TGViewer
Channel Public Channel
تکه گمشده

تکه گمشده

@tekegomshode

برای دریافت نوبت پیام دهید
09938084247
اینجا جاییه برای پیدا کردن تکه‌های گمشده‌ی خودت
از فکرها، احساسات و رابطه‌ها با شخصیت های متفاوت در قالب طنز حرف می‌زنیم
آگاهی قدم اوله، درمان مسیر تخصصی خودش رو داره
مریم سادات صادقی روانشناس بالینی
Subscribers
316
Photos
63
Videos
19
Links
7

Showing posts older than #114 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #113 209
وقتی یک عطر بسيار باکیفیت را داخل سطل زباله اسپری می کنید، ارزش زباله تغییر نمی کند. فقط عطر شما هدر می‌رود.

این موضوع هیچ ربطی به زباله ندارد.
😊
  • ❤ 7
  • 👍 5
Post #112 257
کتاب تکه هایی از یک کل منسجم
  • ❤ 5
  • 🕊 4
Post #111 197
آدم‌ها به خاطر ظاهرشان ارزشمند نمی‌شوند؛ به خاطر رفتاری که با تو دارند می‌شوند.

ممکنه کسی خیلی زیبا باشه،
شغل خوبی داشته باشه،
پولدار باشه،
تحصیلات بالایی داشته باشه
یا از بیرون، زندگی فوق‌العاده‌ای به نظر برسونه...

اما هیچ‌کدوم از این‌ها به‌تنهایی نشون نمی‌ده که اون آدم، انسان ارزشمندی برای رابطه است.

آدم ارزشمند کسیه که وقتی باهاش حرف می‌زنی، احساس امنیت کنی؛
بتونه احساساتش رو بیان کنه، نه اینکه تو رو با سکوت و قهر تنبیه کنه؛
بتونه گفت‌وگوی سالم داشته باشه، نه اینکه هر اختلافی رو به جنگ تبدیل کنه؛
برای مرزهای تو احترام قائل باشه؛
وقتی اشتباه می‌کنه، مسئولیتش رو بپذیره؛
و لازم نباشه برای گرفتن محبت، احترام یا توجه، مدام خودت رو ثابت کنی.

چون در نهایت،
ارزش واقعی یک انسان را چیزی که دارد تعیین نمی‌کند؛ چیزی که در رابطه با دیگران می‌سازد تعیین می‌کند.

شاید بد نباشه این سؤال رو از خودمون بپرسیم:

آدم‌هایی که وارد زندگی من می‌شن، بعد از بودن کنار من، بیشتر احساس امنیت می‌کنن یا بیشتر احساس ناامنی؟

همین سؤال، خیلی چیزها درباره‌ی شخصیت ما روشن می‌کنه.

پست هرگز جای درمان رو نمی‌گیره.
  • ❤ 8
  • 👍 3
  • 🕊 2
Post #109 248
تکه گمشده Video
گاهی همدلی، اگر با آگاهی همراه نباشد، می‌تواند تبدیل به نقطه‌ضعف ما شود.
آدم‌های همدل معمولاً قبل از اینکه کسی را قضاوت کنند، سعی می‌کنند او را بفهمند:
«شاید حالش خوب نبوده…»

«شاید کودکی سختی داشته…»

«شاید منظورش این نبوده…»

«شاید من اشتباه برداشت کردم…»
و این توانایی برای درک کردن دیگران، به‌خودی‌خود چیز ارزشمندی است.
اما یک مرز مهم وجود دارد:
فهمیدنِ دلیل یک رفتار، به معنی پذیرفتنِ آن رفتار نیست.
می‌توانی بفهمی کسی از طرد شدن می‌ترسد و در عین حال اجازه ندهی با ترسش تو را کنترل کند.
می‌توانی زخم‌های یک نفر را ببینی و در عین حال اجازه ندهی زخمش، به تو زخم بزند.
می‌توانی بدانی چرا عصبانی است، اما توهین کردنش را توجیه نکنی.
و مهم‌تر از همه، می‌توانی حرف‌هایش را بشنوی، اما رفتارهایش را هم ببینی.
چون گاهی آدم‌ها می‌گویند:
«دوستت دارم.»

