پرسید: «بابا، یه آدم مثل نتانیاهو، قلب نداره؟»
گفتم: «یه روزی داشته! ولی آدمها تو کشتن هیچ چیز به اندازهی کشتن قلبشون، توانا ظاهر نمیشن!»
دستش را به پشت سرم رساند و شروع به نوازش گردنم کرد. «بابا، اینجور آدمها، عذاب وجدان نمیگیرند؟ شبها راحت خوابشون میبره؟! میتوانند کنار بچههاشون بشینند و غذا بخورند؛ در حالی هزاران کودک رو کشتند؟!»
سکوت کردم! هیچ جواب مشخصی نداشتم! کمی هم شگفتزدهی این گفتگو شدم. همین امروز ظهر بود که با حسن، وقتی مشغول به خواندن تراژدی «مکبث» بودیم، به پردهای رسیدیم که مکبث، سرمست از کشتن رقیبش در تاج و تخت، «بنکو»، به ضیافتی حاضر شد که به افتخار تاجگذاری او برپا شده بود. در طول ضیافت، مکبث روح بنکو را میبیند که بر سر میز حاضر است و در جای او مینشیند. حضور پررنگ مقتول در خیال مکبث غوغایی به پا میکند و تاجدار تازه بر تخت نشسته را برمیآشوبد و عیشش را منقص میکند.
به حسن این قطعه از رمان «هیاهوی زمان»، اثر «جولین بارنز» را یادآور شدم. جولین بارنز یادآور ما میشود که همهی ظالمان یکسان نیستند. فرق است بین ظالمان در جهان واقعی و ظالمان در افسانههای شکسپیر! در آنجا، ظالمان عذاب وجدان دارند و شبح مظلومان را میبینند. گناه، قدرتی مهیبتر از هیبت ظالمان دارد و در نهایت به جنون و تباهی، مجازاتشان میکند.
ولی در جهان واقعی، ظالمان تشویق میشوند و بابت خونهایی که میریزند، شکرانه میشنوند. در جهان واقعی، ظالمان پرترهای از خودشان روی دیوار ندارند تا مثل «دوریان گری» بعد از هر ستم، زخمی بر رخسارشان بیفتد و شاهد مسیر انحطاط خود باشند.
در برابر پرسش فاطمه، ساکت بودم و جوابی در حد هاضمهی فکر او در آستین نداشتم.
ظهر، به وقت این یادآوری، حسن گفت که در واقعیت هم در اثر ظلم، چنین خورههایی به روح ستمگران میافتد. به قراردادی اشاره کرد میان اسراییل و هندوستان که بر اساس آن، سربازان اسراییلی به هندوستان میروند و در مدارس یوگا، تلاش میکنند تا در چشمهی خودآگاهی، آن همه خون را تطهیر کنند.
ولی باز هم دلم رضا نمیداد که این گزارش را شاهدی بر حضور وجدان و مهابت گناه در خیال ستمگران، بگیرم. اینها مشتی سرباز و مأمور پاره وقتاند. پرسش فاطمه از سر سلسلههای ستم بود. آنها که هادی لشکر خونخواران بوده و سرچشمهی جنایتاند. آنها چطور؟ در خود نیازی به شستشو و طهارت میبینند؟
تمام دغدغه خاطر «راسکلنیکف»، در رمان «جنایت و مکافات»، همین است که همچون ناپلئون آدم بکشد و آدمها را به کشتن دهد. جوری آدم بکشد که از پس کشتار، به دستاوردی برسد؛ دستاوردی که در نظر همه، از آن همه خون خشکشده در مسیر، گرانتر باشد. در مسیر نماند و مسیر را به سرانجام برساند. آن وقت، کسی از او نمیپرسد که پا روی چه سرها گذاشته و از میان کدام دریای خون عبور کرده است!
اما راسکلنیکف نمیتواند آنچنان آدم بکشد! او میخواهد با کشتن یک پیرزن نزولخوار، با کفمال کردن یک پشهی بیمقدار و دزدیدن داراییهای او، یک زندگی جوان و سرشار از نیکی بسازد. مادر و خواهرش را از فلاکت نجات دهد و خودش یک زندگی فرهیخته و سرشار از دستگیری و مهربانی را آغاز کند. اما نتوانست! ضعیفتر از آن بود که بار سنگین ظلم را تحمل کند و به آن مقصد مطلوب برسد. او سوداییتر و خیالزدهتر از آن بود که مثل ناپلئون هزاران نفر را بکشد و به کشتن دهد و مسیر تاریخ را به سرانجامی برساند. او در راه ماند و آنکس که در راه میماند، در مرداب ستمش، غرق میشود.
راسکلنیکف هم مثل آن سربازان، یک قاتل پاره وقت است. او هم مثل آن سربازان، میتواند عذاب وجدان بگیرد و زیر بار تصوری که از گناه دارد، کمر خم کند. اما تکلیف آن ناپلئونها و بیبیهای تاریخ چه میشود؟ آیا آنها هم گرفتار اوهام میشوند؟ خونهایی که ریختهاند، مسیرشان را گلآلود میکند؟
آیا شکسپیر روحیهی شغالان در مسیر مانده را در کالبد شیاطینش ریخته یا آنکه او بیشتر از ما، به ذات آدمی آگاه بوده است.
شکسپیر عزیز، بیا و جواب فاطمه را بده. به او بگو که به عدالت هستی امیدوار باشد و قدرت گناه را دست کم نگیرد. من ذهنم پر است از قهقهه مستانهی این ستمگران، از چشمهای بیتردید صدام در دادگاه، از تصویر محکم آیشمن که هیچ خطی از تردید، استواری چهرهاش را کج نمیکرد.
بیا و خودت راوی جهانی اخلاقی باش.
@abbas_haery
Post #390
197
عباس حائری شکسپیر، با وجود بیهمتا بودنش در به تصویر کشیدن ظالمانی تا زانو در خون، کمی سادهدل بود. چون هیولاهایش تردید داشتند؛ کابوس، عذاب وجدان، احساس گناه. ارواح کسانی که کشته بودند، در برابرشان ظاهر میشد. ولی در زندگی واقعی، زیر وحشت واقعی، کدام وجدان معذب؟ کدام…
- ❤ 6
- 🕊 3
- 🥱 1