TGViewer
Channel Public Channel
عباس حائری

عباس حائری

@abbas_haery

داستان من و کلمات...
Subscribers
170
Photos
85
Videos
8
Links
13
Recent Posts 20 shown
Post #400 57
هفتم مهرماه، تولد سعید است. برادری که شاید از پدرم در زندگی من بیشتر نقش بازی کرد. اگر بخواهم سه چهار نفر را فهرست کنم که بیشترین تأثیر را بر شخصیت و خلقیات من گذاشتند، حتما سعید، در صدر این فهرست است.
سعید، یازده سال از من بزرگتر است. پسر دوم خانه است، ولی در خدمت به اهل خانه و پیگیری کارهای خانواده و دغدغه‌مندی و دلسوزی، همیشه اول صف می‌ایستاد. یک پسر بیش‌فعال، شوخ، خوش‌خنده و خوش‌مجلس، مهربان و صمیمی، زودجوش و هیجانی و در نهایت تواضع و فروتنی!
او در تمام خاطرات من حاضر است. بعد از رفتن پدر و مادر، پناه من شد. من یک نوجوان چهارده ساله بودم و او یک تازه داماد بیست و پنج ساله! گاهی فکر می‌کنم که چقدر برایش دشوار بود بین من و یک تازه‌عروس را جمع کند. بعضی شب‌ها می‌فهمیدم که خانه‌ی مادرزن را می‌پیچاند و خودش را به خانه می‌رساند تا من را سوار موتورش کند و بیرون ببرد.
هر دو شکمو بودیم و عاشق ساندویچ. برایم دو فلافل می‌خرید و می‌خوردم. نگاهم می‌کرد. با نگاهم التماس می‌کردم که یکی دیگر بخرد و او با خنده‌ای ساندویچ سوم را به دستم می‌داد. یادش بخیر.
عمرش دراز باد و لبش خندان. به گردن من حق پدری دارد.
  • ❤ 25
Post #398 97
میدونید من خیلی اشتباه کردم که در تمام سالهای فراغت از تحصیل، شاکر این نعمت نبودم.
کفر نعمت، کی کند نعمت فزون؟
حالا سه تا بچه مدرسه‌ای دارم با شیفتهای چرخشی و معکوس؛ یعنی هفته‌هایی که علی صبحی است، این دو تا گودزیلا بعد از ظهری تشریف دارند، و هفته‌هایی که اون یکی گودزیلا بعد از ظهری است، این دو تا فرشته، صبح به سمت مدرسه پرواز می‌کنند.
من قرار است در این سال جاری، سرویس شوم. یعنی سرویس این گودزیلاها و فرشته‌های مهربان باشم.
هیچ چیز از گودزیلا به فرشته شبیه‌تر نیست و برعکس!
  • ❤ 14
  • 😍 3
  • 😁 2
Post #396 106
کاش آن سنت نامه‌نویسی نسخ نشده بود.
ما ظاهرا به سکویی به روزتر و پیشرفته‌تر مجهز شدیم. ما به پیام‌رسان رسیدیم،‌ ولی پیام‌ تو در میان هزاران متن ریز و درشت، دیده نمی‌شود. ما در وفور مخاطب و نامه‌ها، بی‌مخاطب و بی‌نامه شدیم. کاش هنوز کسی بود که برای او روی کاغذ می‌نوشتی. کلمات، روی کاغذ،‌ حیاتی دوچندان دارند. شکستگی و قبراقی کلمات، رد چند قطره‌ اشکی که روی کاغذ می‌ماند، تغییر خط نویسنده در میان سطور، خبر از حضوری می‌داد که پشت کیبورد و صفحه‌ی مانیتور، فیلتر می‌شود.
کاش آن سنت باقی بود و الان، برای کسی، برای مخاطبی که تشنه‌ی رسیدن نامه‌ی من است، از این حالی می‌نوشتم که از سر می‌گذرانم. کاش کسی بود که من مجبور نباشم احوالم را در یادداشت‌هایی شخصی و یا در خلال این یادداشت‌های عمومی، مثل تیرهایی هوایی، در کنم. فرق دارد که کسی منتظر کلمات تو باشد. گاهی از نوشتن در اینجا، احساس بیهودگی می‌کنم.
خوبی نامه، همین است که نیاز به همین مقدمه‌ هم ندارد. می‌توانی مستقیم از دردی بگویی که خاطرت را مشغول کرده و سقف آسمانت را بسته است. می‌توانی بگویی که در سکوت سحر، لحظه‌ای به این فکر کردی که اگر تمام این رنج‌ها، تمام این دشواری‌های سمج نبود، چه اتفاقی می‌افتاد! لازم نیست خودت را معرفی کنی. لازم نیست واهمه‌ای داشته باشی از اینکه دیگران درکت نکنند و کلمات مهربان تو، باعث سوء تفاهم شوند. آنکه کلمات تو به سمتش روانه است، مخاطب توست؛ مقصد نامه‌های تو! نیاز نیست از نفهمیده ماندن، بترسی.
او می‌توانست راز سنگینی سحرگاهی که گدشت را درک کند. درک کند که چرا وقتی آفتاب پهن شد در میان هال و چشم باز کردی، دلت نمی‌خواست بیدار شوی و دوست نداشتی روز آغاز شده باشد. او می‌فهمید که این دلزدگی تو از مسیر ایام،‌ چه اندازه برای تو سنگین است. چه شد که تو با آن همه شوق زیستن و ولع زندگی، به چنین دلسردی دچار شدی! او می‌فهمید که تو چرا آزرده‌ی این سحر و صبح‌گاهی!
می‌دانی، در آن دعایی که بعد از زیارت علی بن موسی الرضا وارد شده است، چنین تعبیری بود: «مولای من، چندین بار در صف ضیافت تو ایستادم! پس من را از آنچه به امیدواران بزم‌ات وعده دادی، محروم نکن!». من عاشق این تصویر بودم. تصویر آن مشتاقی که از ایستادن در صف بزم هم حظ می‌برد و کیف می‌کند. از این معطلی و پشت در ماندن، آزرده نمی‌شود. عجله‌ای برای پیش رفتن صف ندارد. می‌داند که علافِ‌ بهترین اتفاق زندگی‌اش است.
سایه هم غزلی دارد که دوستش داشتم. میان آرزو و طلب فرق می‌گذاشت. می‌گفت: وی بسا آرزوها که از عمر آرزومند، بلندتر است:«به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم/ که راه، دورتر از عمر آرزومندست». و بعد قافیه را جمع می‌کند که شاید من آنقدر زنده نباشم که چشم به جمال آرزوهایم باز کنم، ولی حداقل می‌توانم عاشق باشم و طالب بمانم. شعله‌ی عشق و طلب، به چیزی جز من وابسته نیست. مقصدی است که با آغاز مسیر، آشکار می‌شود؛ «به شاهراه طلب، بیم ناامیدی نیست/ زهی امید؛ که تا عشق هست،‌ پاینده است»
تو که بهتر از هر کس من را می‌شناسی! همیشه خرسند بودم به این شعله‌ی گرم و سوزان که خاموشی نمی‌گرفت. شگفت‌زده‌ی سماجت خودم بودم. اینکه چرا از زندگی ناامید نمی‌شوم! صبح، خزیدن شعاع نور به اتاق، صدای کارگرهای زمینِ‌ همسایه را دوست داشتم. اینکه این اشتیاق به چیزی بیشتر از ایستادن در صف زندگی منتهی نمی‌شد هم ملالی نداشت. ولی حالا، حس می‌کنم که این شعله، بی‌جان شده و می‌لرزد. حس می‌کنم آن چکاوک صبح پر کشیده و جغدِ‌ شب بر سرم خانه کرده است.
تو می‌دانی که من چقدر فیلم «اینجا بدون من» را دوست دارم. سکانسی در آن فیلم است که مادر بچه‌ها، بعد از آن همه تلاش برای کشاندن پسر و دخترش به زندگی، بعد از شکستن‌های مکرر، می‌شکند. کنار پسرش در آن ایوان سرد خانه نشسته است و از او می‌پرسد که سیگار دارد یا نه! از او می‌پرسد که چطور است آن ایده‌اش را پیگیری کنند؟ یک شام خوب بخورند،‌ درز پنجره‌ها و درها را بگیرند، شیر گاز را باز کنند و بخوابند!
سحرگاه دیشب، حس می‌کردم که کنار آن مادر نشستم. هر دو شکسته‌ایم! هر دو از ایستادن در صف مهمانی، یخ زدیم. هر دو حس می‌کنیم که رنج ما، کبوتری بی‌نام و نشان بود که در سرمای زمستان سخت و در مسیری که هر لحظه‌ به بیراهه می‌کشید، گم شد و مُرد. رنج ما بی‌مخاطب و بی‌مقصد بود. هر دو حس می‌کنیم که زندگی، حتی ما را لایق شوخی کردن هم ندید.
بگذریم. تو که نیستی! این نامه را برای چه کسی ادامه دهم؟ خوبی نامه همین است که هم مقدمه لازم ندارد، هم می‌توانی هر جایی نقطه‌ی پایانش را بگذاری.
سلام برسان.

