Post #400
57

هفتم مهرماه، تولد سعید است. برادری که شاید از پدرم در زندگی من بیشتر نقش بازی کرد. اگر بخواهم سه چهار نفر را فهرست کنم که بیشترین تأثیر را بر شخصیت و خلقیات من گذاشتند، حتما سعید، در صدر این فهرست است.
سعید، یازده سال از من بزرگتر است. پسر دوم خانه است، ولی در خدمت به اهل خانه و پیگیری کارهای خانواده و دغدغهمندی و دلسوزی، همیشه اول صف میایستاد. یک پسر بیشفعال، شوخ، خوشخنده و خوشمجلس، مهربان و صمیمی، زودجوش و هیجانی و در نهایت تواضع و فروتنی!
او در تمام خاطرات من حاضر است. بعد از رفتن پدر و مادر، پناه من شد. من یک نوجوان چهارده ساله بودم و او یک تازه داماد بیست و پنج ساله! گاهی فکر میکنم که چقدر برایش دشوار بود بین من و یک تازهعروس را جمع کند. بعضی شبها میفهمیدم که خانهی مادرزن را میپیچاند و خودش را به خانه میرساند تا من را سوار موتورش کند و بیرون ببرد.
هر دو شکمو بودیم و عاشق ساندویچ. برایم دو فلافل میخرید و میخوردم. نگاهم میکرد. با نگاهم التماس میکردم که یکی دیگر بخرد و او با خندهای ساندویچ سوم را به دستم میداد. یادش بخیر.
عمرش دراز باد و لبش خندان. به گردن من حق پدری دارد.
سعید، یازده سال از من بزرگتر است. پسر دوم خانه است، ولی در خدمت به اهل خانه و پیگیری کارهای خانواده و دغدغهمندی و دلسوزی، همیشه اول صف میایستاد. یک پسر بیشفعال، شوخ، خوشخنده و خوشمجلس، مهربان و صمیمی، زودجوش و هیجانی و در نهایت تواضع و فروتنی!
او در تمام خاطرات من حاضر است. بعد از رفتن پدر و مادر، پناه من شد. من یک نوجوان چهارده ساله بودم و او یک تازه داماد بیست و پنج ساله! گاهی فکر میکنم که چقدر برایش دشوار بود بین من و یک تازهعروس را جمع کند. بعضی شبها میفهمیدم که خانهی مادرزن را میپیچاند و خودش را به خانه میرساند تا من را سوار موتورش کند و بیرون ببرد.
هر دو شکمو بودیم و عاشق ساندویچ. برایم دو فلافل میخرید و میخوردم. نگاهم میکرد. با نگاهم التماس میکردم که یکی دیگر بخرد و او با خندهای ساندویچ سوم را به دستم میداد. یادش بخیر.
عمرش دراز باد و لبش خندان. به گردن من حق پدری دارد.
- ❤ 25