«قول می‌دهم تغییر کنم.»

«من فقط می‌ترسم از دستت بدهم.»
اما سؤال مهم این نیست که چه می‌گویند؛ سؤال این است که چه چیزی را بارها و بارها تکرار می‌کنند.
یک آدم آگاه، فقط به حرف‌ها گوش نمی‌دهد؛ الگوها را می‌بیند.
و شاید سخت‌ترین آدم برای یک فرد دستکاری‌کننده، کسی باشد که:
هم بتواند او را درک کند،

هم بتواند او را ببیند،

و با وجود درک کردنش، دیگر اجازه ندهد از او عبور کنند.

این یعنی بلوغ عاطفی:
«من تو را می‌فهمم؛

اما قرار نیست به خاطر فهمیدنت، خودم را نادیده بگیرم.»
همدلی بدون مرز، گاهی ما را در رابطه‌ای نگه می‌دارد که باید از آن فاصله بگیریم.

اما همدلی همراه با آگاهی و مرزبندی، تبدیل به قدرت می‌شود.

تو می‌توانی قلب مهربانی داشته باشی،

بدون اینکه درِ زندگی‌ات را به روی هر رفتاری باز بگذاری. 🤍
اگر این متن برایت آشنا بود، شاید وقتش رسیده باشد از خودت بپرسی:
«من چند بار رفتار کسی را به خاطر اینکه دلیلش را می‌فهمیدم، بخشیدم؟»
پست هرگز جای درمان رو نمی‌گیره.
  • ❤ 7
Post #107 205
  • ❤ 5
Post #106 224
گاهی عذرخواهی فقط گفتنِ «ببخشید» نیست.
بهترین عذرخواهی، وقتی اتفاق می‌افتد که آدم بعد از پذیرفتن اشتباهش، چیزی را در خودش تغییر می‌دهد؛
نگرشش را اصلاح می‌کند، رفتارش را آگاهانه تغییر می‌دهد و برای تکرار نکردن آن اشتباه متعهد می‌شود.
چون «متأسفم» بدون تغییر، فقط یک جمله است؛
اما تغییرِ رفتار، معنای واقعیِ پشیمانی را نشان می‌دهد.
اگر کسی بارها عذرخواهی می‌کند اما همان رفتار را تکرار می‌کند، شاید چیزی که می‌شنوی «عذرخواهی» باشد، اما چیزی که تجربه می‌کنی هنوز همان آسیب است.
عذرخواهی واقعی را بیشتر از کلمات، در رفتار آدم‌ها ببین.
  • ❤ 8
Post #105 270
هیچ‌کس بارِ گناه دیگری را به دوش نمی‌کشد.

گاهی ما سال‌ها هزینه‌ی اتفاقاتی را می‌دهیم که حتی در به‌وجود آمدنشان نقشی نداشته‌ایم.

با ترس‌هایی بزرگ می‌شویم که از ما شروع نشده‌اند؛
با بی‌اعتمادی‌هایی مواجه می‌شویم که ریشه‌شان در رابطه‌های قبلی است؛
تاوان زخم‌هایی را می‌دهیم که آدم‌های دیگری در گذشته به هم زده‌اند؛
و گاهی حتی باورهایی را با خودمان حمل می‌کنیم که نسل‌ها قبل، بدون اینکه فرصتی برای بازنگری داشته باشند، به ما منتقل کرده‌اند.

اما یک جایی باید متوجه شویم:

گذشته‌ی خانواده‌ات، بخشی از داستان توست؛ اما قرار نیست تمام زندگی تو باشد.

می‌توانی بفهمی پدر و مادرت چه کشیده‌اند،
بدانی چه ترس‌هایی داشته‌اند،
زخم‌هایشان را ببینی
و حتی برای دردهایی که تجربه کرده‌اند همدلی داشته باشی؛

اما این به معنای آن نیست که باید همان ترس‌ها را ادامه بدهی.

این یعنی بتوانی بین «من» و «داستانی که قبل از من اتفاق افتاده» مرز بگذاری.