@abbas_haery
  • ❤ 10
  • 🔥 2
Post #394 152
رفتیم لوازم التحریر گرفتیم برای بچه‌های خدا! چیزی حدود هشتاد بسته تا امروز جمع و توزیع شده است. یک بار شصت پک‌ تهیه و توزیع شد و بار دوم، بیست بسته را تهیه کردیم و به خانه آوردیم.
فاطمه و مائده آمدند و مسئولیت بسته‌بندی را به عهده گرفتند. دو ستون درست کردند: دخترها و پسرها. هر دو ستون را به دو نصف تقسیم کردند. یک نصف برای بچه‌های دبستان و نصفی دیگر برای متوسطه. جامدادی، دفتر، مداد و مدادرنگی و سایر اقلام را کنار هم گذاشتند و بعد، با حوصله بسته‌بندی کردند. روی بسته‌ها نوشتند که هر کدام برای پسران دبستانی یا متوسطه و یا دختران دبستانی و متوسطه است.
مقداری هم گوشت رسیده بود. چیزی حدود پانزده بسته دو کیلویی بود. بسته‌های گوشت و لوازم التحریر را برداشتم و به سمت در رفتم. بچه‌ها به دو آمدند و کفش پوشیدند. هر چه اصرارشان کردم که طول میکشد، قبول نکردند و همراه شدند.
دو ساعتی طول کشید. خسته شدند؛ به جز فاطمه که از بس سوال پرسید، من را خسته کرد.
پرسید: «چرا این کار رو می‌کنی؟»
گفتم: «یه لذت عمیقی داره. اینکه ببینی دیگران چشم به نعمت پروردگار باز می‌کنند و نگاهشون به مواهب خداوندی روشن میشه».
چقدر این آیه را دوست دارم: «حدیث نعمت پروردگارت باش!»
همین امشب وقتی به یکی از دوستان خدا زنگ زدم تا خاطر جمع شوم که خانه است، خندید و گفت: «هر وقت شماره‌ی شما روی گوشی می‌افتد، ناخودآگاه می‌گم: خدا رو شکر»
در تمام عمرم، چنین تمجیدی نشنیده بودم. ندیده بودم که کسی چنین به اندازه و درخور، قدردان لطف حق باشد. از کلامش، زنده شدم. زیر لب شکر حق‌ گفتم که از میان این همه تباهی و ویرانی، این نفحات را برای من باقی گذاشته و توفیق این همراهی را از من نگرفته است.

@abbas_haery
  • ❤ 12
  • 😢 3
  • 🕊 3
  • 👏 2
Post #393 124
وقتی بازیچه‌ی این سگ می‌شوی،‌ همه‌ی لذتها از آن اوست. تو، در رکودی سنگین، تماشاگر احساساتی بیگانه‌ خواهی بود که محاصره‌ات کردند.
از حرکت ماشین‌ها، تابش آفتاب، تکان برگ درختان، وزش باد، صدای بچه‌ها، کلماتی که روی تابلوهای شهری تار می‌نماید، از همه چیز بیزار می‌شوی. ذهنت در رفت و برگشتی بی‌رحم، تنها نداشته‌هایت را به رخت می‌کشد و ناکامی‌هایت را پیش چشمت فهرست می‌کند. و این چرخه، باز و باز، تکرار می‌شود.
از ریحانه عذر میخواهی و از خانه بیرون می‌زنی. سر خاک پدر، در گوشه‌ای از قبرستان سایه‌ای پیدا می‌کنی و به ویلیام استایرن فکر می‌کنی که حالا در همان حوالی نشسته و به تو خیره است. می‌خندد و از تو می‌پرسد: «از اضطرابت چه خبر؟!»

@abbas_haery
  • ❤ 6
  • 🕊 2
Post #392 119
از ارتعاش تا تاریکی؛ از اضطراب تا افسردگی

«ویلیام استایرن» اثری ماندگار و کوتاه دارد به نام «در ظلمت آشکار»؛ روایتی نه چندان بلند از افسردگی عمیقی که تجربه کرده است! مدت‌ها پیش این کتاب را خواندم و همان وقت، راجع به مضمون عمیقی که دارد، با حسن یک ساعتی، حرف زدیم. آنقدر آن گفتگوها به برکت این کتاب، عمیق شد که در نهایت حسن گفت: «این گفتگوی یک ساعته را نمی‌توانم با ده ساعت تراپی طاق بزنم!» و حق با او بود.
کتاب در نهایت سادگی، به عمیق‌ترین دردی پرداخته است که یک انسان می‌تواند در طول زندگی‌اش تجربه کند؛ افسردگی! سگ سیاهی که اکثر ما از هیبتش خاطره‌ای داریم و ردی از دندان‌های محکمش بر روح‌مان به چشم می‌خورد. آن نبوغی که از استایرن یک رمان‌نویس زبردست ساخته است، همراه با شجاعتی که خاص خود اوست، در هم ترکیب شده و روایتی شفاف از مسیر غوطه خوردنش در افسردگی را ساخته است.
در روایت استایرن، سرآغاز افسردگی، فقدان است. چیزی را از دست می‌دهی و دیگر امیدی به بازگشتش نداری! اندوه، از همان دری وارد می‌شود که آن عزیز، آن محبوب می‌رود و دیگر امیدی به بازگشتش نمی‌رود.
همان وقت که داستان افسردگی را از زبان او می‌شنیدم، با خودم مرور کردم که من افسرده نیستم.
در جستجوی نسخه‌ی روان‌رنجوری خودم دست به قلم شدم و همزمان با خواندن روایت استایرن، به احوالم سر کشیدم و در نهایت چنین دستگیرم شد که من نه افسرده که مضطربم!
اضطراب، درد اجدادی من است. چه از سوی پدر و چه از سوی مادر، عزیزترین شخصیت‌های زندگی من، سرشار از اضطراب بوده‌اند. وقتی به پرتره‌ی عزیزانم فکر می‌کنم، خطوط صورت‌ها، کج و بیقرار است. این ارتعاش و کج بودن،‌ حاصل اضطراب است. صورت‌های افسرده، خطوطی افتاده و بی‌رمق دارند. 
اگر به روایت استایرن تکیه کنم و سرآغاز افسردگی را فقدان بدانم، اگر به گذشته‌ی خودم سر بکشم و آخرین روزها و ساعت‌های آرامش‌ام را جستجو کنم، سرآغاز اضطراب، نه فقدان که حضوری لرزان و ناامن است.
آن عزیزی که می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد، جای خالی‌اش را با اندوهی سمج پر می‌کند. اما آن عزیزی که هست و در دسترس نیست، هست و پیش‌بینی‌پذیر نیست، هست و لرزان است، تو را بیقرار می‌کند. نمی‌دانی در دست توست و باید سینه جلو بدهی و مغرور باشی، یا از دست تو بیرون است تا سوگوارش باشی. اضطراب، همین وضعیت میانه است. 
کسی که مسیر زندگی‌اش را یک دیوار بلند، به بلندای یک عمر پر کرده است، در گوشه‌ای کز می‌کند و بر عمر سوخته اشک حسرت می‌ریزد. اما آن کس که دیوار پیش رویش، بن‌بست زندگی‌اش، نه آنچنان کوتاه است که به جهشی از آن بپرد و نه آنقدر بلند که ناامیدش کند، روزها را می‌شمارد و امیدوار است که روزی قدش به قد دیوار برسد و شکستش دهد. حضورش، در خوف و رجای فرجی است که میان او و جهان مطلوبش، پُل بزند و او را برساند. 
من خودم را با اضطراب‌هایم شناختم. از پدر و مادر میراث برده بودم. اضطراب هر کدام چهره‌ای داشت و من از هر دو چهره، در آینه‌ی زندگی،‌ سهمی داشتم. آخرین روزهای امنیت من، آخرین روزهای تابستانی بود که مادر، پدر و خانواده به جنوب بازگشتند. سهم آنها همسایگی دریا شد و من در کویر قم، با غول مهیب تنهایی مواجه شدم. آن هم در روزهایی که تمام وجودم تمنای هم‌کلامی و انس بود. من آنها را از دست ندادم. اما حضورشان همچون شمعی لرزان، بر زندگی من سایه‌روشنی ناامن انداخت؛ تا وقتی که پدر در جوار دریا بیمار شد و بر کویر داغ قم، رخ در نقاب خاک کشید. 
از خاکسپاری پدر، حضور سگ سیاه افسردگی را در گوشه و کنار زندگی‌ام احساس کردم. می‌فهمیدم که من در احساسی تازه لغزیدم و نمی‌فهمیدم که مرزش با اضطرابی که می‌شناختم، کجاست! روزها گذشت و من سال به سال، بیشتر با احساسی شبیه به فقدان دست به گریبان شدم. دوست‌داشتنی‌های خیالم را یک به یک، به تیغ تیز واقع‌گرایی سپردم و تمام آرزوهایم را سر بریدم. واقعیت زندگی و جبر زمان را به آغوشی گرم پذیرا شدم و دریافتم که آنچه گذشته است را باید در گوشه‌ای از حضورم جای بدهم. همین پذیرش، فراری شد از عمیق‌تر شدن افسردگی! 
اما، هر ازگاهی سر و کله‌ی این سگ سیاه پیدا می‌شود. از گوشه‌ای می‌خزد و له له زنان، خودش را به روح و روانم می‌رساند. چشم‌هایش معصوم است و التماس ترحم دارد. همین‌که نرم می‌شوی و کنارش می‌نشینی، مثل استخوانی سبک به دندان مچاله‌ات می‌کند و با خودش می‌کشد به زمینی که یکسره از آن اوست. در‌آن زمین تو را به زمین می‌کوبد و در دست‌هایش می‌چرخاند و در دهان می‌کند و در می‌آورد. 
تسلیم می‌شوم و اجازه می‌دهم بازیچه‌اش باشم. اندوه، عمیق و عمیق‌تر می‌شود. چشم‌هایم تنگ می‌شوند و حوصله‌ی هم‌کلامی‌ و هم‌نشینی با دیگران، به دریچه‌ای می‌ماند که چیزی به بسته‌شدنش نمانده است.
  • ❤ 5
Post #391 152
به همان نقطه‌ای رسیدم که مبارزان فیلم‌های دوران کودکی‌ام می‌رسیدند؛ آخرین مشت را از رقیب خود خورده و پهن زمین می‌شد. دور چشم‌هایش زخم، کبود و متورم و نهرهای باریکی از خون، مسیر گونه و صورتش را رنگ می‌زد تا به زمین برسد. صدای محیط در هم و مبهم و تصاویر مات و تار، پیش چشمش می‌لرزیدند. نفس‌های به شماره و صدای داور که شمارش معکوسش را آغاز کرده و لحظه پایان کار مبارز را انتظار می‌کشید.
من قهرمان نیستم. مبارز هیچ رینگی هم نبودم. ولی در مسیر زندگی، به همان نقطه‌ای رسیدم که آن مبارز و قهرمان می‌رسید. پاهایم شکسته و توانم تحلیل رفته است. سینه‌ام به تنگ آمده و تاب ادامه را در خودم نمی‌بینم. نه از این باب که نفسی در ریه‌هایم جاری نیست و خونی در رگ‌هایم نمی‌دود! به لطف تو، روزگارم به عافیت می‌گذرد. من دیگر به خودم، به انگیزه‌ها و شوری که در سرم، شعله‌ای لرزان دارد، به اراده و تدبیرم، اعتمادی ندارم.
من مدت‌هاست که از طلب نشسته‌ام و رفته رفته این دل پیچان هم زانو خم کرده است. به ضیافت تو، به بزم زندگی، بسیار امیدوار بودم و حاصلی جز پشت در ایستادن نداشتم و طرفی برنبستم.
حالا مثل نوح، تو را صدا می‌زنم که «أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» ؛ من در هم شکستم، یاری تو کجاست؟
حالا همچون موسی، چشم به نیکی تو دارم؛ «رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» ‌؛ من فقیر مرحمت توام!
من قهرمان نبوده و نیستم. روی زمین هم نیفتادم. ولی چشم امیدی به آنچه در خود می‌بینم، ندارم. چشمم از گذر ایام آب نمی‌خورد. باور نمی‌کنم که این همه ناچیزی، به چیزی بیانجامد.
مگر آنکه تو رحمی کنی...

@abbas_haery
  • ❤ 12
  • 🕊 2
Post #390 191
عباس حائری شکسپیر، با وجود بی‌همتا بودنش در به تصویر کشیدن ظالمانی تا زانو در خون، کمی ساده‌دل بود. چون هیولاهایش تردید داشتند؛ کابوس، عذاب وجدان، احساس گناه. ارواح کسانی که کشته بودند، در برابرشان ظاهر می‌شد. ولی در زندگی واقعی، زیر وحشت واقعی، کدام وجدان معذب؟ کدام…
پرسید: «بابا، یه آدم مثل نتانیاهو، قلب نداره؟»
گفتم: «یه روزی داشته! ولی آدمها تو‌ کشتن هیچ چیز به اندازه‌ی کشتن قلبشون، توانا ظاهر نمیشن!»
دستش را به پشت سرم رساند و شروع به نوازش گردنم کرد. «بابا، اینجور آدمها، عذاب وجدان نمی‌گیرند؟ شبها راحت خوابشون می‌بره؟! می‌توانند کنار بچه‌هاشون بشینند و غذا بخورند؛ در حالی هزاران کودک رو کشتند؟!»
سکوت کردم! هیچ جواب مشخصی نداشتم! کمی هم شگفت‌زده‌ی این گفتگو شدم. همین امروز ظهر بود که با حسن، وقتی مشغول به خواندن تراژدی «مکبث» بودیم، به پرده‌ای رسیدیم که مکبث، سرمست از کشتن رقیبش در تاج و تخت، «بنکو»، به ضیافتی حاضر شد که به افتخار تاجگذاری او برپا شده بود. در طول ضیافت، مکبث روح بنکو را می‌بیند که بر سر میز حاضر است و در جای او می‌نشیند. حضور پررنگ مقتول در خیال مکبث غوغایی به پا می‌کند و تاجدار تازه بر تخت نشسته را برمی‌آشوبد و عیشش را منقص می‌کند.
به حسن این قطعه از رمان «هیاهوی زمان»، اثر «جولین بارنز» را یادآور شدم. جولین بارنز یادآور ما می‌شود که همه‌ی ظالمان یکسان نیستند. فرق است بین ظالمان در جهان واقعی و ظالمان در افسانه‌های شکسپیر! در آنجا، ظالمان عذاب وجدان دارند و شبح مظلومان را می‌بینند. گناه، قدرتی مهیب‌تر از هیبت ظالمان دارد و در نهایت به جنون و تباهی، مجازاتشان می‌کند.
ولی در جهان واقعی، ظالمان تشویق می‌شوند و بابت خون‌هایی که می‌ریزند، شکرانه می‌شنوند. در جهان واقعی، ظالمان پرتره‌ای از خودشان روی دیوار ندارند تا مثل «دوریان گری» بعد از هر ستم، زخمی بر رخسارشان بیفتد و شاهد مسیر انحطاط خود باشند.
در برابر پرسش فاطمه، ساکت بودم و جوابی در حد هاضمه‌ی فکر او در آستین نداشتم.
ظهر، به وقت این یادآوری، حسن گفت که در واقعیت هم در اثر ظلم، چنین خوره‌هایی به روح ستمگران می‌افتد. به قراردادی اشاره کرد میان اسراییل و هندوستان که بر اساس آن، سربازان اسراییلی به هندوستان می‌روند و در مدارس یوگا، تلاش می‌کنند تا در چشمه‌ی خودآگاهی، آن همه خون را تطهیر کنند.
ولی باز هم دلم رضا نمی‌داد که این گزارش را شاهدی بر حضور وجدان و مهابت گناه در خیال ستمگران، بگیرم. اینها مشتی سرباز و مأمور پاره‌ وقت‌اند. پرسش فاطمه از سر سلسله‌های ستم بود. آنها که هادی لشکر خونخواران بوده و سرچشمه‌ی جنایت‌اند. آنها چطور؟ در خود نیازی به شستشو و طهارت می‌بینند؟
تمام دغدغه خاطر «راسکلنیکف»، در رمان «جنایت و مکافات»، همین است که همچون ناپلئون آدم بکشد و آدمها را به کشتن دهد. جوری آدم بکشد که از پس کشتار، به دستاوردی برسد؛ دستاوردی که در نظر همه، از آن همه خون خشک‌شده در مسیر، گران‌تر باشد. در مسیر نماند و مسیر را به سرانجام برساند. آن وقت، کسی از او نمی‌پرسد که پا روی چه سرها گذاشته و از میان کدام دریای خون عبور کرده است!
اما راسکلنیکف نمی‌تواند آنچنان آدم بکشد! او می‌خواهد با کشتن یک پیرزن نزول‌خوار، با کف‌مال کردن یک پشه‌ی بی‌‌مقدار و دزدیدن دارایی‌های او، یک زندگی جوان و سرشار از نیکی بسازد. مادر و خواهرش را از فلاکت نجات دهد و خودش یک زندگی فرهیخته و سرشار از دستگیری و مهربانی را آغاز کند. اما نتوانست! ضعیف‌تر از آن بود که بار سنگین ظلم را تحمل کند و به آن مقصد مطلوب برسد. او سودایی‌تر و خیال‌زده‌تر از آن بود که مثل ناپلئون هزاران نفر را بکشد و به کشتن دهد و مسیر تاریخ را به سرانجامی برساند. او در راه ماند و آنکس که در راه می‌ماند، در مرداب ستمش، غرق می‌شود.
راسکلنیکف هم مثل آن سربازان، یک قاتل پاره وقت است. او هم مثل آن سربازان، می‌تواند عذاب وجدان بگیرد و زیر بار تصوری که از گناه دارد، کمر خم کند. اما تکلیف آن ناپلئون‌ها و بی‌بی‌های تاریخ چه می‌شود؟ آیا آنها هم گرفتار اوهام می‌شوند؟ خون‌هایی که ریخته‌اند، مسیرشان را گل‌آلود می‌کند؟
آیا شکسپیر روحیه‌‌ی شغالان در مسیر مانده را در کالبد شیاطینش ریخته یا آنکه او بیشتر از ما، به ذات آدمی آگاه بوده است.
شکسپیر عزیز، بیا و جواب فاطمه را بده. به او بگو که به عدالت هستی امیدوار باشد و قدرت گناه را دست کم نگیرد. من ذهنم‌ پر است از قهقهه مستانه‌ی این ستمگران، از چشم‌های بی‌تردید صدام در دادگاه، از تصویر محکم آیشمن که هیچ خطی از تردید، استواری چهره‌اش را کج نمی‌کرد.
بیا و خودت راوی جهانی اخلاقی باش.

@abbas_haery
  • ❤ 6
  • 🕊 3
  • 🥱 1
Post #389 133
عباس حائری بی‌خواب شدید؟ پلیکان منتظر شماست! پلیکان‌های قفسی عادت دارند به بی‌کسی...
پاندایی‌های قفسی
عادت دارند به بی‌کسی
  • ❤ 2
  • 😁 2
  • 🔥 1
Post #388 119
وقتی سعی کنی به چیزی دست یابی، ذهنت شروع به پرسه زدن در جایی دیگر می‌کند. اگر سعی نکنی به چیزی دست یابی، جسم و ذهنت همین‌جا خواهند بود.
به قول یک استاد ذن: «بودا را بکش!»
بودا را بکش اگر بودا جای دیگری است.
بودا را بکش؛ چون تو باید سرشت بودای خودت را دنبال کنی‌.


ذهن ذن، ذهن آغازگر/شونریو سوزوکی/ ص ۳۵/ نشر بیدگل.

@abbas_haery
  • ❤ 3
Post #386 163
هر روز صبح، یک ناظم سخت‌گیر، بالای سرم می‌ایستد و شیپور بیدارباش می‌زند. هیچ‌کس آن ناظم را نمی‌بیند. هیچ کس نعره‌ی آن شیپور را نمی‌شنود؛ جز من! جز من که سالهاست به حضورش عادت کرده‌ام و راستش را بخواهید،‌ حالا و در سی و پنج سالگی،‌ آنچنان از حضورش معذب نمی‌شوم. به هم عادت کرده‌ایم. قبولش کرده‌ام و وقتی پشتش را می‌کند تا برود رد کارش، وقتی از شر نگاه پر عتابش خلاص می‌شوم، پشتم را می‌کنم و به خوابم ادامه می‌دهم.
اصلا نمی‌دانم از کجا و چه وقتی این ناظم سر و کله‌اش پیدا شد؟ در میان خاطرات کودکی‌ام، پیدایش نکردم. آن وقت‌ها، ما زود می‌خوابیدیم و صبح زود، چیزی حوالی‌ وقتی که خروس می‌خواند، با صدای عربده‌های بابا بیدار می‌شدیم. خانه‌ی ما آنچنان بزرگ نبود که چند اتاق خواب داشته باشد! یک اتاق خواب بیشتر نداشت که در آنجا نمی‌خوابیدیم؛ صبحانه می‌خوردیم! یک میز کوچک و یک سماور و قوری آنجا بود و کمد جارختخوابی و کمدهای لباس! بابا، قبل از آنکه خروس هم بیدار شود، بیدار بود و به محض آنکه نماز صبحش را با صدای بلند می‌خواند، مشغول تهیه‌ی سور و سات صبحانه می‌شد.
ما چهار تا برادر، بدون هیچ خواهری، در اتاق بالای پشت‌بام زندگی می‌کردیم. یک اتاق که دیوارهایش گچ و خاک بود و ترک‌های بزرگ داشت. قفسه‌های کتاب‌خانه و ما چهار هیولا، ساکنان همیشگی آن اتاق بودیم. بابا، از همان اتاق خوابی که کسی در آن نمی‌خوابید، هر روز صبح، با عربده‌هایی بلند که همسایه‌ها را بیدار می‌کرد،‌ ما را از اعماق خواب تا سر سفره‌ی صبحانه می‌کشاند. یادش به خیر!‌ دلم تنگ شده یک بار دیگر در آن اتاق بنشیند و فریاد بکشد: عببببااااااااسسسس! وححححححیییییید!
تا وقتی صداهای پدر بود، خبری از این ناظم اخمو نبود. احتمالا حضور این ناظر اخمو، به زمانی بازمی‌گردد که من می‌خواستم استاندارد زود بیدار شدن را درونی‌سازی کنم. مثل باقی کارهایی که پیش از این از روابط‌مان می‌ستاندیم و حالا به داعیه‌ی استقلال و غنای فردی، می‌خواهیم نسخه‌ای درونی ازشان بسازیم. همه را حذف می‌کنیم و می‌گوییم که من باید موهبت حضور او را در خودم جستجو کنم. انگار که این خودِ‌ بدبخت ما چه چیزی است که بتواند از پس این همه برون‌سپاری تاریخی برآید.
امروز صبح هم مثل تمام روزهای دیگر، مثل همه‌ی روزهای تمامِ این سال‌های آزگار، این ناظم آمد و بیدارم کرد. از جا بلند شدم. هنوز چشم‌هایم سنگین بار بی‌خوابی بود؛ بی‌خوابی مفرطی که در این دو هفته‌ی اخیر، بدتر هم شده است. انگشت‌های پاها را جمع کردم و باز کردم و تن سنگینم را از روی مبل بلند کردم. علی، مائده و فاطمه، خیاری کنار هم غش کرده بودند. نمی‌دانم چه وقتی از روی تخت بلند شده و به طلبِ‌ باد خنک کولر، روی مبل افتاده بودم!
مسواک که می‌زدم، با خودم گفتم مردشور امروز را ببرند. چقدر کار دارم. ناظم آمد و در حالی که لبش را از دیدن ریخت من می‌گزید، لیست کارها را به دستم داد و رفت. غیب شد. همیشه همین است! به وقت بیداری سر و کله‌اش پیدا می‌شود و گم می‌شود تا وقت خواب برسد. در آن وقتی که پلک‌هایم به هم چسبیده‌اند، از روزنه‌ی باریک نگاهم می‌بینمش که پایین تخت ایستاده و سر تکان می‌دهد و بدون آنکه از جوهر صدایش استفاده کند، من و روزم را تحقیر می‌کند. فهرست بلند و بالای کارهایی که صبح به دستم داده را مرور می‌کند و با دست‌هایش، به علامت خاک بر سرت، فرق سرم را نشانه می‌گیرد.
حالا دیگر به حضور این ناظم درآمدم. می‌شناسمش و می‌دانم که هیچ وقت قرار نیست آرام بگیرد و به رضایت، لبخندی بزند و انگشت شصتش را به علامت لایک، نشانم دهد. حضورش را دوست دارم. یادم می‌اندازد که کارهایی دارم و می‌دانم که کم و بیش، باید تعدادی از این همه را انجام دهم. مثلا امروز رفتم و دو سه کار اداری را به سرانجام رساندم. خیلی هم راحت پیش رفت. خانمی که قرار بود استعلام مربوط به کار من را بگیرد، به من لبخند زد و بابت عکس وحشتناکی که از من در سامانه‌ی خدمات دولت، موجود بود با من شوخی کرد. من هم جوابی دادم و قهقهه ریزی زد. هر دو چاق بودیم و چاق‌ها، خیلی زود با هم دوست می‌شوند.
بله خانم ناظم! از شما ممنونم که هر روز من را بیدار می‌کنی و زحمت سیاه کردن فهرست کارها را می‌کشی. از شما ممنونم که شب‌های زیادی نفرین و ملامتت را بدرقه‌ی خواب‌هایم کردی. از شما ممنونم که بیست سال است زیر پای من را داغ می‌کنی تا بدوم. ببخشید که این مدت اخیر به شما بی‌اعتنا شدم و به وقت بیداری و در خلسه‌ی خواب، با لبخندی روی لب، تحقیرت می‌کنم. جواب های‌هایت را با هویی می‌دهم.
می‌دانی، من دیگر بزرگ شدم. کاش یک شب، یک استکان چایی بریزی و بیاوری پای تخت بنشینی! بعد از من بخواهی در میان جرعه جرعه‌هایی که از چای تو می‌نوشم، برایت از ماجراجویی‌های روزم تعریف کنم. بیا و از این ماراتن نفس‌گیر استعفا بده و کمی به خودت استراحت بده.
من که مدت‌هاست، از بازی تو بیرونم...
  • ❤ 8
  • 👍 1
  • 🕊 1
Post #385 148
سرچشمه‌ی همه‌ی دردسرهای تو، ای ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری!
حتی نمی‌دانی که از آن میان کدامین را دوست‌تر داری و این را در نمی‌یابی که یگانه دارایی آدمی زندگی است.
حتی کوتاه‌ترین لحظه‌ی زندگی نیز از مرگ زورآورتر است و آن را انکار می‌کند.
مرگ، چیزی نیست جز رخصتی برای زندگی‌های دیگر...
برای اینکه همه چیز، پیوسته، نو شود!

مائده‌های زمینی/ آندره ژید/ مهستی بحرینی/ ص ۳۰.

