند و کارخانه‌ها انبوهی از کالاهای بنجل تولید می‌کردند که بدون‌مشتری، در کنار خطوط راه‌آهن تلمبار می‌شد. فساد در تاروپود زندگی رخنه کرد و همه‌چیز، از سس سویا گرفته تا سدهای آبی را آلوده ساخت. نظام حمل‌ونقل، زیر بار تقاضاهای سرسام‌آور اقتصاد دستوری، به مرز فروپاشی رسید و سرانجام از هم گسست. کالاهایی به ارزش صدها میلیون یوان در غذاخوری‌ها، خوابگاه‌ها و حتی کف خیابان‌ها انباشته شده بود و بخش بزرگی از آن به سادگی می‌پوسید یا زنگ می‌زد. تصور نظامی چنین ویرانگر و پراتلافی دشوار است؛ نظامی که در آن، درحالی‌که مردم روستا برای یافتن ریشه، زمین را چنگ می‌زدند و گِل می‌خوردند، محصول غله در کنار جاده‌های خاکی رها شده بود تا بپوسد.
@EhsaneAzizi
  • 👍 4
Post #76 211
امروز رهبر چین در لباس مائو در کنار نسخه‌های دیگری از استالین و کیم جونگ ایل (رهبر سابق کره‌ی شمالی) کنار یکدیگر تداوم سلطه و رهبری میراث شوم کمونیستی خود را جشن گرفتند...

جنگ‌های قرن بیست‌ویکم [و شاید جنگ بین‌الملل سوم] بدون شک در سایه‌ی بلندِ نحس همان میراث شومِ مقاومت در برابر مدرنیته و روشنگری‌ست که فاشیسم و کمونیسم را به ارمغان آورد و میلیون‌ها کشته بر جای گذاشت.

در ادامه‌ی مجموعه‌ی #پرسش_از_تاریخ سه‌گانه‌ای درباره‌ی تاریخِ چینِ کمونیستی منتشر خواهد شد که تاریخی مفصل از چینِ سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۶ را در بر می‌گیرد. عنوان کتاب‌ها از قرار زیر است:

تراژدی آزادی: تاریخ انقلاب چین ۱۹۴۵-۱۹۵۷
قحطی بزرگ مائو: تاریخ ویرانگرترین فاجعه‌ی چین، ۱۹۵۸-۱۹۶۲
انقلاب فرهنگی: تاریخ مردم، ۱۹۶۲-۱۹۷۶


هر سه اثر در دست ترجمه‌اند و امیدوارم حداکثر تا زمستان امسال منتشر شوند.

حالا که شی جین‌پینگ، مائو را از قبر بیرون کشیده و لباس مرحوم را بر تن کرده، بد نیست برشی از کتاب قحطی بزرگ مائو را در ادامه باهم بخوانیم تا ما نیز به نوبه خود حوالتی برای آن روح در گور خفته داشته باشیم...

در ادامه بخوانید
@EhsaneAzizi
  • 👍 3
  • 👎 1
Post #75 11.5K
انحصار شکنیِ ایران‌دوستی از ایرانشهری‌ها و باستان‌‌گرایان

تاکنون تصور می‌کردم که در ایران تنها دو جریان فکری و سیاسی و ایدئولوژیک در تقابل و دشمنی و ستیز با مدرنیته و روشنگری وجود داشته است، کمونیسم و اسلام‌گرایی! اما این‌روزها هرچه بیشتر سخنان و نوشته‌ها و ایده‌های ایران‌شهری‌ها را پی میگیرم، به نتایج دیگری میرسم.

ظاهراً یک جریان سومی هم وجود دارد که به شدت ضد روشنگری و ضد ارزش‌های مدرن است و اتفاقاً زیر خراب‌کاری‌ها و ویرانی‌هایی که چپ و اسلام‌گرایی از خود بر جای گذاشته پنهان شده است. جریانی که می‌کوشد هرگونه امر ملی، هویت ملی، ایران دوستی، میهن دوستی و هر شکل از سخن درباره‌ی ایران و تاریخ آن را به دخل و تصرف خود درآورد و این حق را برای خود به شکلی انحصاری حفظ کند. این جریان را می‌توان به درستی ذیل «باستان‌گرایی» یا «باستان‌گرایان» دسته‌بندی کرد. به این معنا که با تمامی اختلاف‌نظرهای جزئی در این گروه، در نهایت شکلی از تاریخ‌گرایی و بازگشت به گذشته مهم‌ترین ویژگی آ‌ن است.

درواقع مسأله‌ی این گفتمان اکنون و آینده‌ی ایران نیست. مسأله‌ی آن‌ها گذشته‌ی باشکوهی است که با انحطاط مواجه شده (چنانچه از کانون نظریات و آراء طباطبایی می‌توان به وفور شاهد آورد) که باید احیاء شود. مسأله‌ی این گفتمان سعادت و رفاه انسان ایرانی و احقاق حقوق شهروندی برای تکوین جامعه‌ای آزاد و برابر نیست، بلکه در پی بازتعریف نظمی پدرسالارانه و رهبرپرستانه و شاه‌پرستانه‌ است و از نظر آن‌ها تنها با رجوع به تاریخ و گذشته‌ی ایران می‌توان آینده را ترسیم کرد. البته آینده‌ای که رو به گذشته دارد. شاید از این‌روست که شاهنامه برای آن‌ها همچون قرآن برای اسلام‌گرایان مقدس است.

این گفتمان می‌کوشد خود را آلترناتیوی مشروع برای روایت چپ و اسلام از انسان، تاریخ، گذشته‌ی ایران و حتی اسلام، انسان شرقی و دیگری (غرب و جوامع غربی) نشان دهد. اما این گفتمان دست‌برقضا در همان پارادایم ضدیت با مدرنیته و روشنگری و عقل روشنگری قرار دارد. در حقیقت می‌توان در کنار هایدگریسم اسلامی(به تعبیر محدثی) و مارکسیسم اسلامی(که مشخص نیست چرا محدثی آن را مسکوت گذاشته)، شکلی از هایدگریسم ایرانی را طی دست‌کم یکصد سال اخیر شناسایی کرد. گفتمانی که نمی‌تواند همچنان به مسائل ایرانِ مدرن و اساساً جهان مدرن پاسخی مدرن و عقلانی و به غایت انسانی بدهد. این گفتمان «گذشته‌» و «تاریخ» و «فرهنگ» ایران را به جای انسان می‌نشاند و می‌خواهد جهان را ذیل آن توضیح دهد و دقیقاً از این‌روست که نه انسان‌گرا بلکه باستان‌گراست.

در حقیقت نوعی دوگانه‌ی کاذب میان باستان‌گرایان که خود را بهترین مدافعان ایران می‌دانند با دیگر گفتمان‌های ضد روشنگری ایجاد شده است که مطابق با آن نمی‌توان افق و چشم‌اندازی برای آینده‌ی ایران متصور شد. این گفتمان صرفاً محدود به پیروان نظریه‌ی ایران‌شهری هم نیست و حتی به بعد از انقلاب ۵۷ هم محدود نمی‌شود. جریانی که از قضا ریشه‌هایی در اولین برخوردها و مواجهه‌های جدی ما با مدرنیته و جوامع غربی دارد. دفاع این گفتمان از بازگشت و احیای نهاد سلطنت نیز از این‌روست، نه از سر پیگیری اهداف و ارزش‌های مدرن که بر مبنای عقل و ارزش‌های دوران روشنگری باشد.

این گفتمان هم مانند هایدگریسم اسلامی و چپ (کمونیسم و مارکسیسم و اسلام‌گرایی)، در پی نفی و انکار دستاوردهای مدرنیته و دوران روشنگری است و می‌کوشد تا با برساخت یک استثناءگرایی متوهمانه روایت خود را از تاریخ و انسان و جهان ایدئولوژیک‌وار بر نسل‌های جدید قالب کند. این گفتمان مدافع همان پارادایم بومی‌گرایی و بازگشت به خویشتنی است که امثال شریعتی و آل احمد از آن سخن گفتند و ما نسلی هستیم که نتایج و پیامدهای ایده‌های آن‌ها را زندگی کردیم!

