TGViewer
عباس حائری عباس حائری @abbas_haery · 170 subscribers
Post #396 106
کاش آن سنت نامه‌نویسی نسخ نشده بود.
ما ظاهرا به سکویی به روزتر و پیشرفته‌تر مجهز شدیم. ما به پیام‌رسان رسیدیم،‌ ولی پیام‌ تو در میان هزاران متن ریز و درشت، دیده نمی‌شود. ما در وفور مخاطب و نامه‌ها، بی‌مخاطب و بی‌نامه شدیم. کاش هنوز کسی بود که برای او روی کاغذ می‌نوشتی. کلمات، روی کاغذ،‌ حیاتی دوچندان دارند. شکستگی و قبراقی کلمات، رد چند قطره‌ اشکی که روی کاغذ می‌ماند، تغییر خط نویسنده در میان سطور، خبر از حضوری می‌داد که پشت کیبورد و صفحه‌ی مانیتور، فیلتر می‌شود.
کاش آن سنت باقی بود و الان، برای کسی، برای مخاطبی که تشنه‌ی رسیدن نامه‌ی من است، از این حالی می‌نوشتم که از سر می‌گذرانم. کاش کسی بود که من مجبور نباشم احوالم را در یادداشت‌هایی شخصی و یا در خلال این یادداشت‌های عمومی، مثل تیرهایی هوایی، در کنم. فرق دارد که کسی منتظر کلمات تو باشد. گاهی از نوشتن در اینجا، احساس بیهودگی می‌کنم.
خوبی نامه، همین است که نیاز به همین مقدمه‌ هم ندارد. می‌توانی مستقیم از دردی بگویی که خاطرت را مشغول کرده و سقف آسمانت را بسته است. می‌توانی بگویی که در سکوت سحر، لحظه‌ای به این فکر کردی که اگر تمام این رنج‌ها، تمام این دشواری‌های سمج نبود، چه اتفاقی می‌افتاد! لازم نیست خودت را معرفی کنی. لازم نیست واهمه‌ای داشته باشی از اینکه دیگران درکت نکنند و کلمات مهربان تو، باعث سوء تفاهم شوند. آنکه کلمات تو به سمتش روانه است، مخاطب توست؛ مقصد نامه‌های تو! نیاز نیست از نفهمیده ماندن، بترسی.
او می‌توانست راز سنگینی سحرگاهی که گدشت را درک کند. درک کند که چرا وقتی آفتاب پهن شد در میان هال و چشم باز کردی، دلت نمی‌خواست بیدار شوی و دوست نداشتی روز آغاز شده باشد. او می‌فهمید که این دلزدگی تو از مسیر ایام،‌ چه اندازه برای تو سنگین است. چه شد که تو با آن همه شوق زیستن و ولع زندگی، به چنین دلسردی دچار شدی! او می‌فهمید که تو چرا آزرده‌ی این سحر و صبح‌گاهی!
می‌دانی، در آن دعایی که بعد از زیارت علی بن موسی الرضا وارد شده است، چنین تعبیری بود: «مولای من، چندین بار در صف ضیافت تو ایستادم! پس من را از آنچه به امیدواران بزم‌ات وعده دادی، محروم نکن!». من عاشق این تصویر بودم. تصویر آن مشتاقی که از ایستادن در صف بزم هم حظ می‌برد و کیف می‌کند. از این معطلی و پشت در ماندن، آزرده نمی‌شود. عجله‌ای برای پیش رفتن صف ندارد. می‌داند که علافِ‌ بهترین اتفاق زندگی‌اش است.
سایه هم غزلی دارد که دوستش داشتم. میان آرزو و طلب فرق می‌گذاشت. می‌گفت: وی بسا آرزوها که از عمر آرزومند، بلندتر است:«به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم/ که راه، دورتر از عمر آرزومندست». و بعد قافیه را جمع می‌کند که شاید من آنقدر زنده نباشم که چشم به جمال آرزوهایم باز کنم، ولی حداقل می‌توانم عاشق باشم و طالب بمانم. شعله‌ی عشق و طلب، به چیزی جز من وابسته نیست. مقصدی است که با آغاز مسیر، آشکار می‌شود؛ «به شاهراه طلب، بیم ناامیدی نیست/ زهی امید؛ که تا عشق هست،‌ پاینده است»
تو که بهتر از هر کس من را می‌شناسی! همیشه خرسند بودم به این شعله‌ی گرم و سوزان که خاموشی نمی‌گرفت. شگفت‌زده‌ی سماجت خودم بودم. اینکه چرا از زندگی ناامید نمی‌شوم! صبح، خزیدن شعاع نور به اتاق، صدای کارگرهای زمینِ‌ همسایه را دوست داشتم. اینکه این اشتیاق به چیزی بیشتر از ایستادن در صف زندگی منتهی نمی‌شد هم ملالی نداشت. ولی حالا، حس می‌کنم که این شعله، بی‌جان شده و می‌لرزد. حس می‌کنم آن چکاوک صبح پر کشیده و جغدِ‌ شب بر سرم خانه کرده است.
تو می‌دانی که من چقدر فیلم «اینجا بدون من» را دوست دارم. سکانسی در آن فیلم است که مادر بچه‌ها، بعد از آن همه تلاش برای کشاندن پسر و دخترش به زندگی، بعد از شکستن‌های مکرر، می‌شکند. کنار پسرش در آن ایوان سرد خانه نشسته است و از او می‌پرسد که سیگار دارد یا نه! از او می‌پرسد که چطور است آن ایده‌اش را پیگیری کنند؟ یک شام خوب بخورند،‌ درز پنجره‌ها و درها را بگیرند، شیر گاز را باز کنند و بخوابند!
سحرگاه دیشب، حس می‌کردم که کنار آن مادر نشستم. هر دو شکسته‌ایم! هر دو از ایستادن در صف مهمانی، یخ زدیم. هر دو حس می‌کنیم که رنج ما، کبوتری بی‌نام و نشان بود که در سرمای زمستان سخت و در مسیری که هر لحظه‌ به بیراهه می‌کشید، گم شد و مُرد. رنج ما بی‌مخاطب و بی‌مقصد بود. هر دو حس می‌کنیم که زندگی، حتی ما را لایق شوخی کردن هم ندید.
بگذریم. تو که نیستی! این نامه را برای چه کسی ادامه دهم؟ خوبی نامه همین است که هم مقدمه لازم ندارد، هم می‌توانی هر جایی نقطه‌ی پایانش را بگذاری.
سلام برسان.

@abbas_haery
  • ❤ 10
  • 🔥 2
More from @abbas_haery
  1. Sep 28, 2026هفتم مهرماه، تولد سعید است. برادری که شاید از پدرم در زندگی من بیشتر نقش بازی کرد. اگر بخو…
  2. Sep 27, 2026با آکاردئون دلچسب‌ناک @avangchannell
  3. Sep 26, 2026میدونید من خیلی اشتباه کردم که در تمام سالهای فراغت از تحصیل، شاکر این نعمت نبودم. کفر نعم…
  4. Sep 25, 2026@abbas_haery
  5. Sep 19, 2026رفتیم لوازم التحریر گرفتیم برای بچه‌های خدا! چیزی حدود هشتاد بسته تا امروز جمع و توزیع شده…
  6. Sep 18, 2026وقتی بازیچه‌ی این سگ می‌شوی،‌ همه‌ی لذتها از آن اوست. تو، در رکودی سنگین، تماشاگر احساساتی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →