#امروز_از_تو_میخوانیم
خزان است، فصلِ افتادنِ برگها، فصلِ وداعِ آرام و بیصدای گلبرگها. فصل کوچیدن اقاقیها، شاهپرکها، سارها، سنجابها.
مزرع سبـز فــلک دیـــدم و داس مه نــو
یادم از کِشتهی خویش آمد و هـنگام درو
حافظ
جوانههای جوانیمان
جوانههای جوانیمان، یکایک میخشکند، گلبرگهای لحظات باهمیمان، یکییکی از شاخسار عمرمان فرو میریزند، چنان خاموش، چنان پیوسته، که گاه حتی فرصتِ نگریستنشان را نیز از کف میدهیم.
چه زود میافتند لحظهها، لبخندها، نَفَسها، حضورها... و ما، غافل از گذرِ این زوالِ نرم، ساکت و بیهیاهو، قدر نمیدانیم، توجه نمیکنیم، هوش نمیداریم.
ایکاش به یادِ دلمان میماند که بودن، نعمتیست بیتکرار؛ که دوست داشتن، آرزیست ارزشمند؛ که بخشیدن، بهاییست پُربها؛ که عاشقی و بهرهوری و نیکاندیشی و خیرخواهی و رواداری، عطیهایست، بیبدیل؛ چه که، هیچ برگِ سبزی، سرمدی نیست.
برگ از پی برگ بر زمین ریخته است
ای باد، چه در گوش طبیعت گفتی؟
میلاد عرفانپور
نویسنده: استاد حیدر حمید
کانال: ژامک
@bekhan_wk
Post #438
218
