رفتیم لوازم التحریر گرفتیم برای بچههای خدا! چیزی حدود هشتاد بسته تا امروز جمع و توزیع شده است. یک بار شصت پک تهیه و توزیع شد و بار دوم، بیست بسته را تهیه کردیم و به خانه آوردیم.
فاطمه و مائده آمدند و مسئولیت بستهبندی را به عهده گرفتند. دو ستون درست کردند: دخترها و پسرها. هر دو ستون را به دو نصف تقسیم کردند. یک نصف برای بچههای دبستان و نصفی دیگر برای متوسطه. جامدادی، دفتر، مداد و مدادرنگی و سایر اقلام را کنار هم گذاشتند و بعد، با حوصله بستهبندی کردند. روی بستهها نوشتند که هر کدام برای پسران دبستانی یا متوسطه و یا دختران دبستانی و متوسطه است.
مقداری هم گوشت رسیده بود. چیزی حدود پانزده بسته دو کیلویی بود. بستههای گوشت و لوازم التحریر را برداشتم و به سمت در رفتم. بچهها به دو آمدند و کفش پوشیدند. هر چه اصرارشان کردم که طول میکشد، قبول نکردند و همراه شدند.
دو ساعتی طول کشید. خسته شدند؛ به جز فاطمه که از بس سوال پرسید، من را خسته کرد.
پرسید: «چرا این کار رو میکنی؟»
گفتم: «یه لذت عمیقی داره. اینکه ببینی دیگران چشم به نعمت پروردگار باز میکنند و نگاهشون به مواهب خداوندی روشن میشه».
چقدر این آیه را دوست دارم: «حدیث نعمت پروردگارت باش!»
همین امشب وقتی به یکی از دوستان خدا زنگ زدم تا خاطر جمع شوم که خانه است، خندید و گفت: «هر وقت شمارهی شما روی گوشی میافتد، ناخودآگاه میگم: خدا رو شکر»
در تمام عمرم، چنین تمجیدی نشنیده بودم. ندیده بودم که کسی چنین به اندازه و درخور، قدردان لطف حق باشد. از کلامش، زنده شدم. زیر لب شکر حق گفتم که از میان این همه تباهی و ویرانی، این نفحات را برای من باقی گذاشته و توفیق این همراهی را از من نگرفته است.
@abbas_haery
Post #394
152
- ❤ 12
- 😢 3
- 🕊 3
- 👏 2