@abbas_haery
  • ❤ 7
  • 🔥 1
Post #384 240
می‌خواهم بنویسم. راستش، باید بنویسم. کار، منتظر نوشتن من است و من باید چهار متن ‌پانصد کلمه‌ای بنویسم. ولی مغزم پوک شده است. شاید هم انباشته شده است. آخر برای مغزی که از کار افتاده، فرقی ندارد از خلوتی زیاد باشد یا انباشتگی!
هر چه به صفحه word خیره می‌شوم، منظرم تار می‌شود و بغضی پشت گلویم می‌دود و دیگر نمی‌توانم به ورد، به کلمات، فکر کنم.
بلند شدم و سری به تراس زدم. پشت میزی نشستم که همیشه همانجا سیگار می‌کشیدم. با خودم گفتم که کاش کسی بود و ‌پایه می‌شد تا خلاف کنم و یکی دو نخ آتش بزنم. از این ایده هم حالم به هم خورد و از پشت میز بلند شدم.
آمدم تا وسط اتاق و چشمم به اتاق خالی افتاد. خوابی به چشم‌هایم نشست و سرم سنگین شد. دراز کشیدم روی موکت‌های زبر و سخت اتاق و چشم‌هایم را روی هم گذاشتم. مسیر نور که بسته شد، لشکر تاریکی به حرکت افتاد. ترس‌ها، غم‌ها و نگرانی‌ها، مغزم را تصاحب کردند و خاطرات و خطوراتی تیره، تمام آسمان ذهنم را پوشاندند.
چشم‌هایم را باز کردم و از جا کندم. پشت میزم نشستم. خودکاری به دست گرفتم و با چشم‌های بسته، تمام آن افکار مزاحم را فهرست کردم. نمی‌دانم، شاید پنج دقیقه‌ای طول کشید و باز چشم‌هایم را به نور گشودم. نگاهی به سیاهه‌ی ناخوانایی کردم که در تاریکی ذهنم مرقوم شد. بیراه نبود؛ تمام آن نگرانی‌ها به جا و تمام آن غم‌ها، حق به جانب خود داشتند. زیر آن کاغذ نوشتم: «ناچاری و تسلیم...»
لپ‌تاپ را باز کردم و به صفحه‌ی سفید خیره شدم. دست به صفحه کلید بردم و یک خط را نوشتم. قطعه‌ای از بتهون را پخش کردم و همان خط را ادامه دادم. کلمات را نمی‌دیدم. تسمه نقاله‌ای در پس ذهنم شروع به حرکت کرد و واژه‌هایی سیاه‌پوش را به سوی مانیتور روانه می‌کرد. اضطرابم از بابت سزاواری کلمات و درستی نتیجه را به پاها منتقل کردم. روی زمین ضرب گرفتم و تکان‌های ‌پایم تند و تندتر شد. بالاخره تمام شد.
از پشت میز بلند شدم و دوری در ساختمان زدم. هیچکس جز من نیست و سکوت امروز، آزارم می‌دهد. دوباره برگشتم و پشت میز نشستم. پانصد و هشتاد کلمه نوشته بودم. باز خواندمش. مزخرف محض. چرت و پرت!
همه را پاک کردم و دوباره دست به سمت صفحه کلید بردم. مغزم پوک بود؟ یا انباشته از مزخرفات؟
کاش یک تیغ داشتم و یک دستمال مرطوب. با تیغ، پیشانی‌ام را می‌شکافتم و با دستمال، به نرمی، تمام شیارهای مغزم را پاک می‌کردم. یا مثل باب اسفنجی، کله‌ام پر از حفره بود و به وقت نیاز، صابون را بر می‌داشتم و دست باریکم را از یک حفره داخل می‌بردم و مغزم را تمیز می‌کردم تا بدرخشد و بخندد.
لپ‌تاپ را بستم و از دفتر بیرون زدم. خیابان گرم است و باد داغی به صورتم می‌زند. درخت‌ها، از شلاقهای آفتاب تابستان و قحطی آب، زرد شدند. از کنار برگ‌ها، زردی و خشکی تا پوست شاخه‌ها، پیش رفته است.
جمعه بود که از زنجان به سمت غار کتله‌خور می‌رفتیم. در مسیر، زمین‌ها شخم‌خورده و تازه، قهوه‌ای خاک بود و طلایی مزارعی که تازه برداشت شده بودند. درخت‌ها سبز بودند؛ سبزی که می‌درخشید. برگ‌های با طراوت و جوان، بر شاخه‌های مغرور می‌رقصیدند. به ریحانه گفتم: اینجا، خدا با زمین آشتی است.
کاش در جوار همان باغهای سیرآب و مزارع فارغ از فصل درو، مسکنی داشتم. درختی می‌کاشتم. شیاری بر زمین می‌کشیدم و بذری را تا جوانه زدن، همراه می‌شدم. شاید در این اتصال با زمین، این انباشتگی، سبک می‌شد و این تهیا، بار می‌گرفت.
مغزم پوک است؟ یا انباشته؟!
نمی‌دانم...
باید دو هزار کلمه بنویسم!
کلمات من، کجایید؟
حالا وقت خوبی برای قهر کردن نیست...
  • ❤ 8
  • ❤‍🔥 4
  • 🔥 2
  • 👏 1
Post #383 185
کلمات با من قهر کردند...
مغزم برهوتی است بی‌گیاه!
  • ❤ 5
  • 👍 3
  • 😱 2
  • 💔 1
  • 💘 1
Post #382 252
وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف است؛ اما بر سه گونه:
سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن
آنچه تنها مردم می پسندند سخن گفتن، و آنچه هم من و هم مردم، معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس می کنم که با آن نه کار که زندگی می کنم: نوشتن.
اولین بار این قطعه را در دیباچه‌ی «کویر» خواندم؛ شاهکاری از علی شریعتی! از همان اولین ملاقاتم با کویر و تماشای زیستن یک نویسنده در لابلای کلماتش، ذوق‌زده شدم که این عالم چنین امکان وسیعی برای زیستن در اختیار تو می‌نهد و چنین قایق محکمی برای سیر در غرقاب‌های درون!
وقتی این کانال را زدم، دوست داشتم اسمش را بگذارم: کویر! اما بعد، با خودم گفتم که چنین اسمی قلم تو را به سویی می‌کشاند که شاید دوست نداشته باشی؛ مبادا سایه‌ی نامربوطی بر زیست تو با کلمات، سیاهی بیفکند. از همان روز می‌دانستم که اینجا می‌خواهم با خودم تنها باشم. لینک کانال را جز برای بعضی دوستان، برای هیچ‌کس نفرستادم. تا به امروز، حتی یک مرتبه هم یادداشتی از خودم را در هیچ گروهی نفرستادم. همین سوته‌دلانی که اینجا حاضرند و غوص من در دریای احساساتم را نظاره می‌کنند، دوستانی مهربان‌اند که از سر لطف مانده‌اند.
من ناخواسته و یا شاید هم خواسته، چنان شریعتی حرف‌هایم را به سه گونه گفتم: به سخنرانی و معلمی و نوشتن. در اینجا، تنها نوشتن‌هایم منعکس می‌شود و آن دوی دیگر را به دست خودم، هیچ کجا منتشر نخواهم کرد. چرا که نه در معلمی و نه در سخنرانی، هیچ وقت احساس نکردم که می‌توانم تمام آنچه را در درون خودم حس می‌کنم، با مخاطبانم در میان بگذارم. آدابی و اقتضائاتی، دست و پایم را می‌بندد و آنجا، من خادم مفاهیم و معارفی می‌شوم که قصد انتقالش به مخاطب را دارم.
در سخنرانی و معلمی، زبانم سلیس است و روان! خیلی راحت می‌توانم آنچه دیگران به سختی نوشته یا گفته‌اند را در ساده‌ترین شکل‌ها، خلاصه کنم و باز گویم. اما آن حرف‌ها که در کلاس درس و پشت تریبون جلسات، به روانی می‌گویم، چیزی نیست که در نیمه‌های شب از خواب بیدارت می‌کند و به وقت خواب، هم‌خواب توست.
تنها در درنگ و حوصله‌ی نوشتن است که می‌توانم از آن پرده‌ها، رنگ‌هایی و زمزمه‌هایی را به دوش کلمات بگذارم. تنها به وقت نوشتن است که می‌توانم با خودم تنها شوم و آن طبقاتی را ببینم که از بهشت تا جهنم پله می‌خورند. تنها به وقت نوشتن است که می‌توانم شیاطین و فرشته‌هایم را با هم ببینم. به این وقت است که می‌توانم از آن احساسات گنگ و کشش‌های مرموز، ردی بگیرم و چیزی بشنوم. من به وقت نوشتن به جهانی سر می‌کشم که نمی‌توانم به سادگی و روانی، روایتش کنم. چیزهایی را می‌گویم که به زبان معلمی من تن نمی‌دهند.
در درون هر آدمی، احتمالا، اعماقی است که اگر حوصله کنی و شجاعتش را داشته باشی، اگر دست روزگار خردت کند و به آن زیر بکشاندت، می‌توانی به اندازه‌ی تمام زندگی در آن سیر کنی. البته که غرق شدن در این درون، خطرناک است و آغاز گم‌گشتگی است. ولی هر بار می‌خواهی که پا به جهان بیرون بگذاری، از اعماق آن درون سر بر می‌آوری و دیگر نمی‌توانی فراموشش کنی.
به وقت نوشتن، نمی‌توانم از آن گستره‌ی روشن و تاریک، صرف نظر کنم. رنگ‌هایی دیده‌ام که نمی‌توانم به درستی تشخیص‌شان دهم. زمزمه‌هایی شنیدم که نمی‌توانم سرودشان را به خاطر بسپارم. قفل‌ها و زنجیرهایی دیدم که نمی‌توانم به آسانی باز کنم و بگسلم. همین است که به وقت نوشتن، حتی اگر از شاخه‌ی درختی آغاز کنم، به آن دیار مرموز باز می‌گردم. همین است که حرف‌هایم رنگی از تکرار می‌گیرند. همین است که یادداشت‌های من، حال و هوایی آشنا دارند.
اینجا فقط می‌نویسم؛ نه معلمی خواهم کرد و نه سخنرانی!
و این نوشتن‌ها، در پی آموختن به شما نیست. شاید دری باز کند و شما هم به آن درون عمیق، راهی بیابید.

