خیلی اتفاقی دیدم در جایی نوشته بودم:
بامداد
دمدمای صبح بود و آسمان در حال روشن شدن، اما انگار خورشید حال بیرون آمدن از رخت خواب را نداشت و شب همچنان کش میآمد. ابرهای متراکم آسمان را پوشانده بودند و این همه چیز را مبهمتر کرده بود. پاهای عریان و استخوانی مرد از زیر پتو بیرون زده بود و سرش نیز تا زیر گردن بیرون بود. صدای ریز رادیو شب که بنان پخش میکرد فضای ساکت و نیمه تاریک اتاق را سوت و کورتر میکرد، ترانهای که به آرامی پخش میشد:
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم
دل و جان بردی
اما نشدی یارم
با ما بودی
بی ما رفتی.
چون بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم ، تنها رفتی...
همیشه عادت داشت پیش از خواب رادیو شب را روشن کند و با کمترین صدایی که قابل شنیدن باشد کنار تختش بگذارد. با صدای رعد و برقی که از دور شنیده میشد از راست به چپ غلطید و هیچ توجهی به هیچ چیز نکرد. نه به ساعت نه به پنجره و نه رادیو؛ اما نیمه خواب بود، جایی مابین خواب و بیداری. کف پاهایش را به هم مالید تا کمی گرم شود و بعد آنها را زیر پتو طوری مچاله کرد که با حفظ جریان خون در آنها مانند کرسی گرم شوند. ملافه و پتو را بغل کرد و سعی کرد به خواب برود. اما خواب او را تنها تا مرز نیمه هشیاری میبرد؛ ناگهان به این فکر کرد که برنامهی فردایش چیست. از لای چشمهایش به لباسهایی که در چوب لباسی جلویش آویزان کرده بود نگاهی کرد: کت و شلوار مشکیای که دیروز از خشک شویی گرفته بود و کروات قرمز رنگی که فردا برای بار دوم میخواست بزند. در همین حین که به لباسهایش نگاه میکرد به این فکر کرد که مگر فردا کجا قرار است برود. برای چند لحظه هیچ چیز یادش نیامد اما ناگهان دعوت نامهای که برای سخنرانی به مناسبت روز دانشجو از سوی یک دانشگاه برایش آمده بود را به خاطر آورد و بدون اینکه به میز کنار تختش نگاه کند دست در آن برد و کاغذی را که مچاله شده بود برداشت و با نور کمی که از روشنی چراغ آشپزخانه از لابلای در ساطع میشد سعی کرد بار دیگر بخواندش:
بسمه تعالی
به پاس فعالیتهای آزادیخواهانه و کنشگرانهی شما در راستای مقاومت در برابر نظام سلطه و آرمانهای والای جنبش دانشجویی کشور، از شما دعوت به عمل میآید تا در روز جمعه 16 آذر فلان حضور به هم رسانید. موضوع سخنرانی برای شما آزاد و زمان آن حدودا 30 دقیقه خواهد بود. با کمال قدر دانی و تشکر
انجمن اسلامی دانشجویان مبارز پیرو خط امام حسین- آزادی
دانشگاه فلان...
کاغذ را در مشتش فشرد و به این فکر کرد که هنوز هیچ متنی برای سخنرانی فردا آماده نکرده. با خود وارد گفتگو شد و از خود پرسید کدام 16 آذر؟ کدام مقاومت؟ کدام تاریخ و جنبش نکبت لعنتی که هیچ کوفتی نصیبمان نکرده است... اینها هم حوصله دارند؛ اما نه وقتی یاد کابلهایی میافتاد که دهه شصت خورده بود میگفت ارزشش را دارد که این نسل هم بداند. تصمیم گرفت چیزی بنویسد؛ دفترچه یادداشتش را با یک خودکار که همیشه کنار تختش بودند برداشت و کمی خودش را جمع و جور کرد و دفتر را روی پاهایش که در شکمش جمع کرده بود گذاشت و همین که دنبال صفحهای خالی میگشت تا شروع کند، چشمش به یک یادداشت که نمیدانست در کدام روز و سال و ماه نوشته افتاد:
چه جهان احمقانهای! بیا بنشین کنارم، کلمات ریخت و پاش را از زیر دست و پای فکرها برداریم، خیلی شیک و مجلسی به نظم درآریمشان، حرفهای قلمبه و سلمبه سَمبَل کنیم. از فصل گندیدن عشق روایت کنیم، از به افسانه بدل شدن عشق در شامگاه ارزشهای کهن! از فروپاشی ارزشها در اوج شکوه و نمود نظامهای مقدس، کمونیستی، سرمایه داری یا نظامهای مقدس همین حوالی! از این فکر به آن فکر بپریم، مانند بزهای کوهی، دیدی چطور میپرند؟! باور کن آدمها از گنده گوزیهایشان است که به بز کوهی غبطه نمیخورند، یا دست کم به رویشان نمیآورند که به آن پریدنهای بی پروا و بیمهابا رشک میبرند. ببین کلمات چگونه از فکرم چکه میکنند، ببین چگونه فکرها و خیالهایم جهان را آغشته از خود میکنند، چگونه انگشتان لاغرم در غیاب دست هایت به کلمات و لمس چیزی برای نوشتن پناه میبرند. چه جهان احمقانهای، زیردریاییها نهنگها را هدف میگیرند، هواپیماها ادای پرواز را درمیآورند، مردمان فاضلاب شهرها را پر میکنند، و هیچ کس دیگر در جنگل برای آتش هیزم جمع نمیکند! ببین چگونه جهانِ احمقانه از مقعد بدیل به دهان شدهی سیاستمداران و سخنرانان بر سرمان میباراند، و آسمان را از خیس شدن باز میدارد، آه جهانِ پتیاره... بیا سوار نتها شویم، بلند و فالش بخوانیم، میان این ضرب آهنگ کسل کنندهی کهنه بگوزیم، با دهان، با صدای بلند، با آن کودک شاشو همراه شویم، برایش کف بزنیم، آنطور که هر سخنرانی بداند اصالت در صراحت است، تا دیگر کرواتها و یقههایشان را تا بالا چفت نکنند!
@EhsaneAzizi
Post #49
216
- ❤ 4