اگر کسی به دلیل خیانت‌های گذشته‌اش به تو اعتماد نمی‌کند،
اگر کسی به خاطر رهاشدگی‌های قبلی، مدام تو را امتحان می‌کند،
اگر کسی به دلیل زخم‌های قدیمی‌اش تو را با آدم‌های گذشته مقایسه می‌کند،

تو مجبور نیستی برای اثبات بی‌گناهی‌ات، تا ابد در جایگاه متهم بمانی.

می‌توانی بگویی:

«من گذشته‌ات را می‌فهمم؛
اما قرار نیست تاوانش را بدهم.»

این خودخواهی نیست.
این مرزبندی است.

همدلی یعنی درد دیگری را ببینی؛
نه اینکه آن درد را به خانه‌ی روان خودت ببری و با خودت زندگی کنی.

و همین اصل در محیط کار هم وجود دارد.

اگر تو کارت را درست انجام داده‌ای،
اشتباه همکارت الزاماً اشتباه تو نیست.

قرار نیست برای حفظ ظاهر یک مجموعه، مدام اشتباه دیگران را بپوشانی، مسئولیت چیزی را که انجام نداده‌ای قبول کنی یا سکوت کنی تا بی‌کفایتی دیگران به چشم نیاید.

مسئولیت‌پذیری با به دوش کشیدن مسئولیت دیگران فرق دارد.

بلوغ روانی یعنی بدانی کجا باید مسئولیت بپذیری و کجا باید آن را به صاحبش برگردانی.

نه هر زخمی که در خانواده‌ات وجود داشته، زخم توست؛
نه هر اشتباهی که در رابطه‌ای قبل از تو اتفاق افتاده، تقصیر توست؛
نه هر آشفتگی‌ای که در محیط کارت وجود دارد، وظیفه‌ی تو برای جبران کردن است.

تو قرار نیست کفاره‌ی اشتباهات آدم‌هایی باشی که قبل از تو زندگی کرده‌اند.

می‌توانی گذشته را بشناسی،
بدون اینکه در آن زندگی کنی.

می‌توانی درد دیگران را بفهمی،
بدون اینکه آن را به سرنوشت خودت تبدیل کنی.

و می‌توانی بگویی:

«این داستان قبل از من شروع شده؛
اما قرار نیست با من ادامه پیدا کند.»

چون گاهی یکی از مهم‌ترین شکل‌های رشد،
نه اضافه کردن چیزی به زندگی،
بلکه پس دادن بارهایی است که هیچ‌وقت مال تو نبوده‌اند.

مریم سادات صادقی مالواجردی
روانشناس بالینی و طرحواره درمانگر
  • ❤ 5
  • 👍 4
  • 🙏 1
Post #104 220
سلام مراجعین گرامی هر کدام با هر بیمه تکمیلی ای که دارید میتوانید هزینه تراپی تون رو دریافت کنید حتما نامه از ما بگیرید برای بیمه تون
  • 👍 4
  • ❤ 3
Post #103 246
ترس از عاشق شدن همیشه به معنای «نخواستن» نیست.

گاهی آدم اتفاقاً خیلی هم می‌خواهد نزدیک شود، اما تجربه‌های قبلی، ترس از طرد شدن، رهاشدگی یا آسیب عاطفی باعث می‌شوند صمیمیت برایش هم‌زمان با ترس همراه شود.

برای همین ممکن است درست وقتی رابطه جدی‌تر می‌شود، عقب بکشد؛ سرد شود، فاصله بگیرد یا مدام دنبال نشانه‌ای بگردد که ثابت کند این رابطه هم قرار است تمام شود.

در روان‌شناسی، این الگو می‌تواند با سبک‌های دلبستگی ناایمن و راهبردهای محافظتی در برابر آسیب عاطفی ارتباط داشته باشد.

مسئله این نیست که «چرا عاشق نمی‌شوم؟»
گاهی سؤال واقعی این است:

«اگر عاشق شوم و آسیب ببینم، آیا می‌توانم از پسِ آن بربیایم؟»

قرار نیست برای دوست داشتن، ترس‌هایمان را یک‌شبه خاموش کنیم.
قرار است کم‌کم یاد بگیریم که صمیمیت لزوماً به معنای از دست دادن خودمان نیست.

می‌شود کسی را دوست داشت،
نزدیک شد،
آسیب‌پذیر بود
و در عین حال مرزهای خودمان را حفظ کرد.

عشق سالم جایی نیست که ترس وجود نداشته باشد؛
جایی است که ترس، تمام تصمیم‌های ما را به جایمان نگیرد. 🤍

پست هرگز جای درمان رو نمی‌گیره.
  • 🕊 4
  • ❤ 3
Post #102 211
بعضی آدم‌ها نمی‌روند…
اما یک روز می‌فهمی دیگر جای قبلی‌شان در قلبت نیست.

و همین، گاهی از رفتن هم سخت‌تره.

چون وقتی کسی می‌میره یا رابطه‌ای تمام می‌شه، بالاخره می‌فهمی باید برای چه چیزی سوگواری کنی.
اما وقتی آدم هنوز هست و فقط «رابطه» دیگر مثل قبل نیست، مغزت بین ماندن و خداحافظی گیر می‌کند.

هنوز می‌توانی با او حرف بزنی،
هنوز اسمش در گوشی‌ات هست،
هنوز خاطراتتان سر جایشان هستند…

اما آن حسِ سابق؟
دیگر نیست.

و شاید چیزی که بیشتر از خودِ آدم دلتنگش هستی، نسخه‌ای از خودت باشد که کنار او بودی.

اگر تا حالا چنین چیزی را تجربه کردی، احتمالاً می‌فهمی چرا بعضی خداحافظی‌ها هیچ‌وقت گفته نمی‌شوند؛
فقط آرام‌آرام درون آدم اتفاق می‌افتند. 🤍
  • 👍 3
  • 🕊 3
  • 😭 3
  • ❤ 1
Post #101 235
چند بار تا به حال پروژکتور ذهنتان را روشن کرده‌اید و یک صحنهٔ ۱۰ ثانیه‌ای از یک رفتار سرد یا پیام بی‌جواب را روی دیوارِ شب پرتاب کرده‌اید؟
​نشخوار فکری دقیقاً مثل دست‌کاری کردنِ مداومِ زخمی است که تمام تلاشش را می‌کند تا ترمیم شود. ذهن ما در این لحظات شبیه موزه‌داری خسته می‌شود که شب‌ها، مجسمه‌های شکستهٔ رفتارهای دیگران را گردگیری می‌کند، دورشان می‌چرخد و دنبال خطاهای پنهان می‌گردد.
​اما حقیقتِ ساده این است: پخشِ تکراریِ یک فیلمِ تلخ، پایانِ آن را تغییر نمی‌دهد؛ فقط تماشاگرش را فرسوده می‌کند.
​برای اینکه چراغ این سینمای تاریک را خاموش کنید و فرمان ذهن را دوباره به دست بگیرید:
​تغییر جهتِ نورافکن: به‌جای خیره شدن به سایه‌های تاریکِ «چرا آن رفتار را کرد؟»، نورافکن را روی خودتان بتابانید و بپرسید: «من همین حالا چطور می‌توانم چترِ مراقبت روی روح خودم بگذارم؟»
​به بند کشیدنِ شبح‌ها روی کاغذ: افکار تا زمانی که در اتاقِ تاریکِ ذهن می‌چرخند، غول‌آسا و هولناک‌اند. وقتی آن‌ها را روی کاغذ می‌آورید، جادویِ منفی‌شان باطل می‌شود؛ آن‌ها فقط چند قطره جوهرِ بی‌خطر روی برگه‌اند.
​قرارِ ملاقات با طوفان: به ذهنتان بگویید: «ساعت ۶ عصر، ۱۵ دقیقه فرصت داری تمام این پرونده‌ها را روی میز بگذاری.» وقتی به ناآرامی‌ها زمانِ مشخصی بدهید، دیگر تمامِ روز پاپیچِ قدم‌هایتان نمی‌شوند.
​روح شما یک باغِ باران‌خورده برای زیستن و آرامش است؛ آن را به دادگاهی متروکه برای محاکمهٔ رفتارهای گذرا تبدیل نکنید.

مریم سادات صادقی مالواجردی
روانشناس بالینی و طرحواره درمانگر
  • ❤ 5
  • 👍 2
Post #100 332
و ناگهان دیگر برایم مهم نبود دیده شوم،
درک شوم، جواب پیامم را بدهند، دوستم داشته باشند، دعوتم کنند یا درباره‌ام چه فکری می‌کنند.
نه اینکه آدم‌ها دیگر برایم مهم نبودند؛
فقط دیگر آرامشم را به رفتارشان گره نزده بودم.
دیگر هر سکوتی را نشانه‌ی بی‌ارزشی خودم نمی‌دیدم،
هر فاصله‌ای را تفسیر نمی‌کردم
و برای ماندن کسی، خودم را کوچک نمی‌کردم.

فهمیدم قرار نیست همه مرا بفهمند،
همه دوستم داشته باشند
یا در همه‌ی جمع‌ها جایی داشته باشم.

و عجیب بود...
وقتی دست از جنگیدن برای دیده‌شدن برداشتم،
بالاخره توانستم خودم را ببینم.

وقتی از نیاز به تأیید دیگران رها شدم،
صدای خودم را شنیدم.
و ناگهان همه‌جا آرام شد.

نه چون دنیا تغییر کرده بود؛
چون من دیگر برای آرام بودن،
نیاز نداشتم همه‌چیز مطابق میل من باشد.
شاید پیدا کردن خودت همین باشد:
یک روز بفهمی دیگر برای اثبات ارزشمندی‌ات
به هیچ‌کس نیاز نداری.

و آن روز،
خودت را پیدا می‌کنی. 🌱

پست هرگز جای درمان رو نمیگیره.
  • ❤ 5
  • 👍 3
  • 🕊 2
Post #99 289
موش می‌توانست هر لحظه فرار کند… اما چرا ماند؟ 🐭

نه در قفس بود، نه راه خروجش بسته بود؛
دهانه‌ی ظرف کاملاً باز بود.

فقط یک چیز باعث شد بماند:
همه‌چیز بیش از حد راحت بود.

و شاید ترسناک‌ترین قسمت این داستان این باشد که ما هم گاهی دقیقاً همین کار را می‌کنیم…

[ادامه داستان را با صدای خودم تماشا کنید ]
https://t.me/maryamsadeghipsy
  • ❤ 9
Post #98 300
آی مردم! 😄
یه دختر قراره توی این شهر خوشبخت بشه...

چرا؟

چون امروز یه پسری اومده بود برای درمان؛
نه چون حال خودش خیلی بد بود،
نه چون کسی مجبورش کرده بود،
اومده بود چون می‌خواست اگر یه روز با دختری ازدواج کرد، زخم‌های خودش رو روی دوش اون دختر نذاره.

می‌خواست قبل از اینکه بگه:
«من عاشقتم، با من ازدواج کن»
بتونه به خودش هم بگه:
«من مسئول خودمم. مسئول خشمم، ترس‌هام، ناامنی‌هام و زخم‌هام.»

و من با خودم گفتم:

کاش این بشه ترند ازدواج!

قبل از اینکه بگیم:
«یه دختر/پسر خوب برام پیدا کنید»،
یه بار هم از خودمون بپرسیم:

«من خودم برای وارد شدن به یه رابطه سالم چقدر آماده‌ام؟»

چون قرار نیست کسی بیاد و ما رو از تمام زخم‌هامون نجات بده.

قرار نیست همسرمون روان‌شناس ما باشه.
قرار نیست هر بار که زخمی می‌شیم، زخمش رو روی آدمی که دوستمون داره خالی کنیم.

البته یه نکته مهم:

درمان، آدم رو بی‌نقص نمی‌کنه و تضمین نمی‌کنه که ازدواج حتماً موفق بشه.

اما خودآگاهی، توانایی تنظیم هیجان، شناخت الگوهای ناسالم و پذیرفتن مسئولیت رفتارهای خودمون، چیزهایی هستن که می‌تونن کیفیت رابطه رو بهتر کنن.

پس دخترها...

شاید بد نباشه به جای اینکه فقط بپرسید:

«چقدر دوستم داره؟»

گاهی هم بپرسید:

«وقتی حالش بد می‌شه، با خودش و با من چه کار می‌کنه؟
مسئولیت رفتارهاش رو می‌پذیره؟
برای رشد خودش کاری می‌کنه؟»

و پسرها...

قبل از اینکه دنبال «دختر ایده‌آل» بگردید،
یه لحظه وایسید و ببینید:

آیا خودتون دارید تبدیل می‌شید به مردی که یک زن می‌تونه کنار اون احساس امنیت کنه؟

شاید خوشبختی از پیدا کردن «آدم درست» شروع نشه...

شاید از تبدیل شدن به آدم درست شروع بشه. 🌱
مریم سادات صادقی مالواجردی
روانشناس بالینی و طرحواره درمانگر



پست هرگز جای درمان رو نمی‌گیره.
  • 👏 5
  • ❤ 4
  • 👍 2
  • 😭 2
Post #97 267
وقتی قرار بود مراقبم باشی، چرا مجبور شدم از خودم مراقبت کنم؟
«ترومای من این بود که باید از خودم در مقابل کسانی دفاع می‌کردم که قرار بود از من مراقبت کنند.»
— گبور مته، افسانه عادی بودن
گاهی زخم اصلی یک کودک، اتفاقی نیست که برایش افتاده؛

چیزی است که نباید برایش اتفاق می‌افتاد.
کودک قرار نیست یاد بگیرد چطور از مادرش بترسد.

قرار نیست مدام حواسش به حال پدرش باشد.

قرار نیست مراقب خشم بزرگ‌ترها باشد، دعواها را مدیریت کند، خودش را کوچک کند تا کسی ناراحت نشود، یا آن‌قدر «خوب» باشد که دوست‌داشتنی بماند.
کودک قرار بود یک جای امن داشته باشد.
اما وقتی همان آدم‌هایی که باید پناه باشند، تبدیل به منبع ترس، بی‌ثباتی، تحقیر یا طرد می‌شوند، کودک با یک تناقض دردناک روبه‌رو می‌شود:
«من برای زنده ماندن به تو نیاز دارم، اما از تو هم می‌ترسم.»
و اینجا مغز کودک شروع می‌کند به پیدا کردن راه‌هایی برای بقا.
یکی یاد می‌گیرد همیشه دیگران را راضی نگه دارد.

یکی بیش از حد مستقل می‌شود و به هیچ‌کس اجازه نزدیک شدن نمی‌دهد.

یکی تبدیل می‌شود به آدمی که همه مشکلات دیگران را حل می‌کند.

یکی مدام رفتار دیگران را تحلیل می‌کند تا قبل از وقوع خشم یا طرد، آن را پیش‌بینی کند.
و بعضی‌ها هم یاد می‌گیرند:
«اگر خودم را فراموش کنم، شاید دیگران مرا ترک نکنند.»
سال‌ها بعد، کودک بزرگ شده است؛

اما آن استراتژی‌های بقا ممکن است هنوز در زندگی‌اش حضور داشته باشند.
در رابطه‌ای که باید آرام باشد، مضطرب می‌شود.

وقتی کسی ناراحت است، فوراً خودش را مقصر می‌داند.

نه گفتن برایش سخت است.

از تعارض فرار می‌کند.

زیادی توضیح می‌دهد.

زیادی عذرخواهی می‌کند.

و گاهی حتی وقتی کسی با او بدرفتاری می‌کند، اولین سؤالش این نیست که:
«چرا با من این‌طور رفتار کرد؟»
بلکه می‌پرسد:
«من کجای کار را اشتباه کردم؟»
چون یک زمانی برایش امن‌تر بوده که خودش را تغییر بدهد تا اینکه بپذیرد آدمی که باید از او مراقبت کند، ممکن است خودش منبع آسیب باشد.
و شاید یکی از مهم‌ترین بخش‌های درمان همین باشد:
اینکه کم‌کم بفهمیم خیلی از چیزهایی که امروز در خودمان «مشکل» می‌بینیم،

روزی راه‌حل‌های هوشمندانه‌ای برای زنده ماندن و دوام آوردن بوده‌اند.
اما چیزی که زمانی نجاتمان داده، الزاماً قرار نیست تا آخر عمر به ما خدمت کند.
گاهی لازم است به آن کودک درونمان بگوییم:
«دیگر لازم نیست برای اینکه در امان بمانی، خودت را گم کنی.»
و شاید شروع بهبود دقیقاً از همین‌جا باشد؛

از جایی که دیگر برای دوست‌داشتنی ماندن،

خودمان را قربانی امنیت دیگران نمی‌کنیم.

مریم سادات صادقی مالواجردی
روانشناس بالینی و طرحواره درمانگر

پست هرگز جای درمان رو نمی‌گیره. 🌱
https://t.me/maryamsadeghipsy
  • 👌 4
  • 🥰 3
  • ❤ 2
  • 👍 2
Post #96 252
سلام وقتتون بخیر این ۱۲ تا کلمه رو تو ۱۲ ثانیه نگاه کنید و تصویر رو ببندید در یک کاغذ اسامی ای که یادتون مونده رو بنویسید تا حافظه فعالتون رو بسنجید
  • 👍 7
Post #95 290
بعضی افراد فقط وانمود می‌کنند که سعی می‌کنند به شما کمک کنند
حتماً شما هم در روابط خود با کسانی روبرو شده‌اید که در ظاهر نقش یک ناجی فداکار را بازی می‌کنند.
نشانه‌های کمک‌های نمایشی
حمایت‌های مشروط: همیشه یک «اما» یا انتظار پنهان برای جبران وجود دارد.
تغییر مرکز توجه: در نهایت، داستان همیشه به این ختم می‌شود که آن‌ها چقدر آدم‌های خوبی هستند، نه اینکه نیاز واقعی شما چه بوده است.
ایجاد احساس گناه: مدام کاری که برایتان انجام داده‌اند را یادآوری می‌کنند و شما را در موضع یک فرد بدهکار قرار می‌دهند.
نادیده گرفتن مرزها: به جای شنیدن دغدغه شما، نسخه و راهکار خودشان را به زور تحمیل می‌کنند.
ریشه این رفتار کجاست؟
بسیاری از مواقع، این رفتار ریشه در نیاز شدید به کنترل کردن دیگران، تاییدطلبی یا ایفای نقش ناجی دارد. این افراد با کمک کردنِ نمایشی، سعی در پر کردن خلاءهای درونی خود دارند و هدفشان لزوماً رشد یا عبور شما از بحران نیست.
چگونه از خود مراقبت کنیم؟
یادگیری تعیین مرزهای سالم بسیار مهم است. هر دست یاری‌گری را بدون بررسی نپذیرید و به دنبال پیدا کردن تکه گمشده آرامش و استقلال خود باشید.
مریم سادات صادقی
روانشناس بالینی
  • ❤ 13
Post #94 282
میگم از نظر من واقعا هزینه تراپی باید با والدین باشه حداقل دونگشونو بدن😉😌
  • 👍 8
  • 👏 4
  • 😁 3
  • 😢 1
Post #93 267
گاهی فقط یک فنجان سکوت می‌خواهیم…

پنج‌شنبه تعطیل بود، اما دوشنبه بار پنج شنبه رو جبران کردم؛
بی‌وقفه مراجع دیدم و آخرش دیگر واقعاً نمی‌دانستم چطور خودم را شارژ کنم.

قهوه خوردم، آب خوردم، چای خوردم…
و وسط همه‌ی این‌ها، یادم افتاد که انرژی آدم هم بالاخره یک جایی تمام می‌شود.

ما معمولاً بین «بایدها» و «کارها» یادمان می‌رود که خودمان هم یک آدمیم؛
آدمی که گاهی خسته می‌شود،
گاهی دلش سکوت می‌خواهد،
و گاهی فقط نیاز دارد چند دقیقه هیچ کاری نکند.

شاید مراقبت از خود همیشه یک کار بزرگ و عجیب نباشد؛
گاهی همین یک فنجان چای است،
چند دقیقه سکوت،
یک نفس عمیق،
یا حتی پذیرفتن این جمله که:

امروز خسته‌ام… و اشکالی ندارد.

چون قرار نیست همیشه پرانرژی باشیم؛
قرار است یاد بگیریم وقتی خسته‌ایم،
به جای سرزنش خودمان، کمی هم مراقب خودمان باشیم. 🌿
  • ❤ 6
  • 🥰 2
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →