دست چروکیدهای با برجستگی کبودی از رگها، از زیر ملحفهی سفید بیرون بود. هنوز سوزن آنژیو را بیرون نکشیده بودند. اطراف سوزن، رگهای مرده، طیفی از رنگهای مایل به قرمز را پخش کرده بودند.
زنی، شکسته، بالای تخت ایستاده بود و دستش را روی صورتی میکشید که ملحفه، پوشانده بود. شانههای زن میلرزید و جریانی سرشار از قطرات اشک، گونههایش را میشست.
مردی از انتهای راهرو، زیر لب زمزمهای داشت و با دست راستش، روی سر میکوبید و به سمت تخت میآمد. چشمهایش بسته و کور، از فشار اشک روزنهای باز میکرد و باز بر هم فشرده میشد.
من، شش سال پیش، در انتهای همین راهرو، با پدرم وداع کردم. حالا نوبت آنها بود. نفهمیدم آن که رفته، پدر بود یا مادر! گریههای زن، بیکلام بود و زمزمهی مرد، خفه!
کسی که روزی آمده بود، حالا رفته است. میوهای بر سر درخت طبیعت، خشک شد و افتاد.
چه دید؟ مسافر کدام جادهها بوده و تماشاگر کدام پرده از نمایش این زندگی شد؟ کدام موسیقی در گوشش زمزمه کرد؟ در نوار برگردان زندگی، کدام صحنهها برایش رنگی و برجسته شد؟
نمیدانم، نفهمیدم، همین اندازه فهمیدم که تنی بیجان شد، گریهای خفه شد و زمزمهای در دالان بیمارستان میپیچید...
@abbas_haery
Post #381
222
- 😢 10
- 💔 5
- ❤ 2
- 🔥 1
- 👏 1