#صفحه_آخر_کتاب (۱۷)
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دَد مـلولم و انسانم آرزوست
مولانا
گاهی فکر میکنم یکی از دردهای انسان امروز، فراموش کردن تفکر است؛
تفکر در خود، در آفرینش، در جهان پیرامون و در حکمت آفرینش انسان.
وقتی انسان از اندیشیدن فاصله میگیرد، در میان روزمرگیها گم میشود؛ بیهدف میدود، خسته میشود و گاهی حتی نمیداند برای چه زندگی میکند.
بیش از دو سال است که این کتاب، رفیق و همراه من است. بارها به آن نگاه کردهام، لمسش کردهام، ورق زدهام و مطالبش را مرور کردهام.
برای من، این فقط یک کتاب نیست؛ یادگاری ارزشمند از دوستی است که باعث شد بیشتر به مطالعه علاقهمند شوم و انگیزه بیشتری برای نوشتن پیدا کنم.
من مینوشتم و او نوشتههایم را ویرایش میکرد. یک روز به من گفت:
«در نوشتن نیز سلیقهها متفاوت است؛ تو با سلیقه و روش خودت بنویس.»
شاید یک جمله ساده باشد، اما برای من حرفی بود که در ذهنم ماند.
دوست خوب و گرامی، آقای پناه عزیز؛
از زحمات و محبتهای شما صمیمانه سپاسگزارم.
انسان عاقل
و اما «انسان عاقل» نام کتابی است که آقای عبدالله فارسی تألیف کردهاند.
نویسنده در ابتدای کتاب پرسشی را مطرح میکند که شاید هر انسانی لازم باشد گاهی با خودش در میان بگذارد:
«آیا میدانید چرا دیدگاه و تفکر هر انسانی ارزشمند است؟»
کتاب در ۳۰ فصل و ۱۹۱ صفحه، درباره عقیده و ایمان سخن میگوید و با استفاده از آیات قرآن، انسان را به تفکر و اندیشیدن دعوت میکند؛
تفکر در آفرینش هستی،
تفکر در خلقت انسان،
تفکر در عظمت پروردگار و نشانههای او، و تدبر در اسما و صفات خداوند.
نویسنده در آغاز فصل دوم میپرسد:
«چرا امروزه مردم خدا را دوست نمیدارند و از او نمیترسند؟»
و در پایان همین فصل میگوید:
«بهترین برنامه هدفمند برای یک فرد، برنامهای است که خالق برای انسان ارائه میدهد.»
در فصل سوم نیز آمده است:
«مسأله ایمان چیزی است که هر انسانی باید بهطور فردی، از وقت گرانبهایش برای آن گذاشته و خود در مورد آن تفکر کند.»
به نظرم این کتاب، بیش از آنکه بخواهد اطلاعاتی به خواننده اضافه کند، میخواهد او را متوقف کند؛
متوقف کند تا کمی فکر کند، به درون خودش برگردد و پرسشهایی را که شاید مدتهاست از خود نپرسیده، دوباره مطرح کند.
این کتاب به انسان میگوید درباره آفرینش و خلقت خودت فکر کن؛
نه اینکه همیشه از دیگران بخواهی به جای تو فکر کنند.
نویسنده در فصل ۲۹ به نکته مهمی اشاره میکند:
«هدف اصلی انسان عبادت خداوند است؛ اما انسان از روی غفلت این هدف مهم را فراموش کرده و کسب روزی را هدف اصلی خود قرار داده است.»
این جمله برای من قابل تأمل بود.
چقدر آسان است که انسان درگیر زندگی شود، برای معاش تلاش کند، به دنبال آینده باشد و آنقدر در روزمرگیها غرق شود که فراموش کند اصلاً برای چه آفریده شده است.
این کتاب برای من درسهای زیادی داشت؛ اما شاید مهمترین درسی که از آن گرفتم، همان چیزی بود که از آغاز تا پایان کتاب تکرار میشود:
تفکر
گاهی باید از شتاب زندگی فاصله گرفت، نشست و با خود خلوت کرد؛
باورهای خود را مرور کرد و از خود پرسید:
من به چه چیزی باور دارم؟
برای چه زندگی میکنم؟
رابطه من با خداوند چگونه است؟
و آیا زندگیای که امروز دارم، با هدفی که برای آن آفریده شدهام، همجهت است؟
و اما نویسنده، پس از آنکه در فصلهای مختلف کتاب مطالب فراوان و آموزندهای را مطرح میکند، در صفحه آخر، انسان را با یک پرسش بسیار عمیق تنها میگذارد:
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ»
«آیا خداوند برای بندهاش کافی نیست؟»
سوره زمر، آیه ۳۶
شاید زیبایی صفحه آخر همین باشد؛
کتاب تمام میشود، اما فکر تازه آغاز میشود.
وقتی کتاب را میبندید، شاید چند لحظه به سکوت فرو بروید؛ باورها و عقاید خود را مرور کنید و حتی کمی نگران شوید که نکند در بخشی از مسیر، راه را اشتباه آمده باشید.
و شاید همین نگرانی، آغاز یک بازنگری باشد؛
بازنگری در باورها، در رابطه با خداوند، در نگاه ما به هستی و در این پرسش اساسی که:
خداوند از ما چه خواسته است؟
شاید انسان بیش از هر چیز، به همین لحظههای توقف و تفکر نیاز دارد؛
لحظههایی که در آن، از هیاهوی دنیا فاصله بگیرد و دوباره به خودش برگردد.
صفحه آخر کتاب، پایان خواندن نیست؛
گاهی آغاز دوباره اندیشیدن است.
وحید کاظمی
@bekhan_wk
Post #442
187