سلطه‌ی این گفتمان در دانشگاه‌ها و فضای روشنفکری ایران دست‌کمی از سلطه‌ی گفتمان چپ و مارکسیسم در ایرانِ پساانقلابی ندارد. اگر از سخنرانی‌های جنجالی و پرطمطراق سید جواد طباطبایی که مانند یوسف اباذری دانشجویان و پژوهشگران و جوانان را فریفته‌ی خود می‌کرد بگذریم، تیراژ کتاب‌ها و انبوهی از شاگردان و حواریون ایشان که طی دهه‌ها در مجلات و نشریاتی همچون سیاست‌نامه و فضای عمومی مروج ایدئولوژی او بودند شاهد دیگری بر این سلطه‌ی گفتمانی است. (البته نقد طباطبایی و این گفتمان فرصت و حوصله‌ و دقتی بسیار بیشتر از این می‌طلبد که تصور می‌کنم هیچ‌کس بهتر از میرسپاسی این کار را انجام نداده).

خلاصه‌ی کلام. امروز باید در مقابل تمامی اشکال گفتمان‌های ضد مدرن و ضد روشنگری ایستاد. امروز باید ایران و صحبت و دفاع از ایران را از چنگ و حصار این گفتمان تمامیت‌خواه درآورد. امروز نیازمند آن هستیم که به ایران و تاریخ ایران به‌گونه‌ای دیگر بنگریم و فکر کنیم و درباره‌اش مفهوم‌پردازی کنیم. بعداً بیشتر درباره‌ی این وجه ایجابی خواهم نوشت.

۱۰ شهریور ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
  • ❤ 15
  • 👎 8
  • 🤣 2
  • 🤔 1
Post #74 333
احسان عزیزی آرون می‌دانست که پیشرفتِ ملازمِ نهادها و رویه‌های لیبرال، به نیاز به داوریِ سیاسی یا فضیلتِ مدنی خاتمه نخواهد بخشید. آرون عالمِ سیاسی‌ای بود که جهانِ انسانی را منصفانه داوری می‌کرد؛ او ضمنِ پاسداشتِ اصول لیبرال، از جای دادنِ سرراستِ نیازها و شورهای انسانی…
مانه عظمتِ پروژه‌ی آرون را می‌ستاید؛ عظمتی که اکنون، پس از آنکه «قدرتِ افسون‌گریِ کمونیسم رنگ باخته است»، به‌آسانی ممکن است بد فهمیده شود. توصیفِ زیبای مانه از مبانیِ مخالفتِ آرون با «دروغی» که در قلبِ ایدئولوژیِ مارکسیستی-لنینیستی نهفته است، شایسته‌ی نقلِ کامل است. این توصیف به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه تلاش کمونیست‌ها برای برقراریِ مجددِ پیوند میان قدرت و باور، دقیقاً به این دلیل که ادعاهای کمونیسم ریشه در زندگی انضمامیِ بشری ندارند بلکه انتزاعاتی ایدئولوژیک و دروغین هستند، به تباهی و نابودیِ حیات مدنی و انسانی می‌انجامد. مانه به‌روشنی نقدِ آرون بر مارکسیسم-لنینیسم را این‌گونه خلاصه می‌کند:

