اصلا بیا حدیث بگوییم، " دست ستون رابطه است"، "بوسه به حرف آمدن عشق است"، "شراب خون شاعر است"، "شاعر معشوق مغشوش شده ی چشمانت است"، "چشمانت خمارگاه بی خوابی هاست، نامتناهی رویاهاست"... مثل این شاعرانههای احمقانه که روی کارت پستالها مینویسند! بیخیال، بیا بنشین، سیگار و فندک را بیاور و بنشین"...
دفتر را بست و پرت کرد روی میز و خودکار را لای گوشش گذاشت و دراز کشید و از نوشتن و رفتن به برنامهی فردا منصرف شد. چشمهایش را بست و صدای رادیو شب را کمی بلند کرد که ترانهای دیگر از دلکش میخواند:
چو اسیر دام توام
رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که تا به صحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم...
6 دسامبر 2018
بازیابی 1 اردیبهشت 1404
@EhsaneAzizi
Post #50
270
- ❤ 4