@abbas_haery
  • ❤ 7
  • 🥰 3
  • 🔥 2
  • 👏 2
Post #381 222
دست چروکیده‌ای با برجستگی کبودی از رگ‌ها، از زیر ملحفه‌ی سفید بیرون بود. هنوز سوزن آنژیو را بیرون نکشیده بودند. اطراف سوزن،‌ رگ‌های مرده، طیفی از رنگ‌های مایل به قرمز را پخش کرده بودند.
زنی، شکسته، بالای تخت ایستاده بود و دستش را روی صورتی می‌کشید که ملحفه، پوشانده بود. شانه‌های زن می‌لرزید و جریانی سرشار از قطرات اشک،‌ گونه‌هایش را می‌شست.
مردی از انتهای راهرو، زیر لب زمزمه‌ای داشت و با دست راستش،‌ روی سر می‌کوبید و به سمت تخت می‌آمد. چشم‌هایش بسته و کور، از فشار اشک روزنه‌ای باز می‌کرد و باز بر هم فشرده می‌شد.
من، شش سال پیش، در انتهای همین راهرو، با پدرم وداع کردم. حالا نوبت آنها بود. نفهمیدم آن که رفته، پدر بود یا مادر! گریه‌های زن، بی‌کلام بود و زمزمه‌ی مرد، خفه!
کسی که روزی آمده بود، حالا رفته است. میوه‌ای بر سر درخت طبیعت، خشک شد و افتاد.
چه دید؟ مسافر کدام جاده‌ها بوده و تماشاگر کدام پرده از نمایش این زندگی شد؟ کدام موسیقی در گوشش زمزمه کرد؟ در نوار برگردان زندگی، کدام صحنه‌ها برایش رنگی و برجسته شد؟
نمی‌دانم، نفهمیدم، همین اندازه فهمیدم که تنی بی‌جان شد، گریه‌ای خفه شد و زمزمه‌ای در دالان بیمارستان می‌پیچید...

@abbas_haery
  • 😢 10
  • 💔 5
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 👏 1
Post #379 275
و زندگی در برابرمان همچون جامی پر از آب سرد و گواراست.
جامی مرطوب که بیماری تب‌دار آن را به دست می‌گیرد، و می‌خواهد بنوشد، و با جرعه‌ای آن را در می‌کشد...
و گرچه می‌داند که می‌بایست درنگ کند، از بس که این آب خنک و دلچسب است و از بس آتش سوزان تب، تشنه‌کامش کرده است...
نمی‌تواند این جام دلپذیر را از لبهای خود دور کند.

مائده‌های زمینی، مائده‌های تازه/ آندره ژید/ مهستی بحرینی.

@abbas_haery
  • ❤ 4
  • 🔥 1
Older posts →

About this channel

How can I read @abbas_haery without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for عباس حائری: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does عباس حائری have?
عباس حائری (@abbas_haery) has 170 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does عباس حائری know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →