TGViewer
عباس حائری عباس حائری @abbas_haery · 170 subscribers
Post #392 119
از ارتعاش تا تاریکی؛ از اضطراب تا افسردگی

«ویلیام استایرن» اثری ماندگار و کوتاه دارد به نام «در ظلمت آشکار»؛ روایتی نه چندان بلند از افسردگی عمیقی که تجربه کرده است! مدت‌ها پیش این کتاب را خواندم و همان وقت، راجع به مضمون عمیقی که دارد، با حسن یک ساعتی، حرف زدیم. آنقدر آن گفتگوها به برکت این کتاب، عمیق شد که در نهایت حسن گفت: «این گفتگوی یک ساعته را نمی‌توانم با ده ساعت تراپی طاق بزنم!» و حق با او بود.
کتاب در نهایت سادگی، به عمیق‌ترین دردی پرداخته است که یک انسان می‌تواند در طول زندگی‌اش تجربه کند؛ افسردگی! سگ سیاهی که اکثر ما از هیبتش خاطره‌ای داریم و ردی از دندان‌های محکمش بر روح‌مان به چشم می‌خورد. آن نبوغی که از استایرن یک رمان‌نویس زبردست ساخته است، همراه با شجاعتی که خاص خود اوست، در هم ترکیب شده و روایتی شفاف از مسیر غوطه خوردنش در افسردگی را ساخته است.
در روایت استایرن، سرآغاز افسردگی، فقدان است. چیزی را از دست می‌دهی و دیگر امیدی به بازگشتش نداری! اندوه، از همان دری وارد می‌شود که آن عزیز، آن محبوب می‌رود و دیگر امیدی به بازگشتش نمی‌رود.
همان وقت که داستان افسردگی را از زبان او می‌شنیدم، با خودم مرور کردم که من افسرده نیستم.
در جستجوی نسخه‌ی روان‌رنجوری خودم دست به قلم شدم و همزمان با خواندن روایت استایرن، به احوالم سر کشیدم و در نهایت چنین دستگیرم شد که من نه افسرده که مضطربم!
اضطراب، درد اجدادی من است. چه از سوی پدر و چه از سوی مادر، عزیزترین شخصیت‌های زندگی من، سرشار از اضطراب بوده‌اند. وقتی به پرتره‌ی عزیزانم فکر می‌کنم، خطوط صورت‌ها، کج و بیقرار است. این ارتعاش و کج بودن،‌ حاصل اضطراب است. صورت‌های افسرده، خطوطی افتاده و بی‌رمق دارند. 
اگر به روایت استایرن تکیه کنم و سرآغاز افسردگی را فقدان بدانم، اگر به گذشته‌ی خودم سر بکشم و آخرین روزها و ساعت‌های آرامش‌ام را جستجو کنم، سرآغاز اضطراب، نه فقدان که حضوری لرزان و ناامن است.
آن عزیزی که می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد، جای خالی‌اش را با اندوهی سمج پر می‌کند. اما آن عزیزی که هست و در دسترس نیست، هست و پیش‌بینی‌پذیر نیست، هست و لرزان است، تو را بیقرار می‌کند. نمی‌دانی در دست توست و باید سینه جلو بدهی و مغرور باشی، یا از دست تو بیرون است تا سوگوارش باشی. اضطراب، همین وضعیت میانه است. 
کسی که مسیر زندگی‌اش را یک دیوار بلند، به بلندای یک عمر پر کرده است، در گوشه‌ای کز می‌کند و بر عمر سوخته اشک حسرت می‌ریزد. اما آن کس که دیوار پیش رویش، بن‌بست زندگی‌اش، نه آنچنان کوتاه است که به جهشی از آن بپرد و نه آنقدر بلند که ناامیدش کند، روزها را می‌شمارد و امیدوار است که روزی قدش به قد دیوار برسد و شکستش دهد. حضورش، در خوف و رجای فرجی است که میان او و جهان مطلوبش، پُل بزند و او را برساند. 
من خودم را با اضطراب‌هایم شناختم. از پدر و مادر میراث برده بودم. اضطراب هر کدام چهره‌ای داشت و من از هر دو چهره، در آینه‌ی زندگی،‌ سهمی داشتم. آخرین روزهای امنیت من، آخرین روزهای تابستانی بود که مادر، پدر و خانواده به جنوب بازگشتند. سهم آنها همسایگی دریا شد و من در کویر قم، با غول مهیب تنهایی مواجه شدم. آن هم در روزهایی که تمام وجودم تمنای هم‌کلامی و انس بود. من آنها را از دست ندادم. اما حضورشان همچون شمعی لرزان، بر زندگی من سایه‌روشنی ناامن انداخت؛ تا وقتی که پدر در جوار دریا بیمار شد و بر کویر داغ قم، رخ در نقاب خاک کشید. 
از خاکسپاری پدر، حضور سگ سیاه افسردگی را در گوشه و کنار زندگی‌ام احساس کردم. می‌فهمیدم که من در احساسی تازه لغزیدم و نمی‌فهمیدم که مرزش با اضطرابی که می‌شناختم، کجاست! روزها گذشت و من سال به سال، بیشتر با احساسی شبیه به فقدان دست به گریبان شدم. دوست‌داشتنی‌های خیالم را یک به یک، به تیغ تیز واقع‌گرایی سپردم و تمام آرزوهایم را سر بریدم. واقعیت زندگی و جبر زمان را به آغوشی گرم پذیرا شدم و دریافتم که آنچه گذشته است را باید در گوشه‌ای از حضورم جای بدهم. همین پذیرش، فراری شد از عمیق‌تر شدن افسردگی! 
اما، هر ازگاهی سر و کله‌ی این سگ سیاه پیدا می‌شود. از گوشه‌ای می‌خزد و له له زنان، خودش را به روح و روانم می‌رساند. چشم‌هایش معصوم است و التماس ترحم دارد. همین‌که نرم می‌شوی و کنارش می‌نشینی، مثل استخوانی سبک به دندان مچاله‌ات می‌کند و با خودش می‌کشد به زمینی که یکسره از آن اوست. در‌آن زمین تو را به زمین می‌کوبد و در دست‌هایش می‌چرخاند و در دهان می‌کند و در می‌آورد. 
تسلیم می‌شوم و اجازه می‌دهم بازیچه‌اش باشم. اندوه، عمیق و عمیق‌تر می‌شود. چشم‌هایم تنگ می‌شوند و حوصله‌ی هم‌کلامی‌ و هم‌نشینی با دیگران، به دریچه‌ای می‌ماند که چیزی به بسته‌شدنش نمانده است.
  • ❤ 5
More from @abbas_haery
  1. Sep 28, 2026هفتم مهرماه، تولد سعید است. برادری که شاید از پدرم در زندگی من بیشتر نقش بازی کرد. اگر بخو…
  2. Sep 27, 2026با آکاردئون دلچسب‌ناک @avangchannell
  3. Sep 26, 2026میدونید من خیلی اشتباه کردم که در تمام سالهای فراغت از تحصیل، شاکر این نعمت نبودم. کفر نعم…
  4. Sep 25, 2026@abbas_haery
  5. Sep 24, 2026کاش آن سنت نامه‌نویسی نسخ نشده بود. ما ظاهرا به سکویی به روزتر و پیشرفته‌تر مجهز شدیم. ما…
  6. Sep 19, 2026رفتیم لوازم التحریر گرفتیم برای بچه‌های خدا! چیزی حدود هشتاد بسته تا امروز جمع و توزیع شده…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →