به همان نقطهای رسیدم که مبارزان فیلمهای دوران کودکیام میرسیدند؛ آخرین مشت را از رقیب خود خورده و پهن زمین میشد. دور چشمهایش زخم، کبود و متورم و نهرهای باریکی از خون، مسیر گونه و صورتش را رنگ میزد تا به زمین برسد. صدای محیط در هم و مبهم و تصاویر مات و تار، پیش چشمش میلرزیدند. نفسهای به شماره و صدای داور که شمارش معکوسش را آغاز کرده و لحظه پایان کار مبارز را انتظار میکشید.
من قهرمان نیستم. مبارز هیچ رینگی هم نبودم. ولی در مسیر زندگی، به همان نقطهای رسیدم که آن مبارز و قهرمان میرسید. پاهایم شکسته و توانم تحلیل رفته است. سینهام به تنگ آمده و تاب ادامه را در خودم نمیبینم. نه از این باب که نفسی در ریههایم جاری نیست و خونی در رگهایم نمیدود! به لطف تو، روزگارم به عافیت میگذرد. من دیگر به خودم، به انگیزهها و شوری که در سرم، شعلهای لرزان دارد، به اراده و تدبیرم، اعتمادی ندارم.
من مدتهاست که از طلب نشستهام و رفته رفته این دل پیچان هم زانو خم کرده است. به ضیافت تو، به بزم زندگی، بسیار امیدوار بودم و حاصلی جز پشت در ایستادن نداشتم و طرفی برنبستم.
حالا مثل نوح، تو را صدا میزنم که «أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» ؛ من در هم شکستم، یاری تو کجاست؟
حالا همچون موسی، چشم به نیکی تو دارم؛ «رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» ؛ من فقیر مرحمت توام!
من قهرمان نبوده و نیستم. روی زمین هم نیفتادم. ولی چشم امیدی به آنچه در خود میبینم، ندارم. چشمم از گذر ایام آب نمیخورد. باور نمیکنم که این همه ناچیزی، به چیزی بیانجامد.
مگر آنکه تو رحمی کنی...
@abbas_haery
Post #391
156
- ❤ 12
- 🕊 2