TGViewer
Channel Public Channel
احسان عزیزی

احسان عزیزی

@ehsaneazizi

دانش‌آموخته‌ی جامعه‌شناسی و پژوهشگر تاریخ


اگر سخن و نکته ای بود:
azizi.research@gmail.com

یا پیام به صورت ناشناس:
https://t.me/paym_nashenasBot?start=deoHZIWVsgC93i

بازنشر مطالب با ذکر نام نویسنده آزاد است.
Subscribers
234
Photos
40
Videos
10
Links
31

Showing posts older than #67 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #66 170
امت‌گرایی در اندیشه و سیاست‌های مصدق

«نفت ایران تنها به ایران تعلق ندارد بلکه متعلق به ملل اسلامی است»
«پاکستان می‌تواند نفت ایران را به قیمت ارزانتری بخرد»

پ.ن: هنوز موفق نشدم بفهمم که این تصویر برای کدام روزنامه/مجله و در چه تاریخی منتشر شده است!

#اسنادتاریخی #آرشیو
@EhsaneAzizi
  • 👎 2
  • 👍 1
  • 🤯 1
Post #65 216
حسن اسفندیاری رئیس وقت مجلس ایران و موسی نوری اسفندیاری سفیر ایران در آلمان در دیدار با هیتلر

#اسنادتاریخی #آرشیو
@EhsaneAzizi
  • 👍 1
Post #64 223
تصویر آدولف هیتلر در قاب عکس اصلی مخصوص پیشوا با آرم صلیب شکسته و علامت مخصوص آدولف هیتلر که به رضا شاه تقدیم شده است. این عکس در کاخ صاحبقرانیه در مجموعه کاخ موزه نیاوران نگهداری می‌شود. در قسمت پایین عکس به زبان آلمانی نوشته است: اعلیحضرت همایونی -رضا شاه پهلوی - شاهنشاه ایران - با بهترین آرزوها - برلین ۱۲ مارس ۱۹۳۶ - امضای آدولف هیتلر

#اسنادتاریخی #آرشیو
@EhsaneAzizi
  • 👍 2
Post #63 155
عکسی از آدولف هیتلر در ویترین مغازه‌ای در تهران در فیلمی که از ورود اشغالگران روس و بریتانیا به ایران به‌جا مانده است.

#اسنادتاریخی #آرشیو
@EhsaneAzizi
  • 👍 2
  • 👎 1
Post #62 156
هواپیمای هینکل آلمان نازی

این هواپیما به دستور آدولف هیتلر، ایران نامگذاری شد!

گرایش مردم ایران به آلمان نازی به دلایل مختلف ازجمله سیاست‌های استعماری بریتانیا و روسیه در دوره جنگ جهانی بیشتر شد.

#اسنادتاریخی
@EhsaneAzizi
  • 👍 3
  • 👌 1
Post #60 1.4K
آرزومندی‌های تاریخی، ستیزها و ستایش‌ها!

بیرون کشیدن و طرح یکسری واقعیت‌ها درمورد محمد مصدق در سال‌های اخیر، که تعمداً توسط مورخان و شبه مورخان و روشنفکران و غیره از نظرها دور نگه داشته شده بود، نامش «مصدق ستیزی!» نیست.

برچسب‌نگاری بر چنین مباحثی تنها به‌دلیل اسطوره‌سازی و اسطوره‌پردازی یا میل و علاقه‌ی افراطی به شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی برمی‌آید. کسی که به دنبال شناخت و درک عمیق تاریخ و تحولات آن باشد، نه تنها هیچ‌کس را از خطا مصون نمی‌داند، بلکه از پیش خود را برای رویارویی با بزرگ‌ترین خطاها از جانب شخصیت‌ها و جریان‌های مورد علاقه‌اش آماده می‌کند. تنها اذهان ایدئولوژی‌زده و صرفاً سیاسی می‌کوشند تا تاریخ و تحولات و شخصیت‌های تاریخی را آن‌گونه که دوست می‌دارند بازخوانی کنند و ببینند و تحلیل کنند. مشکل کار تاریخ‌نگاری و اساساً مواجهه‌ی ما با تاریخ خود در ایران نیز همین‌جاست: ما مواجهه‌ای آرزومندانه با تاریخ و شخصیت‌های تاریخی خود داریم نه مواجهه‌ای محققانه و بی‌طرفانه در پی کشف آن‌چه رخ داده و انجام داده‌اند. این بلایی است که تمامی طیف‌های سیاسی در ایران، از چپ تا راست و سلطنت‌طلب و ملی‌گرای و غیره گرفتار آن‌ند. تاریخی برآمده از یک دوگانه‌ی خیر و شر، که در آن [برای مثال] شما نمی‌توانید از انقلاب متنفر باشید بدون آ‌نکه به سلطنت و پهلوی عشق‌بورزید و نمی‌توانید به انقلاب عشق بورزید بدون آنکه از سلطنت و نظام پیشین متنفر باشید.

در چنین وضعیتی حقیقت نزد هیچ‌کس نیست. در چنین وضعیتی همه به‌نوعی دروغ می‌گویند یا دست‌کم تمام ماجرا را نمی‌گویند. چنین است که تاریخ‌نگاری در ایران همواره امری صرفاً سیاسی (در پی تأمین اهداف ایدئولوژیک و منافع و اهداف گروه‌ها و جریان‌های سیاسی بوده است)، و همه کوشیده‌اند تا با تخریب گروه‌ها و جریان‌های مخالف از عملکرد خود سفیدشویی کنند و از رقیب اهریمنی بی‌بدیل بسازند. چنین است که وقتی واقعیت‌های کتمان شده در این سال‌ها طرح می‌شود، عده‌ای نام ستیز بر آن می‌گذارند.


برای مثال جریان سلطنت‌طلب این‌روزها در پی القای این روایت است که رابطه‌ی ایرانیان و یهودیان به لحاظ تاریخی همواره کاملاً دوستانه و سرشار از نوع‌دوستی و همدلی بوده است و ما فاقد هرگونه یهودتسیزی در فرهنگ خود هستیم!!! چنین ادعایی بزرگ‌ترین گل به خودی است که در نهایت لطمه‌ی بزرگی به حیثیت این جریان وارد خواهد کرد. چراکه به گواه تاریخ رابطه‌ی گرم و صمیمانه‌ی دولت ایران در جنگ جهانی دوم با آلمانی نازی بود که مهم‌ترین بهانه را به دست متفقین داد تا به ایران حمله و رضاشاه را از قدرت برکنار کنند. این رابطه‌ی گرم در ابعاد سیاسی و نظامی و اقتصادی تنها به دلیل ریشه‌های نژادی مشترک بین ایرانیان و آلمان نازی نبود بلکه اتفاقاً عناصر فرهنگی مشترک مانند یهودستیزی در ایران که از قرن‌ها پیش وجود داشته است یکی دیگر از اهداف پنهان این دوستی با آلمان‌ها بود.

مثال دیگر چنین تحریفی که من آن را «آرزومندی تاریخی» می‌نامم، پنهان کردن وجه مذهبی محمدرضا پهلوی از سوی سطلنت‌طلبان (و حتی جمهوری اسلامی) است. آن‌ها هریک با اهداف متفاوت از یکدیگر، عموماً می‌کوشند تا اعتقادات و باورهای خاندان پهلوی را سطحی و ظاهری نشان دهند تا مبادا نتیجه‌ی کار متفاوت از اهداف سیاسی‌شان از کار درآید. در صورتی‌که به‌گواه تاریخ محمدرضا پهلوی آن‌گونه که خود در کتاب مأموریت برای وطنم می‌نویسد، امام علی چندین بار به خواب او آمده است و حتی در مصاحبه‌ای با یکی از نشریات خارجی مدعی آن می‌شود که گاهی امام علی درباره‌ی نحوه‌ی کشورداری و اداره‌ی مملکت او را کمک می‌کند!

از این‌روست که نسل‌های بعد از انقلاب در وهله اول با یک تاریخ تحریف شده و دروغ‌پردازی شده مواجه‌اند، اما درعین‌حال واجد یک شرایط و موقعیت تاریخی‌اند که آن‌ها را در بازخوانی تاریخ و رویدادها و شخصیت‌ها یاری می‌رساند. شرایطی که به‌نوعی محصول و نتایج همین دروغ‌پردازی‌ها و آرزواندیشی‌های تاریخی درباره‌ی وقایع و تحولات و جریان‌ها و شخصیت‌های تاریخی است. چرا که ما به‌عنوان فرزندان زمانه‌ی خود در انتهای این داستان و مستند تاریخی ایستاده‌ایم و اکنون پرده بر افتاده است. اکنون این نسل نه مانند گذشتگان خود دیگر نه درگیر افیون مارکسیسم و سوسیالیسم و کمونیسم است و نه شیفته و شیدای مصدقی که از او برایش قهرمان بی‌عیب و نقص ساختند. و همچنان که تکلیفش با اسلام‌گرایی مشخص است، مفتون بازگشت به گذشته آن‌گونه که سطنت‌طلبان در آرزوی آنند هم نیست. امروز این مسئولیت مهم برعهده‌ی ماست که گستاخانه و جسورانه بپرسیم چه بر این تاریخ گذشته است؟! چراکه بهای سنگینی برای این تاریخ خون‌بارِ سراسر دروغ پرداخته‌ایم.
۲ شهریور ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
  • 👍 6
  • ❤ 2
Post #59 215
نمی‌خواهم در لحظه‌ی احتضار وطن مرثیه سر دهم یا درگیر مشتی رویاپردازی و خیال‌بافی سیاسی شوم؛ که این‌ها چیزی جز مشتی احساسات نیستند. نمی‌خواهم در این روزهای نکبت به یاد کشته‌شدگان آبان و جنبش مهسا غم‌نامه‌ای به یادگار بنویسم. فقط می‌خواهم بپرسم در شرایطی که این‌چنین سیل مصائب بر سرمان آوار شده، چگونه می‌توان زندگی کرد؟! در شرایط آستانه‌ای و مرزی رویارویی با مرگ، و هجوم بی‌امان غرایز مرگ از هر سو برای ویرانی زندگی، چگونه می‌توان هنوز پاسدار چیزی به نام زندگی بود؟! مگر به راستی چه چیزی جز زندگی قابل تقدیس است و ارزشش را دارد؟!...
نمی‌دانم چگونه می‌توان توصیف کرد یا نامش چیست اما هرچه هست یک رویارویی بزرگ و عریان با مرگ و زندگی‌ست. یک زیستنِ در آستانه‌، در آستانه‌ی قحطی زدگی، خشک‌سالی، بازداشت شدن، باتون خوردن، کتک خوردن، دادگاه غیرعلنی رفتن، بازجویی شدن، تیر خوردن، اعدام شدن یا به دست بمب‌های اسرائیل مُردن. حتی می‌تواند از این هم تراژیک‌تر باشد، در آستانه‌ی آلودگی به مواد رادیواکتیو.
نمی‌دانیم چه سرنوشتی در انتظارمان است؛ هیچ‌چیز جز چنگ زدن به زندگی نمی‌تواند چنین وضعیتی را معنادار کند. به‌نظر می‌رسد این روزها بیش از هر زمان دیگری نیازمند شهامت زیستنیم. نه از آن دست شعارهای روانشناسانه و بازاری، که از آن دست شهامتی که باید برای بقایمان بجنگیم. این بزرگ‌ترین شکاف بین ما و ‌آن‌هاست که هرگز پر نخواهد شد. جنگ ما جنگ برای زندگی و جنگ آن‌ها جنگ واقعی برای مرگ (کُشتن یا کشته‌شدن). تمام هدف آن‌ها ناامیدی ماست از همین زندگی. هرآنچه امروز تجربه می‌کنیم محصول لجاجتی کودکانه در تقابل با خواستِ همین زندگی است که مردم در جنبش فریاد زدند؛ اما #زن_زندگی_آزادی آغازی نبود که به این سادگی پایان یابد. انگار این جنبش چنان پاسداران مرگ را در آستانه‌ی نابودی برد که دست به انتحاری زدند. اما این‌گونه نیست، چراکه ما هیچ راهی جز ادامه دادن نداریم. پس از این شاید ما آخرین بازماندگان جنگی ترکیبی باشیم که هم نمادین بود و هم واقعی. آن روز شاید برای یادآوری به زندگانِ فردا بنویسیم که ما از کدام بحران‌ها و فروپشی‌ها و مصائب و ترورها و جنگ‌ها و بمب‌ها عبور کردیم تا به زندگی برسیم. به یک زندگی عادی و معمولی که از ما دزدیده بودند.

28 مرداد 1404
@EhsaneAzizi
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 👌 1
Post #58 206
احسان عزیزی Photo
.
مدتیست که عکسهای جناب فرسانی را دنبال میکنم. آرشیو فوق العاده ارزشمندیست از زندگی روزمره مردم ایران در دهه های ۷۰ و ۸۰
همان سال‌های بعد از انقلاب و جنگ. این تصاویر برایم روزهایی را زنده می کنند که در کوچه و خیابان‌ها میدویدیم و زمین میخوردیم، سالهایی که هیچگاه تصورش را نمی‌کردیم روزی اینچنین در حسرت روند آرام و‌ سوت و‌ کورش باشیم...
همان آرامش نیه جان و سردی که از پی انزوای ایران بعد از آنهمه جان کندن ها آرام آرام میخواست به مردم بگوید که هنوز زنده اند. گوشه گیری و کنار نشیی کشوری که طی یک دهه دو ویرانی بزرگ، انقلاب و‌ جنگ را تجربه کرد. حالا به دور از نظم و بازار جهانی، به دور از دنیای آزاد، فقط می خواست برای خودش چند صباحی نفس بکشد. انگار هنوز کسی نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده است. گویی همه مات و‌ مبهوت و ناباورانه از دست داده هایشان، باخت ها و سوخت دادن هایشان را در پشت سر جستجو‌ میکردند. یکی فرزند جوانش را، یکی پدرش را، یکی خانه و کاشانه اش، یکی کارخانه اش، و یکی وطنش که حالا دیگر قرار نبود هیچوقت پا در خاکش بگذارد. ایران در آن سال‌های دهه ۷۰ چنان فرورفته در رخوت و کرختی و افسردگی بعد از جنگ بود که حماسه اش سوم خرداد بود و شادی اش در گل خداداد عزیزی خلاصه شد...
دهه ۸۰ از راه رسید و ما دهه شصتی ها حالا دیگر کمی بزرگتر شده بودیم. صدایمان کمکم داشت دو رگه می‌شد و بلوغ نوجوانی و تحرک و دویدن های در کوچه و خیابان ها و فرار از مدرسه... بازارهای کوچک، محله هایی که این روزها از قاب دوربین فرسانی مکس کرده اند و‌ به آرشیو حافظه جمعی مان پیوسته اند... پیکان و بنرهای دست نویس، مانتوهای بلند و گشاد زنانه و‌شلوارها و‌پیراهن های گشاد مردانه. عروسی های پر رونق و‌ بازارهای میوه و‌ تره بار وفور از نعمت... آن روزها با اینکه پدرها و‌ مادرهای بی حوصله و کم طاقت و مدرسه های پادگانی داشتیم و از معلم ها کتک می خوردیم، اما همچنان به دنبال زندگی می دویدیم. آن روزها از ایران هنوز خیلی چیزها باقی مانده بود. هنوز آب و زمین و‌ هوا بیشتر بود و‌ به قول فرهاد جیرجیرک در خاموشی ماه آواز می‌خواند.
رفت که رفت. کشوری و سرزمینی و‌ ملتی تباه شد. نسل در پی نسل سرکوب شد، در مدرسه کتک خورد... حالا همین بچه های عکس های فرسانی در ۸۸ باتوم خورده اند، در ۹۸ تیر خورده اند و بچه هایشان را در خیزش مهسا از دست داده اند... حالا در آستانه قحطی و خشکسالی بزرگ، جولان جنگنده های اسرائیلی بالای سرش و فردایی که باید برایش کاری کند...
farsani

@EhsaneAzizi
  • ❤ 3
  • 👍 2
  • 🔥 1
Post #50 270
اصلا بیا حدیث بگوییم، " دست ستون رابطه است"، "بوسه به حرف آمدن عشق است"، "شراب خون شاعر است"، "شاعر معشوق مغشوش شده ی چشمانت است"، "چشمانت خمارگاه بی خوابی هاست، نامتناهی رویاهاست"... مثل این شاعرانه‌های احمقانه که روی کارت پستال‌ها می‌نویسند! بیخیال، بیا بنشین، سیگار و فندک را بیاور و بنشین"...

دفتر را بست و پرت کرد روی میز و خودکار را لای گوشش گذاشت و دراز کشید و از نوشتن و رفتن به برنامه‌ی فردا منصرف شد. چشم‌هایش را بست و صدای رادیو شب را کمی بلند کرد که ترانه‌ای دیگر از دلکش می‌خواند:
چو اسیر دام توام
رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که تا به صحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم...

6 دسامبر 2018
بازیابی 1 اردیبهشت 1404
@EhsaneAzizi
  • ❤ 4
Post #49 216
خیلی اتفاقی دیدم در جایی نوشته بودم:


بامداد

دم‌دمای صبح بود و آسمان در حال روشن شدن، اما انگار خورشید حال بیرون آمدن از رخت خواب را نداشت و شب هم‌چنان کش می‌آمد. ابرهای متراکم آسمان را پوشانده بودند و این همه چیز را مبهم‌تر کرده بود. پاهای عریان و استخوانی مرد از زیر پتو بیرون زده بود و سرش نیز تا زیر گردن بیرون بود. صدای ریز رادیو شب که بنان پخش می‌کرد فضای ساکت و نیمه تاریک اتاق را سوت و کورتر می‌کرد، ترانه‌ای که به آرامی پخش می‌شد:
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم
دل و جان بردی
اما نشدی یارم
با ما بودی
بی ما رفتی.
چون بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم ، تنها رفتی...

همیشه عادت داشت پیش از خواب رادیو شب را روشن کند و با کمترین صدایی که قابل شنیدن باشد کنار تختش بگذارد. با صدای رعد و برقی که از دور شنیده می‌شد از راست به چپ غلطید و هیچ توجهی به هیچ چیز نکرد. نه به ساعت نه به پنجره و نه رادیو؛ اما نیمه خواب بود، جایی مابین خواب و بیداری. کف پاهایش را به هم مالید تا کمی گرم شود و بعد آن‌ها را زیر پتو طوری مچاله کرد که با حفظ جریان خون در آن‌ها مانند کرسی گرم شوند. ملافه و پتو را بغل کرد و سعی کرد به خواب برود. اما خواب او را تنها تا مرز نیمه هشیاری می‌برد؛ ناگهان به این فکر کرد که برنامه‌ی فردایش چیست. از لای چشم‌هایش به لباس‌هایی که در چوب لباسی جلویش آویزان کرده بود نگاهی کرد: کت و شلوار مشکی‌ای که دیروز از خشک شویی گرفته بود و کروات قرمز رنگی که فردا برای بار دوم میخواست بزند. در همین حین که به لباس‌هایش نگاه می‌کرد به این فکر کرد که مگر فردا کجا قرار است برود. برای چند لحظه هیچ چیز یادش نیامد اما ناگهان دعوت نامه‌ای که برای سخنرانی به مناسبت روز دانشجو از سوی یک دانشگاه برایش آمده بود را به خاطر آورد و بدون اینکه به میز کنار تختش نگاه کند دست در آن برد و کاغذی را که مچاله شده بود برداشت و با نور کمی که از روشنی چراغ آشپزخانه از لابلای در ساطع می‌شد سعی کرد بار دیگر بخواندش:
بسمه تعالی
به پاس فعالیت‌های آزادی‌خواهانه و کنش‌گرانه‌ی شما در راستای مقاومت در برابر نظام سلطه و آرمان‌های والای جنبش دانشجویی کشور، از شما دعوت به عمل می‌آید تا در روز جمعه 16 آذر فلان حضور به هم رسانید. موضوع سخنرانی برای شما آزاد و زمان آن حدودا 30 دقیقه خواهد بود. با کمال قدر دانی و تشکر
انجمن اسلامی دانشجویان مبارز پیرو خط امام حسین- آزادی
دانشگاه فلان...
کاغذ را در مشتش فشرد و به این فکر کرد که هنوز هیچ متنی برای سخنرانی فردا آماده نکرده. با خود وارد گفتگو شد و از خود پرسید کدام 16 آذر؟ کدام مقاومت؟ کدام تاریخ و جنبش نکبت لعنتی که هیچ کوفتی نصیب‌مان نکرده است... این‌ها هم حوصله دارند؛ اما نه وقتی یاد کابل‌هایی می‌افتاد که دهه شصت خورده بود می‌گفت ارزشش را دارد که این نسل هم بداند. تصمیم گرفت چیزی بنویسد؛ دفترچه یادداشتش را با یک خودکار که همیشه کنار تختش بودند برداشت و کمی خودش را جمع و جور کرد و دفتر را روی پاهایش که در شکمش جمع کرده بود گذاشت و همین که دنبال صفحه‌ای خالی می‌گشت تا شروع کند، چشمش به یک یادداشت که نمی‌دانست در کدام روز و سال و ماه نوشته افتاد:
چه جهان احمقانه‌ای! بیا بنشین کنارم، کلمات ریخت و پاش را از زیر دست و پای فکرها برداریم، خیلی شیک و مجلسی به نظم درآریمشان، حرف‌های قلمبه و سلمبه سَمبَل کنیم. از فصل گندیدن عشق روایت کنیم، از به افسانه بدل شدن عشق در شامگاه ارزش‌های کهن! از فروپاشی ارزشها در اوج شکوه و نمود نظام‌های مقدس، کمونیستی، سرمایه داری یا نظام‌های مقدس همین حوالی! از این فکر به آن فکر بپریم، مانند بزهای کوهی، دیدی چطور می‌پرند؟! باور کن آدم‌ها از گنده گوزی‌هایشان است که به بز کوهی غبطه نمی‌خورند، یا دست کم به رویشان نمی‌آورند که به آن پریدن‌های بی پروا و بی‌مهابا رشک می‌برند. ببین کلمات چگونه از فکرم چکه می‌کنند، ببین چگونه فکرها و خیال‌هایم جهان را آغشته از خود می‌کنند، چگونه انگشتان لاغرم در غیاب دست هایت به کلمات و لمس چیزی برای نوشتن پناه می‌برند. چه جهان احمقانه‌ای، زیردریایی‌ها نهنگ‌ها را هدف می‌گیرند، هواپیماها ادای پرواز را درمی‌آورند، مردمان فاضلاب شهرها را پر می‌کنند، و هیچ کس دیگر در جنگل برای آتش هیزم جمع نمی‌کند! ببین چگونه جهانِ احمقانه از مقعد بدیل به دهان شده‌ی سیاستمداران و سخنرانان بر سرمان می‌باراند، و آسمان را از خیس شدن باز می‌دارد، آه جهانِ پتیاره... بیا سوار نت‌ها شویم، بلند و فالش بخوانیم، میان این ضرب آهنگ کسل کننده‌ی کهنه بگوزیم، با دهان، با صدای بلند، با آن کودک شاشو همراه شویم، برایش کف بزنیم، آنطور که هر سخنرانی بداند اصالت در صراحت است، تا دیگر کروات‌ها و یقه‌هایشان را تا بالا چفت نکنند!
@EhsaneAzizi
  • ❤ 4
Post #47 386
احسان عزیزی پرسش از تاریخ (بخش سوم) شیفتگان و آشفتگان احسان عزیزی
او مانند برخی از اسلاف خود، کسانی چون ماسینون و کربن، به دنبال قرائتی عارفانه از اسلام است تا با انکار ارتباط معنویت سیاسی با حکومت اسلامی، تخیل سیاسی روشنفکر سرخورده از کمونیسم و دیگر رویاهای سیاسی انقلابیِ پس از جنگ را در جامعه‌ای شکست خورده در توسعه که تحت سلطه‌ی امپریالیسم هم بود جستجو کند. «کمونیسم»ی که پس از جنگ دوم ماهیت خود را در اروپا به آرامی عیان می‌کرد و روشنفکرانش برای مقاومت در برابر بیم‌ها و یأس‌های یوتوپیایی «آزاد شده» از جهان «ازخودبیگانه‌ی سرمایه‌داری»، حالا باید مشعل انقلاب را به روشنفکران جهان سوم واگذار می‌کردند تا چپ اروپایی به‌رغم تمام سرخوردگی‌ها و شکست‌هایش همچنان امید تازه‌ای برای آینده‌ی سویالیسم متصور شود.

فوره شرح و تفسیر دقیق‌تری دارد: «علاوه بر این، این جهان‌های ناشناخته و فقیر، این مزیت را دارند که تمام تنفر و انزجار از "جامعه‌ی مرفه" را در خود متمرکز می‌کنند. حتی اگر این جهان‌ها دیگر کانون انقلاب نباشند و به تدریج به ورطه نابودی کشیده شوند، حداقل در نگاه چپی که در ذات خود اخلاق‌گرا و بیش از آنچه می‌پندارد مسیحی است، پاک و بی‌گناه به نظر می‌رسند. آن‌ها همچنان به مثابه‌ی پناهگاهی جغرافیایی برای سرخوردگی ناشی از سکون تاریخی غرب غیرانقلابی باقی می‌مانند. تا زمانی که شعله‌ی انقلاب در جهان سوم (همچون آمریکای جنوبی) همچنان بسوزد یا (همچون چین) زبانه بکشد، دانشجویان اروپای مرفه روزی خواهند توانست یأس خود را به امید تبدیل کنند.»(۳) به هرحال هر انقلابی شیفتگان و آشفتگانی دارد. آشفتگانی که آن را رقم می‌زنند و شیفتگانی که آن را می‌ستایند؛ فارغ از اینکه چه نتایج و پیامدهایی در پی آن سربرآورد.

هرچند ماهیت آشفتگی و آشفتگانی که انقلاب ۵۷ را رقم زدند در گزارش‌های فوکو پیدا نیست، اما همین گزارش‌ها و برداشت‌ها نیز به‌مثابه‌ی شکلی از بازنمایی تاریخی بخش‌های دیگری از قطعات به‌هم ریخته‌ی پازل ۵۷ را برایمان برملا می‌کند که از قضا بیشتر به خارج از مرزهای ایران مربوط است؛ همان پس‌زمینه‌ی بسیار بزرگی که شاید انقلاب ۵۷ ایران تنها بخش کوچکی از تصویر آن باشد. به‌هرحال این وظیفه‌ی ماست که بکوشیم قطعات برهم ریخته و آشفته‌ی این پازل بزرگ را بکاویم و کنار هم قرار دهیم. جایگاه فوکو همچنان به‌عنوان یک فیلسوف، مورخ و جامعه‌شناس به‌نوبه خود همچنان حائز اهمیت است. تردیدی نیست که او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین فیگورهای اندیشه‌ورزی قرن بیستم چیزهای بسیاری می‌دانست که ما نمی‌دانیم، اما ما نیز حق داریم که در این لحظه از تاریخ پس از بیش از چهار دهه از آنچه رخ داده و با پوست و گوشت خود تجربه کرده‌ایم، از خود بپرسیم که چه نیرو یا نیروهایی به میلیون‌ها ایرانی داس و چکش ویرانگری دادند تا به جان شهرها و نمادهای مدرن آن بیوفتند؟! ....

ادامه دارد...

منابع:
1. پژوهش مفصلی با همین عنوان «سفرنامه‌های تهران» که در دست انتشار توسط نشر ثالث است.
2. میشل فوکو (۱۳۵۷). ایرانی‌ها چه رؤیایی در سر دارند. ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی. نشر هرمس.
3. Furet, François. (1984). In The Workshop of History. Translated by Jonathan Mandelbuam. The University of Chicago Press.

1403/07/09

@EhsaneAzizi
  • 👍 3
  • ❤ 1
Post #46 271
احسان عزیزی پرسش از تاریخ (بخش سوم) شیفتگان و آشفتگان احسان عزیزی
شیفتگان و آشفتگان

یکی از قطعات مفقود تاریخ معاصر ایران نسبت جریان‌های فکری و سیاسی و ایدئولوژیک در خارج از مرزهای ایران و تأثیر آن‌ها بر شخصیت‌ها و وقایع و تحولات ایران است. فرانسه همواره یکی از آن درگاه‌ها یا آستانه‌های مواجهه‌ی ایرانیان با جهان مدرن بوده است، کشوری که بسیاری از روشنفکران و فعالان جنبش مشروطه و دوران پهلوی در آن تحصیل و زندگی کرده‌اند، و به استناد یک پژوهش تاریخی، فرانسه رتبه‌ی دوم در تعداد سفرنامه‌نویسی درباره‌ی تهران را دارد.(۱) فرانسه به‌این دلیل که درگیری مستقیمی در تحولات ایران نداشت و از سوی دیگر رقیب جدی استعمار انگلیس بود، پایگاهی برای تحصیل و اقامت ایرانیان بود. از سال‌های پیش از مشروطیت تا دوران پهلوی دوم، آشنایی با زبان فرانسه جزو ملزومات اقشار فرهیخته و نخبگان ایرانی بود و در واقع زبان فرانسوی جایگاه سنتی زبان عربی را به عنوان زبان تخصصی اهل فضل، تصاحب کرد.

فرانسه جایی بود که شریعتی و جمالزاده‌، مارکسیسم و سارتر را به سوقات آوردند، و از همه‌ی این‌ها که بگذریم، کشور مبدعی بود که تنها شخصیت کاریزماتیک انقلاب ۵۷ از آن به ایران آمد! اما فرانسه‌ی پس از جنگ که تجربه‌ی تحولات ۱۹۶۸ را با دیگر کشورهای اروپایی رقم زده بود، چه می‌گذشت؟! تعامل‌های روشنفکران ایرانی و فرانسوی نسبت به تاریخ، فرهنگ و شرایط یکدیگر چه نقشی در جریان‌های فکری و تحولات داشتند؟! به‌نظرمی‌رسد تمام روندهایی که به انقلاب ۵۷ منجر شد، هنوز سویه‌های ناپیدای بسیاری دارد. ما با اشکال مختلفی از «بازنمایی‌های تاریخی» مواجهیم که زمان پرسش از آن‌هاست؛ بازنمایی‌هایی که حتی اگر حامل حقیقت و روایت‌های درستی درباره‌ی موضوع مورد مطالعه نداشته باشند، دست‌کم خطاها و کژاندیشی‌ها و برداشت‌های ناروا را که خود حامل واقعیت‌های دیگری است برملا می‌کند. (در یادداشت بعدی به این موضوع بازخواهم گشت). شاید بتوان از این منظر خوانش دیگری از گزارش‌های فوکو (به‌عنوان نمونه‌ای از این‌ بازنمایی‌ها) در دل وقایع ۵۷ داشت.

میشل فوکو در بحبحه‌ی انقلاب ۵۷ دو بار به ایران سفر می‌کند و محصول این سفر کتابی شد تحت عنوان ایرانیان چه رویای در سر دارند؛ گزارش‌های فوکو از مشاهدات و تجربیاتش در ایران بیش از آنکه نکته‌ی خاصی درباره‌ی آنچه در ایران درحال وقوع بود داشته باشد، بیشتر درباره‌ی شیفتگی‌ها و شیدایی‌های خودِ او از آنچه در پی چشم‌انداز پساساختارگرایانه‌اش و میل شدید او به «مقاومت در برابر قدرت» با ما سخن می‌گوید؛ شاید جذابیت خودِ عنوان «انقلاب» برای او کافی بود که در پس آن معنویت سیاسی‌ مطلوبش را جستجو کند که بسیاری از روشنفکران فرانسوی پیش از او و هم‌عصر او در کمونیسم به دنبالش بودند؛ آنچه این بورژوازاده‌ی فرانسوی منزجر از بورژازی را به ایران کشانده بود، شاید همان جستجوی عینی اشکال مختلف «مقاومت در برابر قدرت»ی بود که فتیش‌وار در هر شکل و جغرافیایی به دنبالش می‌گشت، خصوصاً اشکال تکینه و طرد شده‌ از جهان مدرن که او می‌کوشید با روش تبارشناسانه‌اش کلان‌روایت مدرنیته را با بیرون کشیدن روایت‌های متکثر فرهنگ‌ها از دل تاریخ در هم بشکند.

تشیع به‌عنوان مذهب اقلیت و حاشیه‌ای در بین کثیر میلیون‌ها مسلمان برایش جذابیت داشت، درواقع مسلمانِ غیرسنی غیرعرب، شکلی از هویت حاشیه‌ای، برایش جذابیتی دارد که ناشی از رویکرد تبارشناسانه‌اش به تاریخ است: «سرنوشت عجیبی دارد ایران. در سپیده‌دم تاریخ، این کشور دولت و سازمان اداری را پدید آورد؛ بعدها نسخه‌ی آن را به اسلام سپرد و مقامات ایرانی در سمت‌های دیوانی به خدمت امپراطوری عربی درآمدند. اما ایران از همین اسلام، مذهبی بیرون آورده است که در طول قرن‌ها، به هرچیزی که می‌تواند از اعماق وجود یک ملت با قدرت دولت دربیفتد نیرویی مقاومت‌ناپذیر بخشیده است.»(۲) وجه دیگر این جذابیت همان نیروی مقاومت‌ناپذیری است که در این معنویت سیاسی نهفته است و رؤیای مارکسیستی- آنارشیستی‌اش را تحقق می‌بخشد: «در برابر قدرت‌های مستقر، تشیع پیروان خود را به‌نوعی بی‌قراریِ مدام مسلح می‌کند و در ایشان شوری می‌دمد که هم سیاسی و هم دینی است...»

او که عمرش به سرنوشت امروز این انقلاب قد نداد، شوق و رویای وافرش نسبت به فروپاشی هرگونه سلسله‌مراتب و ساختار قدرت را چنین شیفته‌وار در مرجعیت دینی شیعیان می‌یابد: «در نتیجه به‌نوعی سازمان‌دهی خاص می‌ر‌سیم. در روحانیت شیعه، مرجیعیت دینی سلسله‌مراتب نیست. هرکسی تنها از مرجعی پیروی می‌کند که خود بخواهد. آیات عظام امروزی را که در برابر شاه و پلیس و ارتش او ملتی را یکپارچه به خیابان‌ها کشانده‌اند، هیچ‌کس بر مسند ننشانده است؛ بلکه مردم به ایشان گوش کرده‌اند». اما چرا کسی نپرسید که این شور و شعف نسبت به «یکپارچه به خیابان‌ها آوردن ملتی» در فوکو از کجا آ‌مده بود؟!
@EhsaneAzizi
Post #45 202
پرسش از تاریخ (بخش سوم)
شیفتگان و آشفتگان

احسان عزیزی
Post #44 271
بیانیه حزب کمونیست امریکا:
"همه‌ی آزادی‌خواهان جهان در غم درگذشت سید حسن نصراله سوگوارند...
خاطره‌ی سید حسن نصراله تا ابد در تاریخ انقلابی بشر زنده خواهد ماند.
مبارزه ادامه دارد."

@EhsaneAzizi
  • 🤯 1
Post #43 219
احسان عزیزی دانشگاه‌ها و دانشکده‌های علوم‌انسانی از دیگر عرصه‌هایی بود که حالا چپ باید خود را در آن بازتعریف می‌کرد و با دست‌گذاشتن بر ویژگی‌های مشترک ایدئولوژی خود با اسلام‌گرایی، دست آشتی به سوی اسلام‌گرایان دراز می‌کرد و از طرفی اسلام‌گرایان نیز بدشان نمی‌آمد که آنچه…
اما جالب است که آرون پیش از هرچیز هشدار می‌دهد و می‌نویسد: «به نظر می‌رسد که پایان عصر ایدئولوژی امری نسبتاً تناقض آمیز است. البته ما آن‌قدر ساده‌لوح نیستیم که انتظار داشته باشیم در آينده‌ی نزدیک صلح برقرار شود و آرمان‌گرایان از توهّم به‌درآیند یا از میان بروند و بروکرات‌ها همچنان سوار بر توسن حاکمیت بتازند.»(۲) شاید خودِ او بهتر از هرکسی می‌دانست که خوش‌خیالانی چون فوکویاما ظهور خواهند کرد و از طرفی مؤمنین به مارکس و کمونیسم، چه در قامت الجزایری مسلمان یا شریعتی و گلسرخی شیعه و چه در قامت مردمان کره‌ی شمالی و کوبا و غیره، با وجود تجربیات فجایعی که این مکاتب از سر گذرانده‌اند، همچنان سینه‌چاک ایمان خود خواهند بود. او پیش از هرکس دریافته بود که چپ از جنس ایمان/باور است، نه اندیشه.

اما انگیزه‌ی من از طرح این بحث این ادعاست که پس از گذشت ۴ دهه از آن فروپاشی بزرگ، به‌رغم انحراف ایران از مسیر توسعه و بازماندگی فاحش نسبت به کشورهای منطقه، و رشد اقتصادی نزدیک به صفر طی چندین دهه، «ایدئولوژی» آنگونه که تاریخ معاصر ایران را رقم زده است برای عموم مردم ایران(دست‌کم در ناخودآگاه سیاسی‌شان) پایان یافته است. افکار عمومی مردم و اکثریت جامعه‌ی ایران به‌شکلی از آرمان‌گرایی و ایدئولوژی‌گرایی نیم قرن خود که آن فروپاشی بزرگ را به بار آورد عدول کرده است؛ اما این دست‌شستن از ایدئولوژی به معنای پایان ایدئولوگ‌هاست؟! فوره پاسخ می‌دهد: «اگرچه جامعه‌ی امروز فرانسه در لایه‌های زیرین خود به سوی جامعه‌ای مرفه و یکپارچه در حرکت است، اما آیا می‌توان در مورد گروه‌ها و افرادی که حرفه‌ی آن‌ها تفکر و نوشتن است نیز همین ادعا را داشت؟ شاید این پرسش، گزاره‌ی اولیه‌ی ما را اندکی دستخوش تغییر کند، زیرا رابطه‌ی روشنفکران با ایدئولوژی‌ها، ذاتاً با رابطه‌ی عموم مردم متفاوت و پیچیده‌تر است (حتی اگر در ظاهر ساده یا عامدانه ساده‌سازی شده باشد). اما روشنفکران فرانسوی، به واسطه‌ی اقتداری که از عصر روشنگری به ارث برده‌اند، غالباً آیینه‌ی تمام‌نمای مشکلات و انتخاب‌های جامعه بوده‌اند. هیچ ساده‌انگاری تاریخی بزرگتر از تقدیس نقش صرفاً معترض روشنفکران نیست...»(۱) فوره به درستی به پیچیدگی رابطه‌ی روشنفکران با ایدئولوژی‌ها اشاره می‌کند و فرانسه را نمونه‌ای از یک جامعه که در آن انواع و اقسام تجربیات دموکراتیک روبه‌جلو و واپسروی و روبه‌عقب از سر گذرانده است یاد می‌کند.

از این حیث باید رابطه‌ی پیچیده‌ی نویسندگان و روشنفکران ایرانی نیز مورد پرسش و بررسی قرار گیرد؛ بخصوص در مقاطع مختلف و لحظات حساس سیاسی که انتخاب‌ها و گزینش‌ها و برداشت‌ها و تحلیل‌های آن‌ها از شرایط نقش تعیین کننده‌ای در مسیر کشور ایفا کرده است. شگفت‌انگیز است که این «تقدیس نقش صرفاً معترض روشنفکران» همواره مانعی برای دیده شدن بسیاری از امور مهم و تحولات اجتماعی در ایران بوده است. برای مثال عموم روشنفکران ایرانی به‌شکلی نارسیسیستیک هنوز از درک شعار مردم از دی ۹۶ تاکنون «رضا شاه روحت شاد» عاجزند و اساتیدی همچنون اباذری آن را محصول فقدان درک تاریخی می‌دانند! (سخنرانی اباذری بعد از اعتراضات ۹۶ درباره‌ی این رویداد) نمونه‌ای از همدستی روشنفکران ایرانی با حاکمیت در پی انکار و مقاومت دربرابر تصدیق درک تاریخی مردم از شخصیت‌های سیاسی و دورانی است که در آن زیست کرده‌اند. هرچند جامعه‌ی ایران مانند فرانسه‌ی دهه ۱۹۸۰ که فوره درباره‌ی توسعه و رفاه آن صحبت می‌کند نیست، اما به دلایل مختلف داخلی و خارجی، سطح گسترده‌ای از دسترسی به امکانات و تکنولوژی و کالاها، تغییر الگوی مصرف کالاها و طی دست‌کم دو دهه‌ی اخیر در ایران تأثیراتی در فهم و درک عموم مردم از زندگی ایجاد کرده است و در پی آن سبک‌های جدید زندگی بخصوص در بین جوانان سربرآورده است که تا پیش از آن مسبوق به سابقه نیست.
ادامه دارد...
۱۴۰۳/۰۷/۰۶

منابع:
۱. Furet, François. (1984). In The Workshop of History. Translated by Jonathan Mandelbuam. The University of Chicago Press.
۲. ریمون آرون (۱۴۰۱). افیون روشنفکران. ترجمه‌ی پیروز ایزدی. فرهنگ جاوید.

@EhsaneAzizi
  • 👍 1
Post #42 192
احسان عزیزی پرسش از تاریخ (بخش دوم) احسان عزیزی دست‌کم چهار دهه پیش از طرح نظریه‌ی «پایان تاریخ» توسط فوکویاما(1992) با تمام تعمیم‌های نابجا و نقدهایی که بر آن وارد است، نخستین‌بار آرون (1955) بود که با طرح مفهوم «پایان ایدئولوژی‌ها» چشم‌اندازهای نظری و مفهومی این ایده…
دانشگاه‌ها و دانشکده‌های علوم‌انسانی از دیگر عرصه‌هایی بود که حالا چپ باید خود را در آن بازتعریف می‌کرد و با دست‌گذاشتن بر ویژگی‌های مشترک ایدئولوژی خود با اسلام‌گرایی، دست آشتی به سوی اسلام‌گرایان دراز می‌کرد و از طرفی اسلام‌گرایان نیز بدشان نمی‌آمد که آنچه خود نمی‌توانستند انجام دهند را به دوستان سابق انقلابی و مبارز خود موکول کنند: توضیح و تبیین و مستدل کردن ضدیت با مدرنیته و غرب. در حقیقت گفتمان چپ با اقامه‌ی دعاوی مختلف در مخالفت با غرب و طرح اندیشه‌ها و ایده‌های ضدروشنگری می‌توانست چارچوب‌های نظری و ایدئولوژیک مستحکم‌تری (که از دل خود غرب هم برآمده بودند) برای توجیح وضع موجود و آنچه اتفاق افتاده بود به خورد نسل‌های جوان پساانقلابی بدهد، کاری که اسلام‌سیاسی و گفتمان اسلامگرایی رفته‌رفته به دلایل متعدد در انجام آن ناکام‌تر می‌شد. حالا به‌جای حسینیه‌ی ارشاد تریبون‌های دانشگاهی و کلاس‌های درس دانشگاه باید گفتمان چپ را تبلیغ و ترویج می‌کردند و بیراهه‌ای که ایران در آن قرار گرفته بود را با انواع و اقسام مفاهیم و نظریاتی که شاید هیچ‌کدام ارتباطی با تاریخ و مسائل ایران و وضع کنونی ایران پس از انقلاب نداشت را توجیه می‌کردند؛ هرچند امیدهای مذبوحانه‌ی روشنفکران اروپایی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و جنگ سرد نیز به کشورهای جهان سوم نظیر ایران بود و روشنفکر ایرانی هیچ‌گاه نخواست که صدای منتقدان چپ در خود اروپا را بشنود.

فوره این یأس و سرخوردگی چپ اروپایی و دل‌بستن آن به فراسوی مرزهای جهان توسعه‌یافته‌ی غرب را اینگونه روایت می‌کند: «تا زمانی که شعله‌ی انقلاب در جهان سوم (همچون آمریکای جنوبی) همچنان بسوزد یا (همچون چین) زبانه بکشد، دانشجویان اروپای مرفه روزی خواهند توانست یأس خود را به امید تبدیل کنند. از همه مهم‌تر، تغییر عمیقی در تصور روشنفکر فرانسوی از جهان و نقشی که کشورش در آن ایفا می‌کند، رخ داده است. انتقال امیدهای انقلابی او به اتحاد جماهیر شوروی و سپس به جهان سوم، به خودی خود اعترافی ضمنی به ناتوانی در ایجاد تغییر در کشور خودش بود.»(1) شاید از این‌روست که نویسندگانی چون فوکو با آن روایت‌های پرشور و هیجان از ۵۷، در ایران تبدیل به بزرگترین فیلسوف پساساختارگرای فرانسوی می‌شود که حالا قرار است او بفهمد و توصیف کند که ایرانی‌ها چه رویایی در سر داشتند و با توصیفات پرآب و تاب او از مشاهداتش در واپسین روزهای انقلاب ۵۷ بر خود ببالیم که ما ایرانی‌ها در بحبوحه‌ی تحولات جهانی قرن بیستم چه گلی بر سر دنیا زدیم!!!....

اما جنبش زن زندگی آزادی نشان داد که هیچ‌یک از تلاش‌های گفتمان چپ در پیشبرد اهداف خود و میل جامعه به سمت سوسیالیسم و کمونیسم چندان فایده‌ و نتیجه‌ی مطلوبی در پی نداشته است. این جنبش که به‌زعم من مهم‌ترین رخداد سیاسی ایرانِ پساانقلابی است، ویژگی‌هایی در خود داشت و مطالباتی را به‌صورت گسترده و عمومی طرح و طلب کرد که برای نخستین‌بار در تاریخ ایران طرح شد: مطابعه‌ی بدون قید و شرط و خالص «آزادی» در تمام وجوه آن مهمترین خواستگاه این جنبش است. ماهیت مدرنیستی آن مطالباتی سراسر این‌جهانی و روزمره را ایجاب می‌کرد، یعنی خودِ «زندگی» که در تضاد با هرنوع ایدئولوژی و یوتوپیای چپ‌گرایانه است: احترام به نفس زندگی و ارجحیت آن بر هر قید و شرط و آرمان‌شهری. دیگر هیچ آرمانی بر خودِ زندگی ارجح نیست. همچنین طرح مسأله‌ی زنان به‌عنوان مهم‌ترین عنصر سرکوب‌شده‌ی تاریخ معاصر ایران و احقاق حقوق انسانی آن‌ها فارغ از جنسیت. اما چپ این‌بار هم کوشید تا با طرح شعارها و مطالباتی از جنس «نان، کار، آزادی» مطالبات اصیل جنبش را به انحراف ببرد و این دقیقاً همان لحظه‌ای است که درباره‌ی آینده می‌تواند مطالبات و تحولات را به بی‌راهه ببرد،‌ بخصوص اگر بنا باشد که از تاریخ درس نگیریم. گفتمان چپ در سراسر جهان همواره با طرح مهم‌ترین مسائل و دغدغه‌های عموم مردم مانند نابرابری و فقر و شعارهای پوپولیستی همواره می‌تواند جوامع را در معرض تکرار خطاهای گذشته قرار دهد. از این‌روست که باید به آرون برگردیم.

ایده‌ی آرون مبتنی بر این فرض بود که رفاه اقتصادی، رشد اقتصادی و انسجام اجتماعی رابطه‌ای معکوس با افراط‌گرایی سیاسی دارد. به‌یک معنا با افزایش رفاه و ثبات اقتصادی، افراط‌گرایی سیاسی نیز کاهش پیدا می‌کند؛ هرچند که محور نظریه‌ی آرون عمدتاً کشورهای توسعه‌یافته‌ی اروپای غربی و امریکا بود و حدود چهار دهه بعد از او با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و دیوار برلین، خوش‌خیالانی مانند فوکویاما تصور کردند که درخت لیبرال دموکراسی برای مردمان سراسر گیتی میوه خواهد داد و ارزش‌های مدرن و فردگرایی و آزدی و برابری و خلاصه زندگی خوب، شامل حال مردم سراسر جهان خواهد شد و واپسین انسان در سعادت خواهد زیست...
@EhsaneAzizi
  • 👍 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →