وقتی بازیچهی این سگ میشوی، همهی لذتها از آن اوست. تو، در رکودی سنگین، تماشاگر احساساتی بیگانه خواهی بود که محاصرهات کردند.
از حرکت ماشینها، تابش آفتاب، تکان برگ درختان، وزش باد، صدای بچهها، کلماتی که روی تابلوهای شهری تار مینماید، از همه چیز بیزار میشوی. ذهنت در رفت و برگشتی بیرحم، تنها نداشتههایت را به رخت میکشد و ناکامیهایت را پیش چشمت فهرست میکند. و این چرخه، باز و باز، تکرار میشود.
از ریحانه عذر میخواهی و از خانه بیرون میزنی. سر خاک پدر، در گوشهای از قبرستان سایهای پیدا میکنی و به ویلیام استایرن فکر میکنی که حالا در همان حوالی نشسته و به تو خیره است. میخندد و از تو میپرسد: «از اضطرابت چه خبر؟!»
@abbas_haery
Post #393
124
- ❤ 6
- 🕊 2