TGViewer
Channel Public Channel
بخوان | وحید کاظمی

بخوان | وحید کاظمی

@bekhan_wk

بخوان به نام پروردگارت

@Wkazimi
Subscribers
193
Photos
115
Videos
2
Links
8
Recent Posts 20 shown
Post #446 43
وقتی پاییز می‌رسد

می‌گفت بعضی آدم‌ها دل‌های عجیبی دارند؛
دل‌هایی که با هیچ تغییری دگرگون نمی‌شوند.

می‌گفت: حواسمان باشد؛ پاییز آمده و طبیعت رنگ عوض کرده است،
اما قرار نیست ما هم با هر تغییر فصل، رنگ عوض کنیم...

راستی! چقدر پاییزِ طلایی زیباست.

پاییز، فصل احساس است؛
اگر دلمان زنده باشد،
پاییز برایش شادی‌بخش است.

می‌گفت پاییز، فصل خاطره‌هاست؛
و چقدر درست می‌گفت...

خاطرات پاییز فراموش‌نشدنی‌اند؛
اما نمی‌دانم چرا پاییز همیشه با رفتن و دور شدن همراه است؛
با دوری از کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند.

شاید برای خیلی‌ها، پاییز فصل جدایی‌ها باشد؛
برای بعضی‌ها فصل دلتنگی؛
و برای بعضی دیگر، فصل مرور روزهایی که دیگر برنمی‌گردند.

راستش، برای من پاییز فصل همه‌چیز است.

انگار پاییز دل آدم را نازک‌تر می‌کند؛
آدم را بیشتر به فکر فرو می‌برد
و شاید، کمی هم مهربان‌تر.

پاییز آدم را به یاد روزهای از دست‌رفته می‌اندازد؛
روزهای خوب و بد،
آدم‌هایی که روزی کنارمان بودند،
و لحظه‌هایی که گمان می‌کردیم همیشه خواهند ماند.

پاییز، فصل یادآوری است؛
فصل خاطره‌ها، دلتنگی‌ها
و حرف‌هایی که شاید هیچ‌وقت فرصت گفتنشان را پیدا نکردیم.

و شاید زیبایی پاییز همین باشد؛
این‌که در میان تمام رفتن‌ها،
آدم را دوباره به خودش برمی‌گرداند.

راستی!
اگر پاییز بود و تو آمدی،
و من هنوز زنده بودم،

آن روز، آرام به تو خواهم گفت

که پاییز
چگونه بر من گذشت...


وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #445 57
#امروز_از_تو_می‌خوانیم

پنجشنبه

وقتی به زندگی بیشتری از مردم نظر می‌اندازیم به این حقیقت تأسف‌بار پی می‌بریم که اکثریت شان تنها دغدغه‌ و تشویشی که با خود حمل می‌کنند به پاکی و نظافت برون خلاصه می‌شود و برای تکاندن درون و صفایی‌اش، فکری در سر نمی‌پرورانند. و این به شدت آزار دهنده و ناراحت کننده است.

این‌همه تجملات و چیز و ناچیزی را که برای خودآرایی و خودنمایی خود به کار می‌گیریم، چه سودی دارد آنگاه که دل‌مان پر از حقد و کینه و نفرت است؛ آنگاه که بخل و حسادت در رگ رگ وجودمان موج می‌زند؛ آنگاه که غرور و تکبر و در آنسو، ریا و خودبزرگ‌بینی برای‌مان عادت گشته و راه گریزی از آنها نداریم.

 بلی، این‌همه آراستگی به چی می‌زیبد آن‌گه که از فرط حسادت، موفقیت دیگران خاری را به چشم‌مان فرو ‌ببرد و ما را ناآرام و بی‌قرار ‌سازد.  این تزیُّنات و تجملات به پشیزی هم نمی‌ارزند، زمانیکه افراح خود را در احزان دیگران، نجاح و کامیابی خود را در شکست دیگران و عزت و سرفرازی خود را در خواری و پستی دیگران ببینیم.

بیائیم همین قسم که به ظاهر خود می‌رسیم و دوست نداریم که کسی ما را نامرتب و ژولیده‌موی ببیند، اندکی به باطن خود نیز سر اندازیم. نارسایی‌ها و امراض‌اش را شناسایی و برای مداوای شان دست به کار شده و عرق بریزیم. هر چقدر درون پاک‌تر و باصفاتری داشته باشیم به همان اندازه باصلابت‌تر و محترم‌تر به نظر می‌رسیم.

این کینه‌ها و حقدها ره به جایی نمی‌برند، این حسادت‌ها پیش از اینکه آرامشی در پی داشته باشند، ملالت و اضطرابی را به بار می‌آورند. ریا و خودنمایی که بماند، حتی همین خودشیفته‌گی‌ها که بیشتر شان حاصل خودبزرگ‌بینی و کوچک‌شماری دیگران است، برای انسان درد و رنج‌اند، پیش از اینکه دارو و دوا باشند.

جان سخن اینکه، بیائیم فکری به حال درون خود نیز کرده و مثل برون، پاک و صاف‌اش سازیم تا از هرگونه پلیدی و زنگاری صیقل خورده و جلا یابد.

نویسنده: محمدادریس پناه
کانال: می‌نویسم

@bekhan_wk
Post #442 147
#صفحه_آخر_کتاب (۱۷)

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دَد مـلولم و انسانم آرزوست
مولانا

گاهی فکر می‌کنم یکی از دردهای انسان امروز، فراموش کردن تفکر است؛
تفکر در خود، در آفرینش، در جهان پیرامون و در حکمت آفرینش انسان.

وقتی انسان از اندیشیدن فاصله می‌گیرد، در میان روزمرگی‌ها گم می‌شود؛ بی‌هدف می‌دود، خسته می‌شود و گاهی حتی نمی‌داند برای چه زندگی می‌کند.

بیش از دو سال است که این کتاب، رفیق و همراه من است. بارها به آن نگاه کرده‌ام، لمسش کرده‌ام، ورق زده‌ام و مطالبش را مرور کرده‌ام.

برای من، این فقط یک کتاب نیست؛ یادگاری ارزشمند از دوستی است که باعث شد بیشتر به مطالعه علاقه‌مند شوم و انگیزه بیشتری برای نوشتن پیدا کنم.

من می‌نوشتم و او نوشته‌هایم را ویرایش می‌کرد. یک روز به من گفت:

«در نوشتن نیز سلیقه‌ها متفاوت است؛ تو با سلیقه و روش خودت بنویس.»

شاید یک جمله ساده باشد، اما برای من حرفی بود که در ذهنم ماند.

دوست خوب و گرامی، آقای پناه عزیز؛
از زحمات و محبت‌های شما صمیمانه سپاسگزارم.

انسان عاقل

و اما «انسان عاقل» نام کتابی است که آقای عبدالله فارسی تألیف کرده‌اند.

نویسنده در ابتدای کتاب پرسشی را مطرح می‌کند که شاید هر انسانی لازم باشد گاهی با خودش در میان بگذارد:

«آیا می‌دانید چرا دیدگاه و تفکر هر انسانی ارزشمند است؟»

کتاب در ۳۰ فصل و ۱۹۱ صفحه، درباره عقیده و ایمان سخن می‌گوید و با استفاده از آیات قرآن، انسان را به تفکر و اندیشیدن دعوت می‌کند؛

تفکر در آفرینش هستی،
تفکر در خلقت انسان،
تفکر در عظمت پروردگار و نشانه‌های او، و تدبر در اسما و صفات خداوند.

نویسنده در آغاز فصل دوم می‌پرسد:

«چرا امروزه مردم خدا را دوست نمی‌دارند و از او نمی‌ترسند؟»

و در پایان همین فصل می‌گوید:

«بهترین برنامه هدفمند برای یک فرد، برنامه‌ای است که خالق برای انسان ارائه می‌دهد.»

در فصل سوم نیز آمده است:

«مسأله ایمان چیزی است که هر انسانی باید به‌طور فردی، از وقت گران‌بهایش برای آن گذاشته و خود در مورد آن تفکر کند.»

به نظرم این کتاب، بیش از آن‌که بخواهد اطلاعاتی به خواننده اضافه کند، می‌خواهد او را متوقف کند؛
متوقف کند تا کمی فکر کند، به درون خودش برگردد و پرسش‌هایی را که شاید مدت‌هاست از خود نپرسیده، دوباره مطرح کند.

این کتاب به انسان می‌گوید درباره آفرینش و خلقت خودت فکر کن؛
نه این‌که همیشه از دیگران بخواهی به جای تو فکر کنند.

نویسنده در فصل ۲۹ به نکته مهمی اشاره می‌کند:

«هدف اصلی انسان عبادت خداوند است؛ اما انسان از روی غفلت این هدف مهم را فراموش کرده و کسب روزی را هدف اصلی خود قرار داده است.»

این جمله برای من قابل تأمل بود.

چقدر آسان است که انسان درگیر زندگی شود، برای معاش تلاش کند، به دنبال آینده باشد و آن‌قدر در روزمرگی‌ها غرق شود که فراموش کند اصلاً برای چه آفریده شده است.

این کتاب برای من درس‌های زیادی داشت؛ اما شاید مهم‌ترین درسی که از آن گرفتم، همان چیزی بود که از آغاز تا پایان کتاب تکرار می‌شود:

تفکر

گاهی باید از شتاب زندگی فاصله گرفت، نشست و با خود خلوت کرد؛
باورهای خود را مرور کرد و از خود پرسید:

من به چه چیزی باور دارم؟
برای چه زندگی می‌کنم؟
رابطه من با خداوند چگونه است؟
و آیا زندگی‌ای که امروز دارم، با هدفی که برای آن آفریده شده‌ام، هم‌جهت است؟

و اما نویسنده، پس از آن‌که در فصل‌های مختلف کتاب مطالب فراوان و آموزنده‌ای را مطرح می‌کند، در صفحه آخر، انسان را با یک پرسش بسیار عمیق تنها می‌گذارد:

«أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ»

«آیا خداوند برای بنده‌اش کافی نیست؟»
سوره زمر، آیه ۳۶

شاید زیبایی صفحه آخر همین باشد؛
کتاب تمام می‌شود، اما فکر تازه آغاز می‌شود.

وقتی کتاب را می‌بندید، شاید چند لحظه به سکوت فرو بروید؛ باورها و عقاید خود را مرور کنید و حتی کمی نگران شوید که نکند در بخشی از مسیر، راه را اشتباه آمده باشید.

و شاید همین نگرانی، آغاز یک بازنگری باشد؛
بازنگری در باورها، در رابطه با خداوند، در نگاه ما به هستی و در این پرسش اساسی که:

خداوند از ما چه خواسته است؟

شاید انسان بیش از هر چیز، به همین لحظه‌های توقف و تفکر نیاز دارد؛
لحظه‌هایی که در آن، از هیاهوی دنیا فاصله بگیرد و دوباره به خودش برگردد.

صفحه آخر کتاب، پایان خواندن نیست؛
گاهی آغاز دوباره اندیشیدن است.


وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #440 167
کاش شبیه نوشته‌هایمان باشیم

امروز وقتی به کانال برادر و استاد خوبمان، جناب عبدالله شیخ‌آبادی، سر زدم، با جمله‌ای بسیار زیبا و درخور تأمل روبه‌رو شدم. ایشان نوشته بودند:

«آدم‌ها خیلی معمولی‌تر از چیزی هستند که در نوشته‌هایشان به نظر می‌رسند.»

این جمله استاد، ذهنم را درگیر کرد. فوری افراد زیادی که نوشته‌هایشان را می‌خوانم، می‌شناسم و با بعضی از آن‌ها در ارتباط هستم، جلوی چشمم و در ذهنم مرور شدند.

راستش را بخواهید، اگر افرادی که همیشه در حال نصیحت کردن، نوشتن و هدایت دیگران هستند، فقط کمی، بله، فقط کمی، شبیه همان چیزهایی بودند که می‌گویند و می‌نویسند، چقدر زیبا بود.

اما متأسفانه، به چه دلایلی، این‌گونه نیستند؛ نمی‌دانم.

به قول معروف، اگر حرف نزنیم انگار مرده‌ایم؛ پس حرف بزنیم، شاید ثابت شود هنوز زنده‌ایم؛ هرچند کاش این زنده‌بودن، در عمل هم دیده شود.

حالا اگر این گفتار ما با عمل هم همراه شود، چه بهتر. اصلاً باید تلاش کنیم همان چیزهایی را که می‌نویسیم و می‌گوییم، در عمل هم به آن‌ها پایبند باشیم.

اگر در نوشته‌های خودمان، دیگران را به خوبی، اخلاق خوب و انسانیت توصیه می‌کنیم، پس سعی کنیم اول خودمان به آنچه سفارش می‌کنیم پایبند باشیم.

فکر می‌کنم بد نیست کمی بیشتر به این جمله استاد شیخ‌آبادی فکر کنیم:

«آدم‌ها خیلی معمولی‌تر از چیزی هستند که در نوشته‌هایشان به نظر می‌رسند.»

شاید گاهی نوشته‌های ما تصویری از آدمی بسازند که در واقعیت، هنوز به آن نرسیده‌ایم. شاید فاصله میان «آنچه می‌گوییم» و «آنچه هستیم» بیشتر از چیزی باشد که خودمان تصور می‌کنیم.

و خدا را شکر، من که هم در نوشته‌ها و هم در اصل، آدم معمولی هستم!

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #439 113
#صفحه_آخر_کتاب (۱۶)

هنوز آن روز جمعه را به یاد دارم؛ روزی که در مسجد مکی زاهدان، در کشور ایران، خبر وفات او را شنیدم.

وقتی زنده بود، او را نمی‌شناختم؛ اما پس از وفاتش با او و اندیشه‌هایش آشنا شدم. خدا را شکر می‌کنم که پیش از مرگ خودم، او و آثارش را شناختم.

سید ابوالحسن علی حسنی ندوی رحمه‌الله، از دانشمندان و نویسندگان برجسته جهان اسلام بود و تألیفات فراوانی از خود به یادگار گذاشت.

اما کتابی که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم، کتابی است با عنوان «آنچه در آمریکا نیافتم»، تألیف سید ابوالحسن علی حسنی ندوی و ترجمه آقای زاهد ویسی.

مترجم، این کتاب را به علامه محمد اقبال لاهوری تقدیم کرده و می‌گوید که مفهوم «بیداری از خواب گران» و تعبیر جهان را از او آموخته است؛ اشاره‌ای به شعر معروف اقبال:

«از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز»

مترجم کتاب، آقای زاهد ویسی، ۱۲ صفحه از ۱۲۴ صفحه کتاب را به مقدمه خود اختصاص داده است؛ مقدمه‌ای که به‌راستی جامع و آموزنده است.

بیایید کمی از مقدمه کتاب را مرور کنیم.

در مقدمه آمده است که درست است جهان معاصر از لحاظ علم و فناوری گام‌های عظیمی برداشته، اما برای سؤال‌هایی مانند:

«از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
که هستم؟ چه خواهم شد؟ چه تدبیری اندیشیده شده است؟»

هنوز پاسخ‌هایی جدی لازم است.

در ادامه مقدمه می‌خوانیم که بعثت پیامبر اسلام، همان ستاره‌ای است که درخشید و ماه مجلس بشریت شد.

آقای ویسی همچنین می‌گوید که اسلام مخالف علم، تکنیک و توسعه نیست.

مقدمه کتاب با این شعر حضرت سعدی به پایان می‌رسد:

«بضاعت نیاوردم الا امید
خدایا ز عفوم مکن ناامید»

در پیشگفتار کتاب تذکر داده شده است که این اثر، مجموعه‌ای از سخنرانی‌های سید ابوالحسن علی حسنی ندوی است که ایشان در سفر به آمریکا و کانادا، در مکان‌های مختلف، در تابستان سال ۱۹۷۷ میلادی ایراد کرده است.

علامه ندوی به دعوت سازمان دانشجویان مسلمان در آمریکا و کانادا به آن‌جا سفر کرده بود.

بیاییم بعضی از سخنان علامه ندوی را با هم مرور کنیم.

علامه ندوی در بخشی از سخنرانی خود در نمازخانه سازمان ملل چنین می‌گوید:

«اینجا در آمریکا و در پایتخت بزرگ و قلب اروپا و در کشورهای خودمان و پایتخت‌ها و شهرهای آن، به اسلام افتخار می‌کنیم و می‌گوییم: در یک کلام، ما مسلمانیم و خداوند ما را با بزرگ‌ترین نعمت خود، یعنی اسلام، مورد تکریم و احترام قرار داده است.»

علامه شیخ ندوی در قسمتی از سخنرانی خویش در شهر سالت‌لیک‌سیتی آمریکا، در جمع زیادی از تحصیل‌کردگان، به نامه‌های پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وسلم به پادشاهان آن زمان اشاره می‌کند و این سؤال را مطرح می‌کند:

کدام‌یک از سردمداران و رئیس‌جمهورهای کشورهای اسلامی ما می‌تواند به یکی از رئیس‌جمهورهای دیگر نامه بنویسد و به او بگوید: «ایمان بیاور، در امان خواهی بود»؟

ندوی در شهر لوس‌آنجلس درباره این‌که آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها هم خوشبخت‌اند و هم بدبخت، توضیح بسیار مهمی می‌دهد که جای تأمل دارد.

در ادامه سفر، علامه در شهر شیکاگو آمریکا، در قسمتی از سخنرانی خود چنین می‌گوید:

«من شرق و غرب و شمال و جنوب آمریکا را گشتم و پیشرفت‌های زیادی دیدم؛ اما آیا انسانی پیدا می‌شود که در سینه خود قلبی سوزان داشته باشد که برای انسانِ تباه‌شده بسوزد؟»

و در پایان کتاب «آنچه در آمریکا نیافتم»، علامه ندوی می‌گوید:

«ای برادران! شما را با قاطعیت هرچه تمام‌تر از پدید آمدن یک اسلام منطقه‌ای مستقل برحذر می‌دارم و از این‌که جامعه‌ای برای مسلمین پدید آید که با جوهر و اصول اسلامی کاملاً مخالف باشد، به شما هشدار می‌دهم.»

شاید کتاب‌ها هم مانند آدم‌ها باشند؛ گاهی سال‌ها در کنار ما می‌مانند و هر بار که دوباره ورق‌شان می‌زنیم، نکته‌ای تازه برای آموختن و تأمل‌کردن در آن‌ها پیدا می‌کنیم.

این کتاب برای من، از همان کتاب‌هایی است که با گذشت سال‌ها، هنوز حرفی برای گفتن دارد و هر بار مرورش، دریچه‌ای تازه به روی انسان می‌گشاید.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #438 216
#امروز_از_تو_می‌خوانیم

خزان است، فصلِ افتادنِ برگ‌ها، فصلِ وداعِ آرام و بی‌صدای گل‌برگ‌ها. فصل کوچیدن اقاقی‌ها، شاهپرک‌ها، سارها، سنجاب‌ها.

مزرع سبـز فــلک دیـــدم و داس مه نــو
یادم از کِشته‌ی خویش آمد و هـنگام درو
حافظ

جوانه‌های جوانی‌مان

جوانه‌های جوانی‌مان، یکایک می‌خشکند، گل‌برگ‌های لحظات باهمی‌مان، یکی‌یکی از شاخسار عمرمان فرو می‌ریزند، چنان خاموش، چنان پیوسته، که گاه حتی فرصتِ نگریستن‌شان را نیز از کف می‌دهیم.

چه زود می‌افتند لحظه‌ها، لبخندها، نَفَس‌ها، حضورها... و ما، غافل از گذرِ این زوالِ نرم، ساکت و بی‌هیاهو، قدر نمی‌دانیم، توجه نمی‌کنیم، هوش نمی‌داریم.

ای‌کاش به یادِ دل‌مان می‌ماند که بودن، نعمتی‌ست بی‌تکرار؛ که دوست داشتن، آرزی‌ست ارزش‌مند؛ که بخشیدن، بهایی‌ست پُربها؛ که عاشقی و بهره‌وری و نیک‌اندیشی و خیرخواهی و رواداری، عطیه‌ای‌ست، بی‌بدیل؛ چه که، هیچ برگِ سبزی، سرمدی نیست.

برگ از پی برگ بر زمین ریخته است
ای باد، چه در گوش طبیعت گفتی؟
میلاد عرفان‌پور

نویسنده: استاد حیدر حمید
کانال: ژامک

@bekhan_wk
Post #435 136
#صفحه_آخر_کتاب (۱۵)

«عشق جان را جلا می‌دهد، خوی را نرم می‌کند و اخلاق را اصلاح می‌نماید؛ عشق پاک، ناشدنی‌ها را شدنی می‌کند.»

دوستی به شوخی می‌گفت: خیلی جالب است که یک مرد هم‌زمان برای ده زن می‌تواند گریه کند!

دقیق نمی‌دانم این موضوع تا چه اندازه حقیقت دارد و آیا این‌که یک مرد هم‌زمان توانایی دوست‌داشتن چند زن (در چارچوب حلال و مشروع) را داشته باشد، برای او امتیاز است یا نقص؛ هرچند شریعت با واقع‌بینی نسبت به توانایی عاطفی انسان، اجرای عدالت در رفتار را واجب، و تفاوت در گرایش قلبی را خارج از اراده دانسته است.

دوستی را ملاقات کردم که کتابی همراه داشت. تا چشمم به عنوان کتاب افتاد، علاقه‌مند شدم آن را بخوانم. کتاب را از او گرفتم تا مطالعه کنم. خیلی زود به موضوع کتاب پی بردم؛ موضوعی که همواره ذهن‌ها را به خود مشغول کرده است: رمز و راز محبت و عشق؛ یعنی الفت و دلدادگی انسان به انسان در مسیری پاک.

«تا قلبم آرام گیرد» نوشته ادهم شرقاوی، با ترجمه عامر شمسی.

نویسنده در این کتاب از فضای یک اتوبوس استفاده می‌کند؛ اتوبوسی که آدم‌هایی هر روز در آن همراه می‌شوند تا خود را به مقصد برسانند. با آشنا کردن افراد داخل اتوبوس با یکدیگر، گفت‌وگوهای مهمی میان آنان شکل می‌گیرد که یکی از تأمل‌برانگیزترین آن‌ها گفت‌وگوهای کریم و وعد است.

نویسنده تأثیر عاطفه در نگاه اول را از زبان یکی از شخصیت‌ها بیان می‌کند و می‌گوید این میل اولیه، از احساس سرچشمه می‌گیرد، نه از عقل. اگر زندگی فقط بر اساس حساب‌وکتاب خشک عقلی باشد، خسته‌کننده و رنج‌آور است و زندگی آمیخته با احساس نیز شجاعت و فداکاری می‌طلبد.

در ادامه کتاب، نمونه‌هایی از مهرورزی و حیا از داستان‌های قرآنی بازگو می‌شود؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهند عفت و پاکدامنی، زیباترین بستر برای رویش محبت است و شریعت الهی راه رسیدن به آرامش عاطفی را از مسیر پاک و ازدواج قرار داده است.

در بخشی از گفت‌وگوی این دو نفر تأکید می‌شود که عشق با عفت تعارضی ندارد؛ مادامی که احساسی پاک در دل باشد و انسان حدود الهی و چشم‌پوشی از محرمات را رعایت کند، مورد ملامت نیست. اسلام زمانی با آن مخالفت می‌کند که از مسیر حلال و تقوا منحرف شود و به گناه و بی‌عفتی بینجامد.

در صفحه ۶۹ کتاب، سخن ارزشمند شیخ علی طنطاوی درباره عشق آورده شده است: «عشق را ایرادی و اشکالی نیست و راهی برای توبیخ عاشقان نیست؛ توبیخ برای کسی است که به خاطر عشق، دینش را فراموش نماید، یا خلق‌وخوی نیک را کنار نهد، یا مردانگی را زیر پا گذارد.»

راستش را بخواهید، اگر عشق از مسیر اعتدال خارج شود، جز رنج و فرسایش دل ثمری ندارد؛ دلبستگی افراطی که یاد خدا را کمرنگ کند، مایه گرفتاری است. اما عشقی که به کمال و اصلاح خوی انسان بینجامد و او را باگذشت و مهربان کند، نعمتی ارزشمند است.

دکتر شرقاوی در ادامه، نظر ابن حزم را نقل می‌کند: «عشق، قبل از هر چیزی، خو گرفتن دو جان به یکدیگر است.» همچنین ابن حزم بر این باور است که برای دوست داشتن، زیباتر بودن شرط نیست؛ زیرا انسان‌هایی هستند که دلباخته سیرت و خلق انسانی می‌شوند، با این‌که چهره‌های زیباتری نیز وجود دارند.

نویسنده جمله جالبی از یکی از بزرگان نقل می‌کند که وقتی به او خبر دادند فرزندت به فلان دختر عاشق شده و دل بسته است، گفت: «ستایش خدای را که خوی آدمی بدو بخشید.»

در ادامه کتاب با ماهر و هشام همراه می‌شویم؛ دو شخصیت با دیدگاه‌هایی کاملاً متفاوت، اما رفتاری سرشار از مدارا و احترام.

در پایان، راه کریم و وعد به سرانجامی جداگانه رسید؛ اما داستان ماهر و هشام به پایانی شیرین ختم شد. هشام، پس از پرسش‌ها و تردیدها، به حقیقت رسید و با بازگشتش به ایمان، دل ماهر را شاد ساخت.

شاید نویسنده می‌خواست بگوید همه جدایی‌ها پایان راه نیستند؛ گاهی یک جدایی، مقدمه آرامش و رسیدن به تقواست و گاهی یک جست‌وجو، دل انسان را به حقیقت و ایمان پیوند می‌زند.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #431 151
#صفحه_آخر_کتاب (۱۴)

مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
مولانا

دقیق به خاطر ندارم که این کتاب را چگونه به دست آوردم؛ اما آنچه مسلم است، سال‌هاست میزبان او هستم.

کتاب «تاریخ ادیان» نوشته دکتر عبدالله دراز، با ترجمه دکتر سید باقر حجتی، کتابی است که نمی‌توان با یک بار خواندن، به موضوعات آن پی برد. البته من این‌طور بودم؛ بارها این کتاب را مرور کردم و یک بار هم کامل خواندم.

اما هیچ‌وقت خودم را از این کتاب بی‌نیاز ندانستم.

این کتاب ۳۳۶ صفحه دارد و چاپ دوم آن در سال ۱۳۷۷ بوده است.

دکتر دراز که خود از نویسندگان بزرگ کشور مصر است، جایگاه علمی مهمی در بین اهل علم دارد.

دکتر در مقدمه کتاب، به بررسی سوابق دوره‌های کهن و نو در تاریخ ادیان، مانند عصر فرعونی، عصر یونانی، عصر رومی، عصر مسیحی و عصر اسلامی می‌پردازد.

در ادامه کتاب و در مبحث اول، به این سؤال می‌پردازد که:

به‌راستی!
دین چیست؟


دکتر درباره معنای لغوی دین و این‌که دین چیست، بحث بسیار مفصلی ارائه می‌کند و می‌گوید یکی از تعاریفی که برای دین می‌توان کرد، این است که:

«دین عبارت از مذهب و طریقه‌ای است که آدمی مسیر نظری و عملی زندگانی خود را طبق آن تنظیم می‌کند.»

و بعد تعاریف مختلف دیگری ارائه می‌کند و نهایتاً می‌گوید:

خلاصه سخن این‌که کلمه دین در زبان عربی، اشاره به علاقه و ارتباط میان دو طرف دارد که یکی از دو طرف، طرف مقابل را بزرگ می‌دارد و طرف دیگر در برابر طرف مقابل خاضع است.

در مبحث دوم کتاب، دکتر رابطه دین با فرهنگ و اخلاق را توضیح می‌دهد و بحث بسیار طولانی در این زمینه ارائه می‌کند. در قسمتی از کتاب می‌نویسد:

«دین و اخلاق در ریشه‌های خود دو حقیقتی هستند که از نظر انگیزه و موضوع از هم جدا می‌گردند؛ لیکن در فرجام و نهایت خود به هم می‌رسند.»

در ادامه کتاب، بحث‌های بسیار طولانی از ابعاد مختلف دین ارائه می‌شود که در این نوشته کوتاه نمی‌گنجد.

راستش، به این حقیقت باید اعتراف کنم که بحث‌های ارائه‌شده در این کتاب، برای بنده که از سواد کمی برخوردارم، کمی سنگین است و نیاز به چند بار مطالعه دارد.

در صفحات آخر این کتاب، دکتر عبدالله دراز درباره موضوع مهم موضع اسلام در برابر ادیان دیگر و رابطه آن با آنها بحث می‌کند.

در شروع بحث، دکتر می‌گوید:

«اسلام در زبان قرآن نام دین و آیین خاصی نیست؛ بلکه اسم دین مشترکی است که همه پیامبران، مردم را بدان فراخواندند و تمام پیروان انبیا بدان منسوب است.»

و اما در صفحه آخر کتاب، دکتر سخنی از پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وسلم را نقل می‌کند که فرمودند:

«سوگند به خداوند، قریش مرا به راهی که ارحام و خویشاوندان به‌هم می‌پیوندند و در آن راه، حرمت‌ها را ارج می‌نهند، فرا نخواندند مگر آن‌که من چنین دعوتی را پاسخ مثبت داده و از آن دریغ نورزیده‌ام.»

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #430 148
#صفحه_آخر_کتاب (۱۳)

گفت: «این‌گونه خداحافظی نشان از فراق طولانی دارد.»

سال ۱۳۸۴، ما در شهر زاهدان، کشور ایران زندگی می‌کردیم.
من در یک شرکت فیلم‌سازی به‌عنوان تصویربردار کار می‌کردم.

همکار عزیزی داشتم که از شهرستان قم به زاهدان آمده بود و بعد از چند سال می‌خواست دوباره به شهر خودش بازگردد.

روزی برای خداحافظی نزد من، در محل کار آمد. گفت‌وگوی خاطره‌انگیزی میان ما صورت گرفت و با هم خداحافظی کردیم و او رفت.

فردای آن روز دوباره همان همکار پیش من آمد و گفت رفتنشان یک روز به تأخیر افتاده و او باز به دیدن من آمده است. ما کلی با هم حرف زدیم و خاطرات کاری را مرور کردیم و برای بار دوم با هم خداحافظی کردیم.

روز بعد، برای بار سوم او به دیدار من آمد و گفت یک روز دیگر رفتنشان به تأخیر افتاده است. باز ما با خوشحالی حرف زدیم و خندیدیم و برای بار سوم می‌خواستیم خداحافظی کنیم که من، قبل از خداحافظی، این حرف را به او گفتم:

گفتم: «این‌گونه خداحافظی ما نشان از فراق طولانی دارد.»

او رفت و نزدیک به بیست سال است که از یکدیگر خبر نداریم.

به قول دوستی، زندگی ما با همین جدایی‌ها به پایان می‌رسد.

راستی، نگفتم که این ماجرا چه ارتباطی به «صفحه آخر کتاب» دارد!

می‌گویم...

همان همکارم در اولین دیدار که برای خداحافظی آمده بود، کتابی را برای هدیه آورد که با گذشت بیست سال هنوز در خانه دارم و به‌نحوی خیلی درست از آن یادگار، که با دست‌خط خوبش به من تقدیم کرده، مراقبت و نگهداری می‌کنم.

بارها آن را خوانده‌ام و تا زنده باشم، خواهم خواند.

و آن کتاب «تذکرةالاولیاء» نام دارد.

این کتاب که به معرفی احوال ۷۲ تن از بزرگان علم و عرفان می‌پردازد، نوشته شیخ فریدالدین عطار نیشابوری است.

در مقدمه کتاب آمده است:

«تذکرةالاولیاء اثر ارجمند فریدالدین عطار، از مهم‌ترین متون نثر پارسی آغاز سدهٔ هفتم هجری و یکی از آثار درخشان نثر صوفیه به شمار می‌رود.»

این کتاب با شرح حال امام جعفر صادق شروع و با شرح حال منصور حلاج به پایان می‌رسد.

بیاییم چند نمونه از سخنان این بزرگان را مرور کنیم:

جعفر صادق گفته:
«عشق جنون الهی است؛ نه مذموم است و نه محمود.»

حسن بصری گفته:
«مسلمانی در کتاب‌هاست و مسلمانان در زیر خاک.»

از مالک پرسیدند که چونی؟ گفت:
«نان خدای می‌خورم و فرمان شیطان می‌برم.»

از رابعه سؤال شد: «تو او را که می‌پرستی، می‌بینی؟»
گفت: «اگر ندیدمی، نپرستیدمی.»

سفیان ثوری گفته:
«بدترین علما آن است که با سلاطین نشیند.»

بایزید گفته:
«سوار دل باش و پیاده تن.»

جنید گفته:
«دل مؤمن در ساعتی هفتاد بار بگردد و دل منافق هفتاد سال بر یک حال باشد.»

آخرین شخصی که در این کتاب معرفی می‌شود، منصور حلاج است.

راستش، من درباره او سال‌ها پیش مطالعه کرده بودم و دیدگاه‌های مختلف بزرگان را بررسی کردم. در مجموع، دو دیدگاه درباره او وجود دارد:

یک، بعضی او را به خروج از اسلام متهم دانستند و حکم قتل وی را دادند؛ و نظر دوم، اعمال او را ناشی از غرق‌شدن در محبت خداوند دانستند.

بنده در جایگاهی نیستم که درباره درستی یا نادرستی احکام گذشته داوری کنم؛ اما مطالعه سرگذشت او این پیام را برای ما دارد که عالم معنا و درجات محبت الهی گاه رازهایی دارد که فراتر از فهم ظاهری ماست و باید با زبان مدارا و شفقت به احوال انسان‌ها نگریست.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #429 155
لبخند بزن قلب من...

روستای رباط نهال، هرات – افغانستان | تابستان ۱۴۰۵ | عکس: وحید کاظمی

صبح جمعه، ۲۰ سنبله/شهریور ۱۴۰۵، برای تهیه یک برنامه گردشگری به‌سوی شهرستان پشتون زرغون و روستای «رباط نهال» حرکت کردیم.

اهالی با استقبال گرم از ما پذیرایی کردند. آقای رحمانی نیز در میان آنان بود؛ مردی که بیست سال از عمرش را در راه معلمی سپری کرده و خاطرات ارزشمندی از سال‌های خدمت داشت.

پس از صرف انگوری که در آن منطقه با نام‌های «کس ندارد»، «هیته» و «شست عروس» شناخته می‌شد، ضبط برنامه را آغاز کردیم و از زندگی و طبیعت روستا گزارش تهیه کردیم.

اما در میان همه کسانی که آن روز همراه ما بودند، دختری به نام «اصیلا» بیشتر در خاطرم ماند.

اصیلا دست در دست پدرش، با آرامش و متانت ما را در روستا همراهی می‌کرد. رفتار باوقار و دوست‌داشتنی‌اش چنان بود که گویی بانویی جوان در کنار ما قدم می‌زد.

شاید برای دیگران، اصیلا تنها دختری از اهالی روستا بود؛ اما برای من، حضورش بخشی از زیبایی آن روز شد؛ تصویری ساده و صمیمی که ماندگار شد.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #428 325
#صفحه_آخر_کتاب (۱۲)

«به دل‌ها مُهر است، به زبان‌ها مُهر است و به گوش‌ها مُهر است.»
شمس تبریزی

سال ۱۳۸۸، آقای حسین شاهی، که یکی از نویسندگان ایران هستند، در شهر زاهدان کتابی را تحت نام «تحلیلی درباره هفت مقام عرفانی» نوشته آقای عبدالرضا میناگر، به بنده هدیه دادند.

۱۷ سال می‌شود که این کتاب ۵۴۲ صفحه‌ای را دارم و هر از گاهی آن را مرور می‌کنم و صفحاتی را می‌خوانم.

هفت مقام معنوی و ایمانی که در این کتاب به معرفی آن پرداخته شده است، عبارت‌اند از: مقام توبه، مقام ورع، مقام زهد، مقام فقر، مقام صبر، مقام توکل و مقام رضا.

بنده از دوران نوجوانی به موضوعاتی چون تزکیه نفس، سیر و سلوک و عرفان اصیل اسلامی علاقه‌مند بودم و در این زمینه مطالعاتی داشتم.

نویسنده کتاب در مقدمه می‌نویسد: «باید دانست که سلوک و بندگی، حقیقتی است که با وجود مجاهدت‌های آن، با توفیق الهی هر انسانی می‌تواند به مرتبه‌ای از آن دست یابد.»

بیاییم از هر مقام سخنی بدانیم:

توبه: بازگشت صادقانه از گناه و رجوع به خداوند مهربان است.

ورع: پرهیزگاری و دوری گزیدن از حرام‌ها و شبهات.

زهد: خالی کردن دل از دلبستگی به دنیا و تابع حق قرار دادن گرایش‌ها.

فقر: احساس نیازِ مطلق بنده به بی‌نیازیِ پروردگار در هر لحظه.

صبر: ثبات و شکیبایی در برابر آزمایش‌ها و تلخی‌ها، به‌ویژه در لحظه نخست مصیبت.

توکل: سپردن همه امور به پروردگار کارساز که سختی‌ها را بر انسان آسان می‌کند.

رضا: خشنودی قلبی به قضای الهی، که بالاترین ثمره محبت به خداست.

وقتی این مقامات را می‌خوانم و خود و جهان پیرامونم را می‌نگرم، ژرفای این ارزش‌ها مرا شگفت‌زده می‌کند. انسان‌هایی که به این کمالات رسیدند فرشته نبودند، بلکه انسان‌هایی خاکی چون ما بودند که در بستر همین زندگی زمینی و در سایه پیروی از سنت رسول‌الله صلی الله علیه وسلم و تزکیه مداوم، روح خود را متعالی ساختند؛ و این یادآور آن است که درهای این فضایل بر روی هیچ انسانی بسته نیست.

راستی!
مقام رضا چیست و چگونه می‌توان به حقیقت آن رسید؟


در صفحه آخر کتاب (صفحه ۵۴۲)، سخنی از عارف و زاهد نامدار، ابوسلیمان دارانی نقل شده است که از فروتنی و عظمت این مقام پرده برمی‌دارد. او می‌گوید:

«امید دارم که بویی از مقام رضا به جان من رسیده باشد؛ چرا که رضا، تسلیم مطلق در برابر مقدرات خداوند و آرامش دل در طاعت اوست؛ مقامی که بنده در عین اشتیاق به رحمت و بهشت پروردگار و بیم از خشم و دوزخش، در هر حالی از او خشنود است و می‌داند هر چه آن خسرو کند شیرین بود.»

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #427 154
#امروز_از_تو_می‌خوانیم

وقتی خسته می‌شوم

وقتی خسته می‌شوم از همه‌کس و همه‌چیز و همه‌جا، به خودم بر می‌گردم؛ می‌نشینم و می‌خوانم و یا می‌مانم و می‌نویسم،

و اگر حوصله‌ای نبود، در خلوتی پشت می‌دهم به دیوار و سنگ و سایبانی، اسب خیال را لگام رها می‌کنم تا بدود در سرزمین خورشید و برود برسد به نوری که هستی است و ورایش، تاری و نیستی نیست.

و یا چشم می‌بندم و پر می‌گشایم و سبک‌بال بر بلندای زندگی پر می‌زنم تا بروم و بروم و سیمرغ اقبال از هفت کوه آهنین بگذرد و هفت دریا پشت سر شود و به کوه قاف افسانه‌ها رَسَم.

و دور شوم از همه‌کس و همه‌چیز و همه‌جا و در جایی بی‌همه‌کس و همه‌چیز و همه‌جا، جهانی جانانه‌تر برای خویش، رقم زنم؛

و یا اگر تابِ نشستن و ماندن و خلوت نبود، کفش می‌پوشم و پا به خاکی راه می‌گذارم و می‌روم.

می‌روم تا به روی روزمرگی‌ها آب سرد بریزم اگر آتش شده بود و یا مشتی خاک اگر گِل گشته بود و این هر دو؛

-چه آتش که خشمانه می‌سوزد و می‌سوزاند و چه گِل که سنگانه می‌خشکد و می‌خشکاند-

هستی به نیستی، بود به نبود، رشد به افت، و فراز به فرود بدل می‌کند و من، متنفرم از این نیستی و نبود و افت و فرود؛

و هم از آن سوختن و خشکیدن و خستیدن.

نویسنده: عزّام تیموری
کانال: امروز

@bekhan_wk
Post #425 189
#صفحه_آخر_کتاب (۱۱)

آن شب، بر اثر کارهای زیاد روز گذشته، خسته شده بودم و زود خوابیدم و صبح فردای آن شب زودتر بیدار شدم.

گفتند: برای دیدن خورشید باید قبل از طلوع آن بیدار شد.

فوری به سوی کتاب‌ها رفتم. هنوز هوا تاریک بود و اذان صبح را نگفته بودند.

فرصت را غنیمت شمردم و به مرتب‌کردن کتاب‌ها پرداختم.

وقتی بیشتر به کتاب‌ها نگاه کردم، با یک کتاب غریبه روبه‌رو شدم.

کتاب را برداشتم و با خودم فکر کردم: من چنین کتابی را نداشتم.

این از کجا آمده و این‌جا چه می‌کند؟

کتاب را مرور کردم و فوری به صفحه آخر کتاب سر زدم.

نویسنده‌اش را می‌شناختم و نام کتاب را هم شنیده بودم، اما هنوز آن را مطالعه نکرده بودم.

راستی!

نام کتاب را نگفتم.

نام کتاب «طب‌القلوب» از امام ابن‌قیم جوزی بود؛ کتابی معتبر و مورد قبول اهل علم و عرفان.

صدای زیبای اذان صبح از جاهای مختلف شهر هرات به گوش می‌رسید و من غرق مرور کتاب بودم.

پسرم یحیی برای نماز صبح بیدار شد و من فوری او را صدا کردم و جویای حضور این کتاب در کتاب‌خانه شدم.

او گفت که کتاب را امانت گرفته تا مطالعه کند.

و این داستان کتاب بود.

حالا من با یک مهمان گرامی و دوست جدید آشنا شده بودم.

از فرصت استفاده کردم و شروع به خواندن آن کتاب کردم.

کتاب «طب‌القلوب»، نوشته امام ابن‌قیم جوزی، یکی از کتاب‌های تأثیرگذار و مهم در زمینه شناخت بیماری‌های قلب و رمز و راز آن است.

این کتاب ۲۴۶ صفحه دارد و گردآورنده آن آقای صالح احمد شامی است. ایشان در مقدمه کتاب، مطلب بسیار جالبی می‌گوید:

انسان دارای دو قلب است؛ یکی قابل رؤیت و دیگری قابل رؤیت نیست و هر دو قلب باید سالم باشند تا انسان به سعادت دنیا و آخرت برسد.

البته ناگفته نماند که بعضی از بزرگان بر این باور هستند که در آثار ابن‌قیم کتابی به این نام وجود ندارد و نسخه خطی این کتاب را کسی ندیده است.

اما گردآورنده کتاب می‌نویسد که اکثر کسانی که تألیفات ابن‌قیم جوزی را بررسی کرده‌اند، این کتاب را نیز از آثار ایشان دانسته‌اند؛ هرچند نسخه خطی از این کتاب در دسترس نیست.

بیاییم چند جمله از این کتاب را مرور کنیم:

«قلب فرمانروایی است که تمام اعضای بدن را مشغول می‌کند.»

«قلب سالم، قلب مرده و قلب بیمار چه ویژگی‌هایی دارند؟»

«گاهی اوقات قلب می‌میرد، ولی صاحبش مرگ را احساس نمی‌کند.»

«نشانه قلب سالم آن است که تمام هم و غمش در راه خدا باشد.»

راستش، وقتی کتاب را خواندم، متوجه خیلی از بیماری‌های قلبی خودم شدم.

بر اساس مطالب این کتاب، شاید قلب سالم خیلی کم باشد و نیاز است که هر فردی، به‌خصوص انسان مسلمان، بیماری‌های قلب خود را شناسایی کند و به درمان آن بپردازد.

و اما در صفحه آخر، یعنی صفحه ۲۴۶، چهار قسم را توضیح می‌دهد:

اول: محبوب و مستعان بالذات

که این بالاترین اقسام است و آن کسی جز خداوند یکتا نیست و هر آن‌چه غیر اوست، باید به خاطر محبت او دوست داشته شود و به عنوان آلت و وسیله از آن طلب کمک شود.

دوم: محبوب و مستعان با واسطه

مانند معشوقی که توانایی برآورده‌کردن هدف عاشقش را دارد.

سوم: محبوبی که از غیر آن برای رسیدن به آن طلب کمک شود.

چهارم: وسیله‌ای که از آن طلب کمک شود، ولی در ذات خود محبوب نباشد.

بنابراین، زمانی که این موارد شناخته شد، روشن می‌گردد که در میان این اقسام چهارگانه، کدام‌یک شایسته پرستش و استعانت است و این‌که محبت غیر او و یاری‌خواستن از آن، اگر وسیله و سببی برای محبت و استعانت بنده قرار نگیرد، برای وی زیان‌آور بوده و مفسده آن از مصلحتش بیشتر خواهد بود.

و تنها خداوند است که از او باید یاری جست و بر وی توکل نمود.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #424 196
آیا من باید کشته شوم؟

گفت:
چرا لبخند می‌زنی؟

جواب داد:
چیز خاصی نیست؛ فقط لبخند زدم.

گفت:
نه! حتماً به کسی لبخند زده‌ای که نباید به او لبخند می‌زدی!

در صفحه ۳۰۲ کتاب «با پیامبر»، نوشتهٔ ادهم شرقاوی، ضمن داستان حضرت یونس علیه‌السلام به رسمی از قوم او اشاره شده که واقعاً قابل تأمل است.

در میان قوم حضرت یونس علیه‌السلام رسم بر این بوده که اگر فردی دروغ می‌گفت و گواهی بر سخنش نداشت، به دستور حاکم کشته می‌شد.

در تمام ادیان و مکاتب، دروغ ناپسند بوده و دروغگو مورد سرزنش قرار گرفته است.

در دین اسلام نیز دروغ بسیار زشت و ناپسند شمرده شده؛ حتی لعنت بر دروغگویان آمده و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم دروغ را از هلاک‌کننده‌های انسان دانسته است.

اما این ماجرا یک نکتهٔ مهم دیگر هم دارد...

گاهی این ما هستیم که با نادیده گرفتن حریم خصوصی افراد، هزینهٔ صداقت را برای آنان بالا می‌بریم و راه را برای پنهان‌کاری و دروغ هموار می‌کنیم.

بیاییم دنبال اسرار مردم نباشیم؛
به دنبال دانستن موضوعاتی نباشیم که دیگران دوست ندارند با کسی در میان بگذارند.

هر چیزی را که می‌توانیم بپرسیم، لزوماً نباید بپرسیم؛ و هر چیزی را که می‌توانیم بدانیم، لزوماً حق دانستن آن را نداریم.

راستی!
فرض کنیم رسم قوم حضرت یونس علیه‌السلام در کشور ما یک قانون می‌بود؛ چند نفر از ما باید کشته می‌شدیم؟


وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #422 720
#صفحه_آخر_کتاب (۱۰)

روزی رسول خدا صلی الله علیه وسلم با لحنی آکنده از شوق و مهربانی فرمودند:
«چقدر مشتاق دیدن برادرانم هستم و آرزو دارم آنان را دیدار کنم...»

یاران با تعجب و شگفتی عرض کردند:
«ای رسول خدا! مگر ما برادران شما نیستیم؟»

پیامبر مهربانی صلی الله علیه وسلم فرمودند:
«شما یاران و همراهان من هستید؛ اما برادرانم کسانی هستند که پس از من می‌آیند، مرا ندیده‌اند، ولی با تمام وجود به من ایمان می‌آورند.

«از احادیث نبوی می‌آموزیم!»
عنوان کتابی است که استاد عبدالخالق احسان نوشته‌اند و ۲۰۸ صفحه دارد.

روی جلد کتاب بسیار زیبا نوشته شده است:
۳۶۰ حدیث و ۱۵۰۰ نکته آموزشی، تربیتی و اخلاقی

استاد احسان با ظرافت و دقت بسیار، ۳۶۰ حدیث صحیح را از کتاب‌های معتبر حدیثی اهل‌سنت جمع‌آوری و در این کتاب قرار داده‌اند.

اولین حدیث درباره مقدم‌بودن حقوق مادر است و در ادامه، احادیث گوناگون دیگری آمده است.

چند نکته از این کتاب که از احادیث پیامبر صلی الله علیه وسلم گرفته شده است:

دختران را از حق میراث محروم نسازیم.
هدیه بدهیم، اگرچه چیز اندکی باشد.
رحمت خداوند بر خشم او غلبه دارد.

کمک به هر موجود زنده‌ای ثواب دارد.
تلاش کنیم از بهترین مسلمانان باشیم.
مراقب دست و زبان خویش باشیم.

اما در صفحه آخر کتاب، یعنی در ۳۶۰مین حدیث، حدیثی درباره مژده به غریبان آمده است.

پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند:
«خوشا به حال غریبان.»

گفته شد: «غریبان چه کسانی هستند؟»

فرمودند:
«مردم صالح و نیکو در میان مردمان بد.»

راستی!
ما از کدام دسته هستیم؟

آیا ما از بدان هستیم در میان خوبان، یا از خوبان هستیم در میان بدان؟

در ادامه و در توضیح این حدیث آمده است که اسلام با غربت آغاز گردیده و در آخرالزمان نیز دچار غربت خواهد شد؛ و همچنین آدم‌های خوب و نیکو اندک‌اند و بدان بسیار.

خوبان کم و بدان زیاد...


تلنگری برای من!

نمی‌دانم من از کدام گروه هستم؛
بد یا خوب؟

اما تو...
تو از خوبانی.
مطمئنم.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #421 184
#امروز_از_تو_می‌خوانیم

بی‌چهرگی

ما به چهره‌ی یکدیگر به مانند کتابی که خواندن آن پایانی ندارد، نمی‌نگریم. ما دیگر چهره‌ی یکدیگر را به سان پرتوی از آن حقیقت اعلی نمی‌بینیم. کسی که در باجه اخذ عوارض نشسته است، برای ما چهره ندارد. پول را می‌دهیم و رسید را دریافت می‌کنیم و می‌رویم. راکب پیک موتوری، برای ما چهره‌ ندارد. چهره‌اش اشتیاقی در ما برنمی‌انگیزد. چهره‌اش حاوی هیچ معنای سزاوار توجهی نیست. مرسوله را از او تحویل می‌گیریم یا به او تحویل می‌دهیم و همه چیز پایان می‌گیرد.

چهره‌ی رفتگری را که در حال جارو کردن است نمی‌خوانیم. چهره‌ی دوستان‌مان را هم. چهره‌ی آدم‌ها برای ما تمام می‌شود. دیگر چهره‌ی مادر، پدر، دوست و فرزند، رازی نیست که تمام عمرِ آدمی هم برای گشودن و خواندن آن کوتاه باشد. اما، اگر تماشای چهره‌ها عملی مؤمنانه و فرصتی یگانه برای مشارکت در راز دیگری قلمداد نشود، آن‌وقت از دوست داشتن، چه باقی می‌مانَد؟ اگر نتوانیم در راز نهفته‌ی چهره‌ها با قلبی آکنده از احترام، درنگ کنیم، آن‌وقت از کجا می‌فهمیم که زنده‌ایم و زندگی در نهانی‌ترین لایه‌های خود، رنگی از آبی روشن دارد؟

دوست داشتن، اذعان به این حقیقت است که آدمی کتابی است سزاوار خوانده شدن و کتاب هیچ انسانی را نباید پایان‌گرفته دانست. کسی را نباید در گذشته‌اش به بند کشید و سرشت سیّال و غافل‌گیرکننده‌اش را انکار کرد. دوست داشتن یعنی اذعان به اینکه پرونده تو مختومه نیست و فرداهای تو از آن راز زیبای شگرف، آبستن است. دوست داشتن، آگاه کردن دیگری است به اینکه حقیقت او پایان نگرفته و کتاب زندگی‌اش تا لحظه‌ی مرگ در حال کامل شدن است و ما امیدوار، شکیبا و یاریگر، به خواندن کتاب او، به خواندن چهره‌ی او ادامه می‌دهیم. کتاب تو، خواندنی است و خواندن آن پایانی ندارد. دوست داشتن یعنی همواره به تو امیدوارم. امیدوارم به کلمات روشنی که خواهی نوشت. در کتاب زندگی‌ات.

نویسنده: صدیق قطبی
کانال: عقل آبی

@bekhan_wk
Post #420 428
#صفحه_آخر_کتاب (۹)

هر روز عصر، وقتی ساعت کاری‌ام به پایان می‌رسد، پیاده به سوی فروشگاه دوست و رفیقم، آقای احمدی، حرکت می‌کنم و مسیر را پیاده طی می‌کنم.

در چند روز گذشته که به دیدن او می‌رفتم، او را در حال خواندن کتابی با عنوان «بیشعوری» می‌دیدم. البته من از خیلی وقت پیش با این کتاب آشنا بودم، اما هنوز آن را مطالعه نکرده بودم.

وقتی نزد آقای احمدی می‌رفتم و او را در حال مطالعه این کتاب می‌دیدم، با هم درباره «بیشعوری» آدم‌ها صحبت می‌کردیم؛ این‌که از نظر نویسنده کتاب، چه کسانی واقعاً بیشعور هستند و اصلاً بیشعور بودن به چه معناست. همین صحبت‌ها باعث شد به کتاب علاقه‌مند شوم و مطالعه آن را آغاز کنم.

این کتاب که ۱۷۰ صفحه دارد و نویسنده‌اش خاویر کرمنت است، به نقد اجتماع می‌پردازد. هرچند بعضی از موضوعات آن حالت طنز دارد، اما حقیقت‌های تلخی را به ما یادآوری می‌کند.

شاید خیلی‌ها وقتی نام کتاب را می‌خوانند، تمایلی به مطالعه آن نشان ندهند؛ به این دلیل که احساس می‌کنند این کتاب درباره افراد خاصی است و «من از آن جمله افراد نیستم».

خیلی‌ها هم شاید آن‌قدر خودخواه و مغرور باشند که فکر کنند هر کاری که انجام می‌دهند درست است و اصلاً این موضوع به ذهن‌شان خطور نکند که خودشان نیز ممکن است از بیشعورهای جامعه باشند، اما خودشان از آن خبر ندارند.

این کتاب که پنج بخش و ۲۵ فصل دارد، انسان‌ها را به چالش می‌کشد تا در فکر و رفتار خود تجدیدنظر کنند، حقیقت‌هایی را که درباره‌شان وجود دارد بپذیرند و درصدد اصلاح آن‌ها برآیند.

در این کتاب به‌درستی اشاره شده است که بسیاری از انسان‌ها درصدی از بیشعوری را دارند، ولی خودشان از آن خبر ندارند.

نویسنده درباره افرادی که به‌ظاهر باهوش هستند، می‌گوید بیشعور بودن آدم‌ها به هوش و سواد آن‌ها ارتباطی ندارد. ممکن است انسانی با سطح هوش و سواد بالا، باز هم بیشعور باشد. وقتی انسانی باسواد با رفتار خود باعث رنج و ناراحتی دیگران می‌شود، او بیشعور است.

کتاب بیشتر به آدم‌ها توصیه می‌کند که به دنبال آدم‌های بیشعور نباشند و بیشتر رفتار و کردار خود را بررسی کنند تا ابتدا خود را از بیشعور بودن نجات دهند.

راستی!
بیاییم خودمان را ارزیابی کنیم و ببینیم آیا واقعاً خودمان بیشعور نیستیم؟


آیا ما خودخواه، سوءاستفاده‌گر و دروغ‌گو هستیم؟ اگر چنین هستیم، پس ما نیز گرفتار بیشعوری هستیم.

شاید مهم‌ترین پیام کتاب این باشد که:

اصلاح را باید از خود آغاز کنیم.

من وقتی این کتاب را مطالعه کردم، به خیلی از عادت‌های بد خودم پی بردم و تلاش می‌کنم این عادت‌ها را از خودم دور کنم تا از دسته آدم‌های بیشعور نباشم.

در حقیقت، خواندن کتاب «بیشعوری» جرئت می‌خواهد؛ چرا که ممکن است وقتی شما این کتاب را می‌خوانید، متوجه بیشعور بودن خود شوید و این موضوع برای افرادی که خودشان را عقل کل می‌دانند، قطعاً دردآور خواهد بود.

نویسنده در آخرین صفحه این کتاب، یعنی صفحه ۱۷۰، هشدار می‌دهد و می‌گوید:

«واقعیت تلخ آن است که بوی گند بیشعوری از سرتاسر دنیای ما به مشام می‌رسد و اگر برای زدودن آن کاری نکنیم، به فاجعه خواهد انجامید. فاجعه آن وقتی است که دیگر این بو را احساس نکنیم؛ به این دلیل که شامه‌مان به آن عادت کرده باشد.»

شاید بهتر باشد بعد از خواندن این کتاب، به‌جای این‌که به دنبال بیشعورها بگردیم، لحظه‌ای خودمان را در آینه نگاه کنیم و از خود بپرسیم:

نکند یکی از همان آدم‌هایی که نویسنده درباره‌شان نوشته، خودِ من باشم؟

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #417 255
مرا به خاطره‌ها، نه به خاطر بسپار

زندگی ما، همین خاطرات است. اگر خاطرات را از ما بگیرند، شاید احساس تنهایی کنیم؛ زیرا خاطرات خوش این روزها کم شده‌اند و آدم‌هایی که برای ما خاطره بسازند، آن هم از نوع خوبش، کمتر از گذشته‌اند.

شاید به همین دلیل است که ما بعد از سال‌ها هنوز خاطرات بعضی آدم‌ها را در ذهن داریم. هرگاه به یادشان می‌آوریم، حالمان خوب می‌شود، آرامش می‌گیریم و لبخندی بر لبمان می‌نشیند.

به قول دوستی، انگار خیلی چیزها در گذشته بهتر بود؛ دوستی‌ها، آشنایی‌ها و حتی کتاب‌ها. خیلی چیزها از دل بود، از دل نوشته می‌شد و به دل خواننده می‌نشست. گاهی یک کتاب می‌توانست انسان را تغییر دهد و او را به انسانی بهتر و مفیدتر تبدیل کند.

اما امروز، گاهی صدها کتاب می‌خوانیم و هنوز تغییر نکرده‌ایم؛ هنوز حسادت داریم، هنوز بااحساس نشده‌ایم، هنوز اخلاقمان بهتر نشده و هنوز همدیگر را آن‌گونه که باید دوست نداریم.

شاید بد نباشد کمی به زندگی و خاطراتمان برگردیم و به این فکر کنیم که امروز، خاطره فرداست. آنچه امروز با دیگران می‌کنیم، روزی در ذهن آنان خواهد ماند؛ همان‌گونه که آینده ما نیز برای خودمان و دیگران، چیزی جز خاطره نخواهد بود.

پس بیاییم برای یکدیگر خاطره‌های خوب بسازیم؛ بیاییم کاری کنیم که سال‌ها بعد، وقتی کسی ما را به یاد می‌آورد، دلش آرام بگیرد و لبخند بزند.

بیاییم همدیگر را به خاطر بسپاریم، نه به خاطره.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #416 227
راستی آیا رفتی با باد؟

چهارم اسد/شهریور، سالروز درگذشت مهدی اخوان‌ثالث (۱۳۰۷–۱۳۶۹)

شعر اخوان ساده، صمیمی و دلنشین است؛ چنان با انسان سخن می‌گوید که گاهی احساس می‌کنیم شاعر، حرف دل خود ما را به زبان آورده است.

در شعر «به دیدارم بیا»، از دیدار و با هم بودن می‌گوید؛ گویی به ما یادآوری می‌کند که باید تا دیر نشده، به دیدار کسانی بشتابیم که دوستشان داریم؛ شاید فردا برای این دیدار دیر باشد.

در «زمستان» نیز از سردی روابط انسان‌ها و بی‌خبری از یکدیگر می‌گوید:

«سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است»


چقدر این تصویر برای زندگی امروز ما آشناست! گاهی آن‌قدر درگیر خودمان می‌شویم که از حال دیگران بی‌خبر می‌مانیم؛ حتی از حال کسانی که دوستشان داریم.

در شعر «هی فلانی!» نیز از تنهایی، دلبستگی و تلخیِ زندگی سخن می‌گوید:

«هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی‌خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.»


گاهی انسان تمام دنیای خود را در وجود کسی خلاصه می‌کند؛ اما زندگی همیشه آن‌گونه که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود.

و در «قاصدک»، این حسِ انتظار، سرگردانی و بی‌خبری را به شکلی ماندگار بیان می‌کند:

«قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی»


شاید راز ماندگاری شعر اخوان همین باشد؛ او از انسان، تنهایی، انتظار و دردهای او سخن می‌گوید، اما چنان ساده و صمیمی که پس از گذشت سال‌ها، هنوز شعرش به دل انسان امروز می‌نشیند.

وحید کاظمی

@bekhan_wk
Post #415 975
#امروز_از_تو_می‌خوانیم

همراهی رسول الله صلی الله علیه وسلم در بهشت

هر یک از ما مسلمانان رسول الله صلی الله علیه وسلم را دوست داریم؛ بلکه ایمان هیچ‌یک از ما بدون محبت آن مهربانِ امت‌دوست کامل نمی‌شود. چنان‌که خود آن محبوب‌ترین انسان فرمودند:

«هیچ‌یک از شما ایمان ندارد تا آن‌گاه که من نزد او از پدر، فرزند و همۀ مردم محبوب‌تر باشم.»

صحیح البخاری: ۱۴

همۀ ما مسلمانان بهشت را نیز دوست داریم؛ زیرا آن سرای خشنودی پروردگارمان است؛ سرایی که الله متعال به اهل آن می‌فرماید:

«از شما خشنود شدم و هرگز بر شما خشم نخواهم گرفت.»

در میان نعمت‌های بی‌شمار آن سرای جاودانه، نعمتی هست که دل هر جگرسوختۀ رسول الله صلی الله علیه وسلم را به تپش وا می‌دارد؛ همراهی محمد رسول الله صلی الله علیه وسلم.

همراهی همان مهربان‌ترین انسان؛ کسی که برای هدایت ما رنج کشید، آزار دید، هجرت کرد، جنگید و لحظه‌ای از خیرخواهی این امت دست نکشید.

او را دوست داریم؛ زیرا نور اسلام را برای ما آورد و در پرتو آن نور، راه خویش را یافتیم.

او را دوست داریم؛ زیرا الله درباره‌اش فرمود:

﴿بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ﴾

او را دوست داریم؛ زیرا رحمتی برای جهانیان بود:

﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾

و به هزار و یک دلیل دیگر او را دوست داریم؛ مگر می‌توان چنین انسانی را دوست نداشت؟

و مگر نعمتی از این شیرین‌تر هست که انسان در بهشت، همنشین محبوب‌ترین فرد زندگی‌اش باشد؟

شاید کسی بگوید: من کجا و آن مقام بلند کجا؟ مگر ممکن است دیدار و همنشینی او نصیبم شود؟

همین دغدغه را ابوذر رضی الله عنه نیز داشت. از رسول الله صلی الله علیه وسلم درباره مردی پرسید که گروهی را دوست دارد، اما در عمل به درجه آنان نرسیده است. آیا از دیدار آنان محروم خواهد شد؟

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند:

«تو با محبوبت خواهی بود.»

ابوذر گفت:

«من الله و رسولش را دوست دارم.»

پیامبر صلی الله علیه وسلم دوباره فرمودند:

«تو با محبوبت خواهی بود.»

سنن ابی‌داود: ۵۱۲۶

در حدیثی دیگر، بادیه‌نشینی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و پرسید:

«قیامت چه زمانی برپا می‌شود؟»

پیامبر فرمودند:

«برای آن چه آماده کرده‌ای؟»

گفت:

«نماز و روزه فراوانی ندارم، اما الله و رسولش را دوست دارم.»

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند:

«تو با محبوبت خواهی بود.»

صحیح البخاری: ۶۱۷۱
صحیح مسلم: ۲۶۳۹

اما حقیقت این است که ادعای محبت آسان است و اثبات آن دشوار.

گفته‌اند:

تعصي الإله وأنت تظهر حبه
إن المحب لمن يحب مطيع

نافرمانی الله می‌کنی و در عین حال دم از محبت او می‌زنی؟! دوستدار واقعی، فرمان‌بردار محبوب خویش است.

محبتی که در عمل دیده نشود، بیشتر به رؤیاهای شیرین کودکی می‌ماند که هرگز به حقیقت نمی‌پیوندد.

پس باید در عمل کوشید؛ به سنت رسول الله صلی الله علیه وسلم پایبند بود، از سنت او دفاع کرد و در عبادت الله متعال ـ که پیام اصلی دعوت آن حضرت بود ـ استوار ماند.

روزی ربیعه بن کعب اسلمی رضی الله عنه، که خدمتگزار رسول الله صلی الله علیه وسلم بود، آب وضو برای ایشان آورد.

پیامبر فرمودند:

«از من بخواه.»

ربیعه گفت:

«(از الله بخواهید که) در بهشت همراه شما باشم.»

پیامبر فرمودند:

«خواسته دیگری نداری؟»

گفت:

«نه، همین را می‌خواهم.»

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند:

«پس با سجده‌های فراوان، مرا بر رسیدن به این آرزو یاری کن.»

صحیح مسلم: ۴۸۹

علامه طیبی رحمه الله در شرح این حدیث می‌نویسد:

«همراهی رسول الله صلی الله علیه وسلم در بهشت از بزرگ‌ترین نعمت‌هاست. هر کس این همراهی را می‌خواهد، باید با سجده‌های فراوان به الله متعال نزدیک شود؛ و هر کس خواهان نزدیکی به الله است، راهی جز پیروی از رسول او ندارد.»

سپس به این آیه اشاره می‌کند:

﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾

شرح المشکاة للطیبی: ۳/۱۰۲۷

پس اگر آرزوی همنشینی رسول الله صلی الله علیه وسلم را در بهشت داریم:

* در عمل، به‌ویژه نماز، بیشتر بکوشیم.

* همنشینی او را با دعا از الله متعال بخواهیم.

* و در همه حال، به سنت او پایبند باشیم.

اللهم ارزقنا مرافقة نبيك محمد ﷺ في الفردوس الأعلى.

نویسنده: استادعبدالجمیل جابر
کانال: عبدالجمیل جابر

@bekhan_wk
Older posts →

About this channel

How can I read @bekhan_wk without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for بخوان | وحید کاظمی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does بخوان | وحید کاظمی have?
بخوان | وحید کاظمی (@bekhan_wk) has 193 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does بخوان | وحید کاظمی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →