میخواهم بنویسم. راستش، باید بنویسم. کار، منتظر نوشتن من است و من باید چهار متن پانصد کلمهای بنویسم. ولی مغزم پوک شده است. شاید هم انباشته شده است. آخر برای مغزی که از کار افتاده، فرقی ندارد از خلوتی زیاد باشد یا انباشتگی!
هر چه به صفحه word خیره میشوم، منظرم تار میشود و بغضی پشت گلویم میدود و دیگر نمیتوانم به ورد، به کلمات، فکر کنم.
بلند شدم و سری به تراس زدم. پشت میزی نشستم که همیشه همانجا سیگار میکشیدم. با خودم گفتم که کاش کسی بود و پایه میشد تا خلاف کنم و یکی دو نخ آتش بزنم. از این ایده هم حالم به هم خورد و از پشت میز بلند شدم.
آمدم تا وسط اتاق و چشمم به اتاق خالی افتاد. خوابی به چشمهایم نشست و سرم سنگین شد. دراز کشیدم روی موکتهای زبر و سخت اتاق و چشمهایم را روی هم گذاشتم. مسیر نور که بسته شد، لشکر تاریکی به حرکت افتاد. ترسها، غمها و نگرانیها، مغزم را تصاحب کردند و خاطرات و خطوراتی تیره، تمام آسمان ذهنم را پوشاندند.
چشمهایم را باز کردم و از جا کندم. پشت میزم نشستم. خودکاری به دست گرفتم و با چشمهای بسته، تمام آن افکار مزاحم را فهرست کردم. نمیدانم، شاید پنج دقیقهای طول کشید و باز چشمهایم را به نور گشودم. نگاهی به سیاههی ناخوانایی کردم که در تاریکی ذهنم مرقوم شد. بیراه نبود؛ تمام آن نگرانیها به جا و تمام آن غمها، حق به جانب خود داشتند. زیر آن کاغذ نوشتم: «ناچاری و تسلیم...»
لپتاپ را باز کردم و به صفحهی سفید خیره شدم. دست به صفحه کلید بردم و یک خط را نوشتم. قطعهای از بتهون را پخش کردم و همان خط را ادامه دادم. کلمات را نمیدیدم. تسمه نقالهای در پس ذهنم شروع به حرکت کرد و واژههایی سیاهپوش را به سوی مانیتور روانه میکرد. اضطرابم از بابت سزاواری کلمات و درستی نتیجه را به پاها منتقل کردم. روی زمین ضرب گرفتم و تکانهای پایم تند و تندتر شد. بالاخره تمام شد.
از پشت میز بلند شدم و دوری در ساختمان زدم. هیچکس جز من نیست و سکوت امروز، آزارم میدهد. دوباره برگشتم و پشت میز نشستم. پانصد و هشتاد کلمه نوشته بودم. باز خواندمش. مزخرف محض. چرت و پرت!
همه را پاک کردم و دوباره دست به سمت صفحه کلید بردم. مغزم پوک بود؟ یا انباشته از مزخرفات؟
کاش یک تیغ داشتم و یک دستمال مرطوب. با تیغ، پیشانیام را میشکافتم و با دستمال، به نرمی، تمام شیارهای مغزم را پاک میکردم. یا مثل باب اسفنجی، کلهام پر از حفره بود و به وقت نیاز، صابون را بر میداشتم و دست باریکم را از یک حفره داخل میبردم و مغزم را تمیز میکردم تا بدرخشد و بخندد.
لپتاپ را بستم و از دفتر بیرون زدم. خیابان گرم است و باد داغی به صورتم میزند. درختها، از شلاقهای آفتاب تابستان و قحطی آب، زرد شدند. از کنار برگها، زردی و خشکی تا پوست شاخهها، پیش رفته است.
جمعه بود که از زنجان به سمت غار کتلهخور میرفتیم. در مسیر، زمینها شخمخورده و تازه، قهوهای خاک بود و طلایی مزارعی که تازه برداشت شده بودند. درختها سبز بودند؛ سبزی که میدرخشید. برگهای با طراوت و جوان، بر شاخههای مغرور میرقصیدند. به ریحانه گفتم: اینجا، خدا با زمین آشتی است.
کاش در جوار همان باغهای سیرآب و مزارع فارغ از فصل درو، مسکنی داشتم. درختی میکاشتم. شیاری بر زمین میکشیدم و بذری را تا جوانه زدن، همراه میشدم. شاید در این اتصال با زمین، این انباشتگی، سبک میشد و این تهیا، بار میگرفت.
مغزم پوک است؟ یا انباشته؟!
نمیدانم...
باید دو هزار کلمه بنویسم!
کلمات من، کجایید؟
حالا وقت خوبی برای قهر کردن نیست...
Post #384
241
- ❤ 8
- ❤🔥 4
- 🔥 2
- 👏 1