ایده به خدمتِ قدرت درمی‌آید، قدرت به خدمتِ ایده، در رابطه‌ای نوین که کمونیسم را تعریف می‌کند: مردانی که در ۱۹۱۷ قدرت را به دست گرفتند، صرفاً مردانی نیستند که قدرت را به دست گرفته‌اند، بلکه آن‌ها «نمایندگانِ» پرولتاریای روسیه، پیشتازِ پرولتاریای جهان، که خود پیشتازِ بشریتِ درحالِ پیشروی است، هستند؛ اقداماتی که آنان بدان تصمیم می‌گیرند، اقداماتِ سیاسی، اجتماعی یا اقتصادیِ خوب یا بد نیستند: آنان «سوسیالیسم را می‌سازند»... «انسانی نوین تولید می‌کنند.» این‌ها همان بازی‌های کلامی – بازی‌های کلامی با چنان پیامدهای مرگباری – هستند که آرون همواره از ورود به آن‌ها امتناع ورزیده است. او همواره کمونیسم را از امتیازِ «فراقلمرویِ» انسانی که پیوسته مدعی آن بوده است، محروم ساخته است..


#برش
از مقدمه‌ی کتاب آزادی مدرن و ناخرسندی‌های آن اثر پیر مانه

@EhsaneAzizi
  • ❤ 1
Post #73 285
آرون می‌دانست که پیشرفتِ ملازمِ نهادها و رویه‌های لیبرال، به نیاز به داوریِ سیاسی یا فضیلتِ مدنی خاتمه نخواهد بخشید. آرون عالمِ سیاسی‌ای بود که جهانِ انسانی را منصفانه داوری می‌کرد؛ او ضمنِ پاسداشتِ اصول لیبرال، از جای دادنِ سرراستِ نیازها و شورهای انسانی و اجتماعی در چارچوبِ تنگِ آموزه‌ای خاص سر باز می‌زد. علمِ سیاستِ آرون با عنایت به امور انسانی و با درکِ «گستردگی و تنوعِ جهانِ انسانی» مشخص می‌شد...


#برش
از مقدمه‌ی کتاب آزادی مدرن و ناخرسندی‌های آن اثر پیر مانه

@EhsaneAzizi
Post #72 976
مجموعه‌ی #پرسش_از_تاریخ

مدتی‌ست که به دنبال نامی برای مجموعه کتاب‌هایی هستم که در کتابستان برخط به انتخاب و با سرپرستی، نظارت و ویراست خودم منتشر می‌شوند. از طرفی نمی‌خواهم سخت‌گیری کنم و حساسیت به خرج دهم و از طرفی نمی‌خواهم نام و عنوانی محدود کننده برگزینم؛ چراکه انتخاب این آثار برای ترجمه و انتشار تماماً برآمده از دغدغه‌های شخصی و پرسش‌ها و مسائلی است که برایشان شور و شوقی دارم که چندان قابل بیان نیست. هرچند عوامل محدود کننده‌ی بسیاری مانع از آن است که تمام کتاب‌هایی که برازنده‌ی ترجمه و انتشار می‌دانم را در این برنامه بگنجانم. اما در نهایت فکر می‌کنم در حد بضاعت و تا جایی که بتوانیم این محدودیت‌ها را فائق آییم، این کار را پیش خواهم برد.
امشب تقریباً به یک جمع‌بندی در مورد نام این مجموعه رسیدم که بهتر است منبعد در شناسنامه‌ی کتاب‌ها و طرح جلدها هم درج شود: پرسش از تاریخ.

این البته عنوان جستاری بود که سال گذشته بدون برنامه‌ریزی خاصی نوشتم و بهانه‌ای بود و [همچنان] هست برای پرداختن به بسیاری از موضوعاتی که شاید جنبه‌ای تاریخی داشته باشند اما بیش از هرچیز به اکنون و آینده‌ی ما مرتبط‌اند. تصور می‌کنم ما برای ساختن آینده‌ای بهتر و به جا گذاشتن گذشته‌ای که از آن شرمسار نباشیم، هیچ راهی نداریم جز پرسش از تاریخ. جز پرسش از خود، تاریخ خود و رجوع به هرآن‌چه گذشته است. ما به عنوان نسل‌هایی که هزینه‌های سنگینی بابت حماقت‌ها و تندروی‌ها و بزدلی‌ها و توهمات گذشتگان‌مان پرداخته‌ایم، امروز باید تاریخ خود را به پرسش بگیریم، اما نه برای بازگشت به آن و احیای هرآنچه در دل آن دوست می‌داریم - آن‌گونه که باستان‌گرایان و ایران‌شهرگرایان در نظر دارند- بلکه برای فهم اکنون و درک زمینه‌های برسازنده‌ی رنج‌ها و زخم‌هایی که با پوست و گوشت و خون‌مان تجربه کردیم. و نه آنگونه که چپ به سراغ تاریخ رفت تا از آن درامی برای واپس‌زنی و انکار و نفی هرآنچه بوده است بسازد، تا بهانه‌ای برای خشونت‌ها و حماقت‌ها و توحش‌هایش دست و پا کند، بلکه برای شناخت ترس‌ها و اضطراب‌ها و ضعف‌ها و کاستی‌ها و خطاهایی که غم‌نامه‌ی امروز ما را رقم زده است. ما نیازمند پرسش از تاریخیم تا شاید بتوانیم غم‌نامه‌ای که بر این تاریخ و بر سرگذشتمان گذشت را برای آیندگان به ارث بگذاریم تا شاید مانع از تکرار تراژدی‌هایی شود که این سرنوشت شوم را برای‌مان رغم زد.

دلیل دیگری که تصور می‌کنم این عنوان شاید متناسب با این مجموعه آثار باشد، ارتباط موضوعات و مضامین آثار با مسائل تاریخ است. مجموعه‌ای که در آن شاید تمامی آثار لزوماً تاریخی نباشند (که تاکنون تقریباً تمامشان مرتبط بوده)، اما با موضوعاتی سروکار دارند که در نهایت بدون رجوع به تاریخ جوامع و سرگذشت ملت‌ها نمی‌توان به آ‌ن‌ها پرداخت.

یکی از جدیدترین آثاری که همین یکی دو روز اخیر به دستم رسید و مترجم زحمت تحویل آن را کشید آزادی مدرن و ناخرسندی‌های آن است. اثر پیِر مانه (Pierre Manent) فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی معاصر فرانسوی که در ایران کمتر شناخته شده است اما حرف‌های بسیاری برایمان دارد.

در مورد این اثر هنگام انتشار آن به تفصیل صحبت خواهم کرد و خواهم نوشت. با این‌حال معتقدم هیچ چیز مانند مواجهه با چنین آثاری عمق ماجرا و اصل مطالب را منتقل نمی‌کند. فعلاً دوست دارم از اینجا به بعد در طی ویراست کتاب برش‌هایی خواندنی از آن را با شما به اشتراک بگذارم و همزمان آرشیو مختصری از این برش‌های ارزشمند اینجا داشته باشم و آن‌ها را با هشتگ #برش گردآوری کنم.

خلاصه پرسش از تاریخ علاوه بر نام این مجموعه شاید همچنان سر تیتر جستارهایی باشد که اینجا برای خودم می‌نویسم تا سحر چه زاید باز... برویم سراغ کوتیشن‌های تأمل برانگیز این کتاب که ویراستش را از همان ساعت‌های اولی که به دستم رسید شروع کردم....

واپس‌گرایانی که پیشروی دموکراسی را پس می‌زنند، «نمی‌دانند چه می‌کنند یا چه می‌خواهند.» آنان درنمی‌یابند که چگونه اندیشه‌ها و عواطفِ خودشان دستخوشِ تحولِ ناشی از توفانِ دموکراتیک شده است. رؤیای آنان در بابِ آرمان‌شهری واپس‌گرا، که در آن «نابرابری‌های طبیعی و ضروری» احیا می‌شوند، به‌نحوی تناقض‌آمیز بر پیش‌داوری‌ای دموکراتیک استوار است که به آنان امکان می‌دهد در شناختِ خود از سرشتِ راستینِ آدمیان، گزافه‌گویی کنند.
دوستان افراطی دموکراسی، خطرناک‌ترین و ریاکارترین دشمنان آن هستند.


عناوین آثار این مجموعه تا اینجای کار (به‌ترتیب) از قرار زیر است:

آماده‌ی انقلاب(برپایی‌سوسیالیسم‌ در جهان سوم)
فاشیسم و کمونیسم
دروغ‌ها، شورها، توهمات؛ تخیل دموکراتیک‌ درقرن بیستم

گذشته‌ی یک توهم؛ جستاری درباب اندیشه‌ کمونیسم در قرن بیستم
شورش (چگونه ‌ضد‌لیبرالیسم آمریکا را دوباره از هم می‌پاشد‌)
تفکر درباب انقلاب فرانسه
آزادی و برابری (در دست انتشار)

بامداد ۹ شهریور ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
  • ❤ 4
Post #70 205
احسان عزیزی امت‌گرایی در اندیشه و سیاست‌های مصدق «نفت ایران تنها به ایران تعلق ندارد بلکه متعلق به ملل اسلامی است» «پاکستان می‌تواند نفت ایران را به قیمت ارزانتری بخرد» پ.ن: هنوز موفق نشدم بفهمم که این تصویر برای کدام روزنامه/مجله و در چه تاریخی منتشر شده است! #اسنادتاریخی…
ظاهراً این خبر متعلق به ۹ شهریور ۱۳۳۰ روزنامه اطلاعات بوده است.

سعید رهبر، تمامی محتوای روزنامه اطلاعات بین سالهای ۳۰ تا ۳۲ را در کتاب سیاهه دولت ملی گردآوری کرده که فایل PDF آن را جهت #آرشیو در ادامه می‌گزارم.
#اسنادتاریخی #مصدق
@EhsaneAzizi
  • 👍 3
Post #69 183
«رفقا شما در خلال چند سال گذشته درباره "جهاد" سخن‌ها شنیده‌اید... ولی اینک که در این "کنگره خلق‌های شرق" برای نخستین‌بار گرد آمده‌اید، باید جهاد واقعی علیه کاپیتالیست دزد انگلیسی و فرانسوی را از هم‌اکنون و در همین‌جا اعلام کنید.»

گرگوری زینویف (رئیس وقت کمینترن) در نخستین کنگره‌ی خلق های شرق در باکو
برگرفته از صورت جلسه کنگره در تاریخ ۸ سپتامبر ۱۹۲۰
@EhsaneAzizi
Post #68 282
فقدان انسان و عقل انتقادی در تنازع گفتمان‌های ملی و دینی
بخش 2 از 2

در نهایت معتقدم شکاف‌ها و گسل‌های عمیقی در جامعه‌ی ایران وجود دارد که اتفاقاً ریشه‌های تاریخی دارند و از گذشته‌ی یکصد ساله‌ی ما و تجربیات‌مان از مشروطه (و حتی پیش از آن) تاکنون جدا نیست. چندقطبی‌های خطرناکی که طی دهه‌ها انسداد سیاسی چه در دوران پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی، موجب تجمیع نیروها و فشارهایی شده‌اند که ممکن است در لحظات و شرایط خاصی سر برآورند و پیامدهای وخیمی به همراه داشته باشند. خیلی خلاصه، انسان ایرانی نتوانسته بین گفتمان‌های هویتی خود از در آشتی وارد شود و بین ایرانی بودن و مسلمان بودن خود تعادلی ایجاد کند و درعین‌حال که هر تعلق قومی و زبانی به فرهنگ‌های متنوع اقلیم ایران دارد، در پی آبادانی بوم‌وبر و مملکت خود برآید.

پ.ن:
دیدم که استاد و دوست عزیزم دکتر محدثی واکنش‌ها به اهانت به فردوسی را بروز و تجلی بت‌سازی از فردوسی و تبدیل به دین شدنِ ملی‌گرایی دانسته‌اند. فارغ از این‌که ما طرف کدام‌سوی این دعوا را بگیریم، از استاد بزرگوارم انتظار می‌رود به عنوان متخصص حوزه‌ی جامعه‌شناسی دین که دهه‌ها در این زمینه تحقیقات میدانی و نظری داشته‌اند این بحث را روشن کنند که چگونه چنین واکنش‌هایی می‌تواند شکلی از دین جدید باشد؟! هرچند صحبت‌های ایشان را در نقد ملی‌گرایی افراطی و نقد زبان فارسی شنیده‌ام و از مواضع ایشان آگاهم. مشخص است که ایشان با چه چیز سر ستیز دارند و نقدشان به کدام شکل از ملی‌گرایی و کدام جریان سیاسی در ایران است. اما چیزی که مشخص نیست مواضع ایشان و امثال ایشان در قبال مسأله‌ی ایران و مفاهیمی چون وطن و هویت ملی و میراث فرهنگی ملت ایران است. البته تا آن‌جایی که از اساس با مفاهیمی چون ملت و ملت ایران سر تیز نداشته باشند و بپذیریم که به هر طریقی که شده امروز ملتی در این جغرافیای سیاسی(با تمامی تنوع‌های فرهنگی و زبانی و قومی) زندگی می‌کند که مدلول ملت ایران است. آنچه مشخص نیست این است که ایشان و دیگرانی که مانند او می‌اندیشند دقیقاً از چه چیز دفاع می‌کنند؟!

۵ شهریور ۱۴۰۴

@EhsaneAzizi
  • 👍 5
Post #67 204
فقدان انسان و عقل انتقادی در تنازع گفتمان‌های ملی و دینی
بخش 1 از 2

ماجرای توهین یک بلاگر به فردوسی و شاه‌نامه واکنش‌های بسیاری را برانگیخته است. در ابتدا بدون آن‌که جانب هیچ‌یک از طرفین را بگیرم، معتقدم در قضاوت درباره‌ی نقد و تمسخر و آزادی بیان جانب انصاف رعایت نشده است. چراکه از یک‌سو عده‌ای معتقدند که نباید از تاریخ و شخصیت‌های تاریخی و عناصر فرهنگی اسطوره‌سازی و بت‌سازی کرد و به اصطلاح هرچیزی قابل نقد و تمسخر و اهانت است. این عده اما نه تنها نقد و تمسخر و اهانت به مقدسات و ارزش‌های دینی و شرع اسلام را برنمی‌تابند، بلکه عواقب چنین اهانت‌هایی قطعاً حکم مرگ منتقد را در پی خواهد داشت. از یک‌سو ملی‌گرایان افراطی نیز خواهان سرکوب همه‌جانبه‌ی اهانت کنندگان به ارزش‌هایشان‌اند و همین اهانت‌ها را در مورد ارزش‌های دینی روا می‌دانند. درواقع جامعه‌ی ایرانی هنوز نتوانسته است به یک تعادل و آ‌شتی گفتمانی در هویت‌یابی خود دست‌یابد و از بیشتر واکنش‌ها چنین برمی‌آید که همه‌ی ما در خوش‌بینانه‌ترین حالت تا جایی با آزادی بیان و نقد و اهانت و تمسخر موافقیم که ارزش‌ها و اسطوره‌ها و عقاید خودمان موضوع چنین نقدها و تمسخرهایی نباشد.

از طرفی عده‌ای چنان شاهنامه و فردوسی و تاریخ ایران را از آن خود می‌دانند و آن را دخل و تصرف کرده‌اند که گویی ایران و ایرانیت و تمامی عناصر فرهنگی و تاریخی ایران مانند نظام سیاسی مملکت ارث پدرشان بوده است(در این مورد یادداشت یکی از دوستان‌مان خواندیست). این عده اتفاقاً زمینه‌ساز سرکوب هویت ملی می‌شوند. چنان‌که تأکید افراطیِ دورانِ پهلوی بر هویت ایرانی و برساختی تخیلی از گذشته‌ای باشکوه که جنبه‌های تاریک و مخرب فرهنگ و تاریخ ایران را نادیده می‌گرفت، زمینه‌ساز نفوذ گسترده‌ی کمونیسم و اسلام‌گرایی افراطی در جهت سرکوب هویت ملی شد. در حقیقت یک ساختار و یک گفتمان تا زمانی رو به پیشرفت است و می‌تواند به حیات خود ادامه دهد که همواره خودانتقادی داشته باشد و هرگز فیگور یک گفتمان بی‌عیب و نقص را نگیرد و منکر نقاط سیاه فرهنگ و تاریخ خود نباشد. کاری که جریان سلطنت‌طلب و ناسیونالیسم افراطی پس از انقلاب مشروطه تاکنون کوشیده است انجام دهد. روایتی بی‌عیب و نقص از تاریخ ایران و هم‌زمان بزرگ‌نمایی و اغراقِ دستاوردهای فرهنگی و فکری و تمدنی ایران!

اما برای کسی که منکر هرگونه اسطوره‌پردازی و تقدس‌گرایی تاریخی و فرهنگی و مذهبی و دینی است، و تنها غایت‌ش انسان است، مسأله چندان هم پیچیده نیست. فردوسی و شاهنامه نیز مانند شخصیت‌های دیگر فرهنگی و ادبی و تاریخی ایران به‌نوبه‌ی خود ارزشمنداند و اتفاقاً با کالبدشکافی چنین آثاری است که باید روح جمعی و تاریخی یک ملت را تحلیل و ارزیابی کرد. گرایش به شا‌ه‌پرستی و رهبرپرستی که مانع از برآمدن ایران و ایرانی از طفولیت خویش شده است. گرایش به عرفان و کلبی مسلکی که خمینیسم نیز شکلی از تجلی آن بود. باید شاه‌نامه را به مثابه گنجینه‌ای دید که می‌توان در آن هرچیزی یافت جز روایتی که سلطنت‌طلبان افراطی (نه حتی ملی‌گرایان افراطی) از آن سخن می‌گویند.

گذشته از این‌که یک جریان سیاسی در چنین شرایطی می‌کوشد تا نهایت بهره‌برداری را از این اهانت کند، اکنون به میراث فرهنگی و ادبی یک ملت اهانت شده است، ملتی که طی حدود نیم‌قرن هویت ملی‌اش انکار شده و بر وطنش چوب حراج خورده است. این اهانت دیگر نه از جنس «هرروز مهمانی گرفتن در مملکت» است، بلکه از جنس نادیده گرفتن موجودیت انسانی و شأن انسانی‌اش است. ملتی که هیچ حق و حقوقی ندارد و از اساس به عنوان انسان به رسمیت شناخته نشده است. این ملت امروز نه به‌دنبال تقدس‌گرایی از ابیات شاه‌نامه است و نه اسطوره‌پردازی از شخصیت فردوسی و حافظ، بلکه به‌دنبال بازپس‌گیری و احقاق حقوق از دست رفته‌اش است. این ملت امروز نیازی ندارد تا در طاقچه‌ی خانه‌اش شاهنامه را با قرآن جایگزین کند، این ملت امروز بیش از هرچیز نیازمند آن است تا انسانیت‌اش به رسمیت شناخته شود و به عنوان یک شهروند حق و حقوقش را در تمامی ابعاد مطالبه کند. وجدان این ملت همزمان از سرکوب شدن عناصر فرهنگی و تاریخی‌ و ملی‌اش جریحه‌دار است، از نادیده گرفتن و سرکوب شدن نوروز، یلدا و به ابتذال و خشونت کشیده شدن چهارشنبه‌سوری‌اش. روح و روان این ملت طی نیم‌قرن با سرکوب هویت ملی جریحه‌دار شده است اما حتی این‌هم واکنش افراطی سرکوب‌گرایانه‌ی جریان سلطنت‌طلب را توجیه نمی‌کند.
@EhsaneAzizi
  • 👍 5
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →