«... اما ایرانی نمیتواند در مواد تاریخ و تاریخ اندیشهی خود از پشت "شیشهی کبود" ایرانشناسی نظر کند و "هویت" خود را از مجرای آگاهی انسان غربی دریابد.»
«پیوستن انبوه ایرانیان مهاجر به خیل ایرانشناسان رسمی در دانشگاهها و مؤسسات پژوهشی غربی نیز به نوبهی خود، به یکی از عوامل سطحیتر شدن پژوهشهای ایرانی تبدیل شده است...»
شاید اگر نویسندهی این جملات را در کتابی که نمیدانستم نویسندهاش کیست میخواندم، باتوجه به ضد غربی بودن رنگوبوی جملات، حدس میزدم شاید این سخنان را شریعتی یا آل احمد یا حتی یکی از همین هایدگریسمها و مارکسیستهای اسلامی یا شاگردانشان گفته باشند. اما این برشی از کتاب تأملی دربارهی ایران (جلد دوم) اثر جواد طباطبایی است.
نویسنده در ادامه میافزاید:
«اینکه امروز، به هرحال، چنانکه در جای دیگری گفتهایم، تنها می توانیم از پشت این "شیشهی کبود" در "آگاهی" گذشتهی خود نظر کنیم، و چنانکه احمد فردید، به مناسبتی دیگر و از دیدگاه متفاوتی، میگفت "صدرِ تاریخ خود را ذیل تاریخ غربی" بدانیم، قولی است که ناچار نمیتوانیم دربارهی آن تردید کرد....»
مشخص نیست چرا نویسنده چشمانداز غربیها و آگاهی آنها به ایران را با صفت «کبود» توصیف میکند! به هرحال این سخن فردید به مزاجش خوش آمده است.
قضیه از این قرار است که در این روزها به دنبال مباحث روششناسی در آثار جواد طباطبایی هستم و به همین خاطر بخش نخست این کتاب تحت عنوان درآمد: اشارات نابهنگام در تاریخنویسی ایرانی رفتم. اما اولین نکتهی قابل تأمل این است که مشخص نیست چرا این اشارات باید «نابهنگام» باشد؟! مگر جز این است که آثار علمی و پژوهشی در علوماجتماعی و بهویژه تاریخ باید با روششناسی مشخص و مدونی انجام شوند که به تفصیل توضیح دهد که نگارنده از کدامین مبانی و اصول و روشهای پژوهشی و چارچوبهای نظری و پارادایمی استفاده کرده است؟! عبارت نابهنگام تداعیگر جستارها و تأملاتی است که چندان مناسبتی با کار علمی و پژوهشی و از پیش برنامهریزی شده ندارد. مانند آنچه بیشتر اوقات ما در همین شبکههای اجتماعی مینویسیم.
به هرحال از این نکتهی پیشپاافتاده گذشتم و گفتم شاید برداشت بنده بیراه است! اما هرچه جلوتر رفتم دیدم خیر این مقدمه، گویی واقعاً نابهنگام نگاشته شده و ربط چندانی نمیتوان دربارهی صدر تا انتهای آن پیدا کرد. طباطبایی در این مقدمه به مسائلی پرداخته است که میتوان مضامین آنها را چنین خلاصه کرد:
- نقد سنت تاریخنگاری در ایران (همزمان با نفی و نقد و طرد علم تاریخ و تاریخنگاری غربی و سنتهای اروپایی)
- توصیف و طرح دعوای مورخان بهویژه آراء ژاک لُگُف بر سر دورهبندیهای زمانی در تاریخنویسی و مقایسهی آن با دورهبندیهای تاریخ ایران در تاریخنگاری سنتی
- نقد شریعتی و سروش برای نقد ایدئولوژی و ابراز پرهیز از تاریخنگاری ایدئولوژیک (اینکه آنها ایدئولوگ بودند و روایت آنها از تاریخ و مسائل تاریخی ذیل ترویج ایدئولوژی سوسیالیستی و جامعهشناختی است). جالب آنکه نویسنده، آثار این دو را جامعهشناسانه در نظر میگیرد و گویی چندان تمایزی میان ایدئولوژی و جامعهشناسی قائل نیست!
- طرح مسئلهای بحران آفرین برای ایران یعنی تجددخواهی که با شکست ایرانیان در جنگ با روسیه به عنوان نخستین خواستگاههای مشروطیت (که این آخری درواقع مقدمهی ورود به مباحث کتاب است)
در نتیجه آنچه نویسنده به آن نمیپردازد، دقیقا همان عنوانی است که برای این بخش برگزیده است: اشارات به تاریخنویسی ایرانی....
آنچه از این مقدمه برمیآید بیشتر نفی علم تاریخ مدرن و نفی روشها و سنتهای تاریخنگاری که در غرب و پس از عصر روشنگری از قرن هجدهم و نوزدهم شکل گرفته است؛ و همزمان تأکید بر اینکه ما باید تاریخنگاری خود را ابداء کنیم و بر مبنای اندیشهی تاریخی و آگاهی تاریخی خود سنت تاریخنگاری خود را ایجاد کنیم. چنانچه در نقل قول سوم آمده است گویی ما ایرانیان مردمانی هستیم که باید تمامی چرخها را دوباره اختراع کنیم و نمیتوانیم از دستاوردها و دانش و علم غربیها استفاده کنیم. این متن رنگوبو و روحِ همان سنت بومیگرایی را دارد که از قضا در نوشتههای شریعتی و سروش و آلاحمد و دیگر نوادگانشان وجود دارد که بعد از انقلاب ۵۷ دانشکدههای علوماجتماعی ایران را اشغال کردند. کسانی مانند کچوییان و مرتضی فرهادی و دیگران...
با ذکر یک نقل قول دیگر این بحث را فعلاً میبندم تا در زمان دیگری به آن برگردیم.
«تردیدی نیست که باید دربارهی موجه بودن اطلاق دستگاه مقولات و مفاهیم تاریخنویسی اروپایی تردید جدی کرد.»
منبع تمامی نقل قولها که در گیومده آمدهاند:
جواد طباطبایی (۱۳۸۵). تأملی درباره ایران (جلد دوم، بخش نخست) (مکتب تبریز و مقدمات تجددخواهی). انتشارت ستوده.
۲۶ شهریور ۱۴۰۴
#خطاهای_روش_شناختی
@EhsaneAzizi