#امروز_از_تو_میخوانیم
وقتی خسته میشوم
وقتی خسته میشوم از همهکس و همهچیز و همهجا، به خودم بر میگردم؛ مینشینم و میخوانم و یا میمانم و مینویسم،
و اگر حوصلهای نبود، در خلوتی پشت میدهم به دیوار و سنگ و سایبانی، اسب خیال را لگام رها میکنم تا بدود در سرزمین خورشید و برود برسد به نوری که هستی است و ورایش، تاری و نیستی نیست.
و یا چشم میبندم و پر میگشایم و سبکبال بر بلندای زندگی پر میزنم تا بروم و بروم و سیمرغ اقبال از هفت کوه آهنین بگذرد و هفت دریا پشت سر شود و به کوه قاف افسانهها رَسَم.
و دور شوم از همهکس و همهچیز و همهجا و در جایی بیهمهکس و همهچیز و همهجا، جهانی جانانهتر برای خویش، رقم زنم؛
و یا اگر تابِ نشستن و ماندن و خلوت نبود، کفش میپوشم و پا به خاکی راه میگذارم و میروم.
میروم تا به روی روزمرگیها آب سرد بریزم اگر آتش شده بود و یا مشتی خاک اگر گِل گشته بود و این هر دو؛
-چه آتش که خشمانه میسوزد و میسوزاند و چه گِل که سنگانه میخشکد و میخشکاند-
هستی به نیستی، بود به نبود، رشد به افت، و فراز به فرود بدل میکند و من، متنفرم از این نیستی و نبود و افت و فرود؛
و هم از آن سوختن و خشکیدن و خستیدن.
نویسنده: عزّام تیموری
کانال: امروز
@bekhan_wk
Post #427
173