تمرین مرزگذاری. قسمت آخر.
روزی که مصاحبه حضوری داشتم، بین اعضا، این مدیر هم بود چون پروژه های مشترک در آینده داشتیم.
عاقلهمردی کوچک اندام، خوشپوش و آرام و خنده رو بود و از من پرسید اگر آدمهای مشکل بداخلاق و سخت، همکار یا مراجعم باشند چه میکنم؟ عجب...
آن روز جواب داده بودم تلاشم را میکنم باهاشان دوست بشوم و تا الان جواب داده.
(تا آن روز جواب داده بود)
متاسف شدم که این نامه به او هم رونوشت شد. بهش نوشتم آیا چند دقیقه برای من وقت دارد؟
بلافاصله بهم تلفن کرد.
جلوی خودم را گرفتم که صدایم نلرزد. گلویم می سوخت.
گفتم یادت هست از من چه پرسیدی چند ماه پیش در مصاحبه؟ یادش بود.
ادامه دادم امروز از من بپرسی، دیگر اینجور نمیگویم. چون همه قابلیت شناختن و درک شدن را ندارند و من تازه الان دارم سر کار تمرینش میکنم.
پرسید برای من چه کاری از دستش بر میآید چون خیلی خیلی متاسف است که من چنین برخوردی را شاهدم و برایش کاملا واضح است که اینجور لحن، هیچ ربطی به صحت و سقم یک پروژه ندارد، این ابراز نفرت است و خشم. این خشم از کجا می آید؟
گفتم واقعا مطمئن نیستم. احتمالا که حقوقم به مراتب از این آدم بیشتر است یا چون موقعیتم را پایین تر نمیبینم یا چون اجازه نداده ام که به من دستور بدهد. گفت می فهمد. و واقعا ناراحت است نه برای این نامه، که کلا تا الان بارها دیده جو دپارتمان متشنج است ولی سوالش این است که واقعا چرا؟
من هم مثل او.
در جلسه ارزیابی و ممیزی بود طفلک. بخاطر من از جلسه آمده بود بیرون. همین بسیار آرامم کرد. بهش گفتم فردا با هم حرف میزنیم و الان برود جلسه.
لپ تاپ را بستم.
صبح زود رفتم دویدم. به زنده بودن در آفتابی که دارد به سوی پاییز میرود فکر کردم. آیا روزی دخترم در وقت سختی، یادش می آید که من به وقت سختی چه کردم؟ آیا کاری میکنم که او فکر کند اگر مادرش توانست، پس او هم می تواند؟
جواب نامه را نوشتم:
من در مورد احتمالات و برداشتهای شخصی و حدس و گمان و... بحث نخواهم کرد. افراد نامرتبطی در این ایمیل وارد شده اند و این مباحث برایم جالب نیستند. تنها مسأله مهم، ددلاین تحویل بوده، که هنوز پنج روز باقی دارد!
و در ادامه
تشکر کردم که علیرغم وقت کم! اینقدر برای من توضیح نوشته. حقیقت این است که لازم به زحمت نبود چون اینها برای من مشخص بودند. فایل مطروحه اشتباهی منتشر شده مثل بسیار اشتباه رایج در این کار. باز هم ممنونم به خاطر این همه دقت. لطفاً همیشه با همین دقت کارهای مرا نگاه کند که به نفع پروژه پیش برویم. چهار چشم بهتر از دو چشم کار میکنند.
با احترام
مدیر عزیزم به من تلفن کرد. گفت نامه ات را خواندم و از لحن و قطعیتت ممنونم.
دقت کردم که ضمن آنکه موضعت را شفاف کردی، به رفتار بدتری دامن نزدی. ولی
بدان که در روزهای آینده باز نامه خواهی گرفت و لطفاً لطفاً اگر لحظه ای حس کردی داری آزار میبینی، به من بگو. و بگذار من ورود کنم و جواب بدهم. فعلا فقط منتظرم تا رئیست از تعطیلات برگردد چون کار تحت این جو، اصلا جایز نیست. فعلا همه بسیار دستخوش عواطفید. تو آزرده ای. او از یک جایی خشم دارد. و من معذبم که مرا وارد چنین فضایی کرده.
گفتم ممنونم که درک میکند.
گفت مدیر فقط قرار نیست پروژه پیش ببرد. باید بتواند فضا را مدیریت کند.
این ماحصل چند هفته گذشته بوده.
من فکر میکنم ریشه ترسم را شناخته ام. حداقل میل به پرهیز از پاسخ محکم دادن به آدم قلدر در محیط کار را بالاخره بهش غلبه کرده ام. برایم دیگر مهم نیست یکی بگوید چه خوب کار کردی یا چه بد کار کردی یا ده تا اسکرین شات بیاید از اشتباهاتی که انجامشان حقم است در دوره آموزشی و حتی بعدش چون انسانم. من نه سرباز ارتشم نه فضاپیما میرانم نه خوشبختانه عمل قلب باز انجام میدهم که اشتباه کردنم جان انسان را به خطر بیندازد.
من برای این فضایی که اشغال کرده ام، بسیار جنگیده ام. بسیار تلاش کرده ام. با صاحبان اصلی یک کشور رقابت کرده ام آنهم وقتی شرایطم اصلا با هیچکدامشان برابر نبود.
کسی اجازه ندارد به من توهین کند چون من شریف و سختکوشم و برای کوچک و بزرگ احترام قائلم.
تمرین میکنم روزانه. ممکن است باز ناخودآگاه از رودرویی پرهیز یا از جواب دادن اجتناب کنم. ولی دائم به خودم میگویم که باید پای خودم بایستم و از خودم مراقبت کنم چون کسی دیگر اینکار را برایم نمیکند.
در مورد فایل اکسل پرسیدید۰تاریخ آغاز
۰اسم محصول/پروژه/عنوان وظیفه ای که ارجاع شده
۰هدف/ به کجا مربوط است/چه کسی تحویل میگیرد/قرار است در چه جایی مصرف یا ارزیابی شود
۰وضعیت/در حال پیشرفت/ساکن/کجا گیر کرده/منتظر چه کسی هستید/ چه سوالی پرسیده اید و کی جواب میدهد یا هنوز جواب نداده
۰تاریخ پایانی/ تحویل/واگذاری/ملغی شدن
جمع اینها یک خروجی منظم و مرتب است که بدانید از روز اول چه کرده اید و چطور پیش رفته /چرا نرفته. همین اطلاعات دست شما را در روز مبادا میگیرد.
@November25th