هر روز صبح، یک ناظم سختگیر، بالای سرم میایستد و شیپور بیدارباش میزند. هیچکس آن ناظم را نمیبیند. هیچ کس نعرهی آن شیپور را نمیشنود؛ جز من! جز من که سالهاست به حضورش عادت کردهام و راستش را بخواهید، حالا و در سی و پنج سالگی، آنچنان از حضورش معذب نمیشوم. به هم عادت کردهایم. قبولش کردهام و وقتی پشتش را میکند تا برود رد کارش، وقتی از شر نگاه پر عتابش خلاص میشوم، پشتم را میکنم و به خوابم ادامه میدهم.
اصلا نمیدانم از کجا و چه وقتی این ناظم سر و کلهاش پیدا شد؟ در میان خاطرات کودکیام، پیدایش نکردم. آن وقتها، ما زود میخوابیدیم و صبح زود، چیزی حوالی وقتی که خروس میخواند، با صدای عربدههای بابا بیدار میشدیم. خانهی ما آنچنان بزرگ نبود که چند اتاق خواب داشته باشد! یک اتاق خواب بیشتر نداشت که در آنجا نمیخوابیدیم؛ صبحانه میخوردیم! یک میز کوچک و یک سماور و قوری آنجا بود و کمد جارختخوابی و کمدهای لباس! بابا، قبل از آنکه خروس هم بیدار شود، بیدار بود و به محض آنکه نماز صبحش را با صدای بلند میخواند، مشغول تهیهی سور و سات صبحانه میشد.
ما چهار تا برادر، بدون هیچ خواهری، در اتاق بالای پشتبام زندگی میکردیم. یک اتاق که دیوارهایش گچ و خاک بود و ترکهای بزرگ داشت. قفسههای کتابخانه و ما چهار هیولا، ساکنان همیشگی آن اتاق بودیم. بابا، از همان اتاق خوابی که کسی در آن نمیخوابید، هر روز صبح، با عربدههایی بلند که همسایهها را بیدار میکرد، ما را از اعماق خواب تا سر سفرهی صبحانه میکشاند. یادش به خیر! دلم تنگ شده یک بار دیگر در آن اتاق بنشیند و فریاد بکشد: عببببااااااااسسسس! وححححححیییییید!
تا وقتی صداهای پدر بود، خبری از این ناظم اخمو نبود. احتمالا حضور این ناظر اخمو، به زمانی بازمیگردد که من میخواستم استاندارد زود بیدار شدن را درونیسازی کنم. مثل باقی کارهایی که پیش از این از روابطمان میستاندیم و حالا به داعیهی استقلال و غنای فردی، میخواهیم نسخهای درونی ازشان بسازیم. همه را حذف میکنیم و میگوییم که من باید موهبت حضور او را در خودم جستجو کنم. انگار که این خودِ بدبخت ما چه چیزی است که بتواند از پس این همه برونسپاری تاریخی برآید.
امروز صبح هم مثل تمام روزهای دیگر، مثل همهی روزهای تمامِ این سالهای آزگار، این ناظم آمد و بیدارم کرد. از جا بلند شدم. هنوز چشمهایم سنگین بار بیخوابی بود؛ بیخوابی مفرطی که در این دو هفتهی اخیر، بدتر هم شده است. انگشتهای پاها را جمع کردم و باز کردم و تن سنگینم را از روی مبل بلند کردم. علی، مائده و فاطمه، خیاری کنار هم غش کرده بودند. نمیدانم چه وقتی از روی تخت بلند شده و به طلبِ باد خنک کولر، روی مبل افتاده بودم!
مسواک که میزدم، با خودم گفتم مردشور امروز را ببرند. چقدر کار دارم. ناظم آمد و در حالی که لبش را از دیدن ریخت من میگزید، لیست کارها را به دستم داد و رفت. غیب شد. همیشه همین است! به وقت بیداری سر و کلهاش پیدا میشود و گم میشود تا وقت خواب برسد. در آن وقتی که پلکهایم به هم چسبیدهاند، از روزنهی باریک نگاهم میبینمش که پایین تخت ایستاده و سر تکان میدهد و بدون آنکه از جوهر صدایش استفاده کند، من و روزم را تحقیر میکند. فهرست بلند و بالای کارهایی که صبح به دستم داده را مرور میکند و با دستهایش، به علامت خاک بر سرت، فرق سرم را نشانه میگیرد.
حالا دیگر به حضور این ناظم درآمدم. میشناسمش و میدانم که هیچ وقت قرار نیست آرام بگیرد و به رضایت، لبخندی بزند و انگشت شصتش را به علامت لایک، نشانم دهد. حضورش را دوست دارم. یادم میاندازد که کارهایی دارم و میدانم که کم و بیش، باید تعدادی از این همه را انجام دهم. مثلا امروز رفتم و دو سه کار اداری را به سرانجام رساندم. خیلی هم راحت پیش رفت. خانمی که قرار بود استعلام مربوط به کار من را بگیرد، به من لبخند زد و بابت عکس وحشتناکی که از من در سامانهی خدمات دولت، موجود بود با من شوخی کرد. من هم جوابی دادم و قهقهه ریزی زد. هر دو چاق بودیم و چاقها، خیلی زود با هم دوست میشوند.
بله خانم ناظم! از شما ممنونم که هر روز من را بیدار میکنی و زحمت سیاه کردن فهرست کارها را میکشی. از شما ممنونم که شبهای زیادی نفرین و ملامتت را بدرقهی خوابهایم کردی. از شما ممنونم که بیست سال است زیر پای من را داغ میکنی تا بدوم. ببخشید که این مدت اخیر به شما بیاعتنا شدم و به وقت بیداری و در خلسهی خواب، با لبخندی روی لب، تحقیرت میکنم. جواب هایهایت را با هویی میدهم.
میدانی، من دیگر بزرگ شدم. کاش یک شب، یک استکان چایی بریزی و بیاوری پای تخت بنشینی! بعد از من بخواهی در میان جرعه جرعههایی که از چای تو مینوشم، برایت از ماجراجوییهای روزم تعریف کنم. بیا و از این ماراتن نفسگیر استعفا بده و کمی به خودت استراحت بده.
من که مدتهاست، از بازی تو بیرونم...
Post #386
163
- ❤ 8
- 👍 1
- 🕊 1