TGViewer
Channel Public Channel
November 25th

November 25th

@november25th

گاهی از وبلاگ بیست و پنجم نوامبر و گاهي بيشتر.

Blog: https://november25th.blogspot.com
Email: november25blog@gmail.com
Instagram: @seraa_mo
Subscribers
1.84K
Photos
295
Videos
88
Links
223
Recent Posts 20 shown
Post #1801 373
دیشب خیلی تلخ بودم. تا خود صبح هم از تب نخوابیدم ولی دیدم اینهمه یأس و تلخی را پراکندن روا نیست. این منظره خیلی زیبا و آرام است. بیرون صدای موج و پرندگان است و آنقدر آرام و آبی است که گویا گذری از خشونت انسانی به جانش نیفتاده. گفتم این زیبایی را با شما شریک شوم. شاید یک روزی خلیج و خزر ما هم از تیررس بیگانه و آلودگی زالوهای ماردوش خلاص شد.

@November25th
  • ❤‍🔥 39
  • ❤ 18
  • 🕊 9
Post #1800 453

Forwarded from بــازبــاران...📚⚽️

🎊 کتاب‌فروشیِ تخصصیِ کودک بازباران به مناسبتِ هفته‌ی کودک برگزار می‌کند:

🎊 ۲۰ درصد تخفیف برای تمامیِ کتاب‌ها و بازی‌های فکری و سایر محصولاتِ فرهنگی

🎊 امکانِ بازدیدِ گروهیِ مهدها، مدارس و مراکزِ کودک‌محور از کتاب‌فروشی برایِ آشناییِ بیشتر با کتاب‌ها، بازی‌های فکری، بازی‌هایِ چوبیِ دست‌ساز، سنتی و …

🎊 امکانِ اهدایِ کتاب به کودکانِ مناطقِ روستایی و کم‌برخوردار با هم‌راهیِ شما در میزِ "باهم برایِ کودکان" موجود در کتاب‌فروشی
(امکانِ هم‌راهی هم به صورتِ حضوری و هم غیرحضوری فراهم است).

⏰ زمان: چهار‌شنبه ۱۵ مهر ماه - سه‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵

📍مکان: رشت، بلوار گلسار، بلوار سمیه، جنب بیمارستان گلسار، خیابان ۱۱ متری گیل

❌ این تخفیف وابسته به هیچ نهادِ دولتی نیست و ویژه‌ی کتاب‌فروشیِ بازباران است. 😇

🚌 ارسال به سراسر کشور
📞 ۰۱۳-۳۲۱۱۸۴۳۷

آدرس اینستاگرام بازباران 👇🏼

https://www.instagram.com/baazbaaraan?igsh=MXZiOWxoajd0Nzh1Zg%3D%3D&utm_source=qr
  • 👍 2
Post #1799 480
من اول مریض شدم (به عادت مألوف هر تعطیلاتی). لابد از سرمای سوزنی این اقیانوس. دو شب تب و لرز و گلو درد را داشتم و بعد هم گویا هدیه را وا کردم و پس فرستادم به مرد.
جفتمان چون سرلشکران ارتشی شکست خورده و خوار و خفیف، در بستر، دور از راحتی و دست‌گشادگی خانه.
بچه ولی به قول خودش هفت ساعت که پرواز نکرده بود که بیاید توی اتاق جلوی تلویزیون بنشیند. دلش میخواست برود دریا، شهر، استخر محوطه...
استخر یک فضای عظیم چند ده متری است که آبش از آب دریا پر میشود و لابد همین مرا مریض کرده، البته که دست به دست آثار استرس‌های چند ماه گذشته، به محضی که مجال لگد زدن پیدا کردند، زدند.

بعد دو روز در اتاق ماندن، دیدم بچه به قول پدربزرگم خمود است. داشت در سکوت روی صندلی تاب میخورد و کارتون میدید و معلوم بود حوصله اش سر رفته ولی چیزی هم نمی‌گفت. قلبم رقیق شد.
بهش گفتم اگر من با تو بیایم کنار استخر ولی توی آب نیایم قبول است؟ چون می‌دانستم که روحیه تنها شنا کردن و کلا تنها بازی کردن ندارد چه برسد در جای غریب بین غریبه ها
گفت پاپا هم صبح به من همین را گفت (از انتخاب مرد بعنوان پدر بچه، باز هم خرسند شدم). گفتم خب قبول است؟ گفت به شرطی که هر دوتا بیایید توی محوطه.
اسباب بازی هایش را با دقت چید.
بدون هیچ ادایی چون لابد می‌دانست جایش نیست، گذاشت سر تا پایش کرم‌مالی کنم.
حوله ها را برداشتیم و دو نفری پشت سرش راه افتادیم که داشت با کفش شنا لخ لخ جلومان میرفت. هر دو حقیقتا کج بودیم. به مرد گفتم: عشق به فرزند را ببین چه بلاهایی که سر ما نیاورد. خندید...

دو شب پیش در شروع تب، توی بالکن اتاق هتل جلوی نخلها نشسته بودیم و به من می‌گفت: فقط که تعداد این افراد اعدام شده که نیست برای آنکه بگوییم قربانی این سیاست، این تعداد انسان و زندگی در هر دهه بوده اند. هر یک آدمی که اعدام می‌شود، چند نفر دیگر هم همراهش می میرند حتی اگر تا سالها زنده باشند... هر آدمی را که می کشند روی طناب، چندین زندگی همزمان می میرد...


ته راهرو هتل دریا بود، پذیرنده و با صلابت و بی نیاز. تو می‌رفتی بود، نمی رفتی هم بود. انسان چرا هرگز نمی فهمد که چقدر هیچ است؟

امروز حوالی ظهر، محبتم به فرزند مرا واداشت که با تب و ضعف، به تعطیلات او فکر کنم و علیرغم ضعف بدن، بروم توی باد بنشینم که لااقل دستاورد او از کل روزش، ملال نباشد...
خب آدم چطور بعدش زنده بماند وقتی نتواند بچه اش را از چنگال دیوهایی که به مکش خون آدمیان زنده اند، بکشاند بیرون؟ بعدش چه کند اگر نتواند که نجاتش بدهد، اگر زورش به گشودن گره ها نرسد، نتواند برهاندش، بگیردش زیر بال و برود یک‌ جای دور که دست هیچ اهریمنی بهش نرسد؟

@November25th
  • 💔 59
  • 😢 8
  • ❤ 7
  • 👎 2
  • ❤‍🔥 1
  • 👍 1
Post #1798 863
گرچه از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم
مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم
قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
من کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَم
هندویِ زلفِ بُتی حلقه کُنَد در گوشم
حاشَ لِلَّه که نیَم معتقدِ طاعتِ خویش
این قَدَر هست که گَه گَه قدحی می‌نوشم
هست امیدم، که علیرغمِ عدو روزِ جزا
فیضِ عَفوَش نَنَهد بارِ گُنَه بر دوشم
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوئی نفروشم!
خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست
پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوَقِ خُم
چه کنم گر سخنِ پیرِ مُغان نَنْیوشَم؟

گر از این دست زَنَد مُطربِ مجلس رَهِ عشق
شعرِ حافظ بِبَرَد وقتِ سماع از هوشم
  • ❤ 53
  • 😢 5
  • 💔 4
  • 🔥 1
Post #1797 910
دیروقت رسیدم خانه. شام بچه با پدرش بود (با خوراک کوکو که من پخته بودم و نان که من یاد آورده بودم نداریم و باید بخرد). شام را داد و حوله برداشت رفت حمام.
چند دقیقه بعد، کله کوچک‌ از پایین نرده ها داشت صدا میزد: من اینفورمیشن ندارم که این نون چجوری فانکشن میکنه؟
نان دوم هنوز در فر بود. گویا مرد از بچه پرسیده بود یک ساندویچ کافی است؟ (چطور آخر؟ آنهم برای کوکوی بادمجان که من میپزم و ادعایم میشود؟!) و بچه در حال گاز زدن گفته بود فعلا! آره
فلذا ایشان رفته بود مرخصی.

من هنوز در لباس بیرون، داشتم وسایل کیف کارم را خالی میکردم و میچیدم برای فردا صبح که از خانه کار میکردم (و لابد اگر همان موقع خالی نمیشد غلط به کار خدا میشد و این چه اصراری است که من در حفظ نظم دارم در خانه ای که اگر خودم نباشم، با رویکرد در پناه حق حالا یک جوری می‌رود جلو؟ نمی فهمم)
رفتم پایین و دیدم نان توی فر دارد از حد برشتگی میگذرد. همینجور که دستم را می سوزاندم و خیارشور و گوجه می تپاندم توی نان، از بچه پرسیدم آیا می‌تواند همین جمله آخر را دوباره جوری بگوید که همه اش فارسی باشد؟ مثلا بگوید من نمیدانم چجوری با این نان لقمه درست کنم؟
توانست. چشمم کف پایش.
بهش گفتم تو خیلی خوب فارسی حرف میزنی
گفت من یک فارسی عالی! هستم... خنگول زیبایم

دوستم ویدیویی فرستاده از خودش و فرزندش که کمی از بچه من بزرگتر است در رستورانی در کیش. بچه اش دارد می‌گوید واتر نو وی، جویس لطفا بریز! پر کن. دوستم هم خندیده و آب میوه را ریخته. بچه اش هم با شیطنت گفته Thanks a tone
سوال داشتم که چرا دو نفر متولد اصفهان و تهران که از بدو تشکیل مادر و فرزندیشان ساکن تهرانند، الان در سفر داخلی دارند با هم فارسی و انگلیسی قاطی حرف میزنند؟
از دوستم نه حالا اینجور رک ولی با طنز پرسیدم.
گفت چون بچه اش از زبان و ادبیات فارسی متنفر است و دوست دارد هر چه زودتر از ایران برود...
فکر کنم صدای شکستن قلبم را شنیدم....
بعنوان کسی که عجله داشتم به بسیاری دلایل که حتی نصفش را با صدای بلند جایی نگفته ام، از ایران بروم و تا لحظه آخر در ماشینم دلکش گوش دادم و حافظ تصحیح شاملو را با همه سنگینی اش می گذاشتم زیر بالشم برای نصفه های شب، که وقتی همین بار آخری که رفتم ایران تنها ارثیه ای که برای خودم برداشتم یک شال عطراگین بود و همین حافظ با جلد چرم قهوه ای و از مهمترین دارایی های من در دنیاست، دلم از این خبر و حرف دوستم بسیار گرفت.
ایران قدیمی ترین کشور جهان در تعریف کشور به معنای قوانین مشخص در رفتار و داد و ستد است. ایران نه حمله مغول، نه صفویه، نه قاجار، نه جمهوری اسلامی و رهبر مقوایی و آیت الله شکم گنده با دستان مخملی است. ایران چهره فلاکت و گرسنگی و کودک کار نیست. ایران آب و هوای آلوده و مسموم نیست. ایران خشمگین و عوضی و قلدر محله و پرچمگردان جان فدا در صف روغن نیست. و بله که ایران امروز همه اینها را پشت سر و در دل و در تجربه های دردناکش دارد و نمیتوان از تاریخ و جغرافیایش حذفشان کرد. نمیتوان اینها را ندید گرفت یا انکار کرد یا گفت انشالله گربه است یا تاکید داشت که این، آن نیست.
ایران اینها را دارد و بسیار حیف و ایکاش و افسوس... ولی ایران بسیار بسیار بسیار بسیار دیگری هم دارد. هزاران سال هنر زندگی کردن آدمهایی را دارد که پیش از ما آنقدر در اوج سخت‌جانی زندگی بلد بوده اند که من نوعی همین امروز وقتی رقص ایرانی ببینم، موسیقی ایرانی بشنوم، خوراک ایرانی مزه کنم، کلام شاعر ایرانی را بخوانم، نقاشی ایرانی روی فرشش را ببینم و کاشی های ایرانی را ببینم، حتی اگر جایی دور و پرت در موزه تاریخ معاصر نیویورک و لوور، روحم برود در کوهپایه های دیلمان لالایی بخواند. اصلا آنقدر بزرگ و سبک بشود پر بکشد و برود بنشیند زیر چادر ایل، پای دماوند، در ستاره باران و سرمای شب کویر، در سایه درختان سیاه‌بیشه و سراوان ...

ایران فقط آن مردمی نبود که مرا راندند. ایران اویی هم بود که کاسه نذری آورد دم در، گل گذاشت توی بشقاب، از موهایم تعریف کرد، به من وقت خرید تخفیف داد یا بهم خبر داد که پایین خیابان گشت ارشاد هست و راهم را عوض کنم.
ایران فقط اویی نبود که به من سیلی زد و مویم را کشید و بیرونم کرد. اویی هم بود که در خانه اش به رویم باز بود و شب امتحان برایم کتاب گم شده ام را آورد و میوه نوبر از باغ آورد و در جشنم جوری پای کوبید که انگار جشن خودش است و در سوگم خودش را به من رساند که بغلم کند.
معلوم است که این ایران را با خودم میبرم همه جا و به فرزندم می سپارم که پس از من نگهش دارد. که در قاره دیگر کوکو و آبگوشت میپزم و از بچه ام میخواهم کلمات را درست هجی کند که روزی بتوانم حافظ شاملو را بدهم دستش و ازش بخواهم آن صفحه که بیشتر از همه رد زمان و انگشتان بر تن دارد را باز کند و بخواند...

@November25th
  • ❤ 70
  • ❤‍🔥 15
  • 💔 7
  • 👎 3
  • 🔥 2
  • 💯 2
  • 👍 1
Post #1796 1.14K
حتما حکایت معروف غذای کوشر در کنفرانس را شنیده اید که باعث شد دو ترم رفتارشناسی:
جمعیت حداقلی متعصب
مقابل
جمعیت حداکثری تطبیق‌دهنده
مطرح شوند.
در این مثال، چند نفر معدود شرکت کننده در کنفرانسی، اعلام کرده بودند که فقط می‌توانند غذای کوشر مصرف کنند! برگزار کنندگان کنفرانس که برای چند روز، سرو وعده های اصلی و میان وعده های مختلف خوراک و نوشیدنی در برنامه داشتند، بخاطر پیچیدگی مدیریت این موضوع، تصمیم گرفتند یکهو برای تمام افراد غذای کوشر سرو کنند. گروه بزرگتر، فرقی برایشان نداشت که غذایشان از چه قانون بسته بندی مذهبی و سنتی پیروی کند. صرفا می‌خواستند امکان خوراک داشته باشند. و اینجور شد که بخاطر یک گروه حداقلی متعصب، تمام افراد مجبور به اطاعت از قوانین موهوم و مبهم مصرف کوشر شدند در حالیکه اعتراضی هم نداشتند.

میخواهم این دو مفهوم را کمی تغییر بدهم. گروه اول را اقلیت متعصب معتقد به اصول و باورشان باقی میگذارم.
گروه دوم را ولی نه جمعیت بزرگتر تطبیق دهنده، که اکثریت پرهیزکننده و تن‌سپارنده نام میدهم که پرهیزشان هم به دلیل حذر از مواجهه با آلودگی های صوتی و بصری است که حاصل مغز و فعل گروه اول است.

دوستان خوب زیادی در همین فضای تلگرام دارم. اینها بخاطر آزارهای کوچک ولی پیوسته یک اقلیتی، اول شروع کردند به محدود کردن امکان کامنتهایشان. بعد به حذف امکان استفاده از اسمایلی ها. بعد رسیدند به حذف کلمات و تصاویر و مطالبشان. کمتر نوشتند تا کمتر مورد واکنشهای اینچنینی قرار بگیرند در حالیکه بازخورد مخاطب اکثریت، همیشه اقبال و تشویق بود.

چرا؟ چون دیده شده که مثلا کسی واقعا حال و حوصله دارد که از امکان ناشناس بودن استفاده کند و برای یک اثر نقاشی سلف پرتره، بگردد تا اسمایلی گه پیدا کند و بفرستد ! دائم و مستمر.
برای دلنوشته یکی در مورد خاطره دردناکش، با نام نامعلومی مثل ویرگول یا نقطه، فحش بنویسد. همواره.
برای کسی که شجاعت کرده و عکسی از خود واقعی اش منتشر کرده، شکلک خنده و مسخره بفرستد. او حتی اگر از عزا بگوید، این دارد شکلک روده بر شدن از خنده میفرستد. داریم در مورد یک انسان بزرگسال حرف می‌زنیم که احتمالا آن بیرون دلش میخواهد محترم باشد و بهش بگویند شما و دوستش داشته باشند ولی اینجا، اینجور. خیلی هم پیگیر و حاضر در صحنه.
همانا ما ایشان را ول‌نکننده ترین سریش دوران نامیدیم. و تو چه می‌دانی سریش دوران چیست؟

ولی من میخواهم به دوستانم بگویم که درست است سلامت اعصاب و روان شما ارجح به هر چیز دیگری است و باید که از خودتان محافظت کنید در مقابل انواع نصایح و اظهار فضل و فضولی‌ و آماج از همه جا بی‌خبر خشمی عجیب از سوی عده ای ناشناس نباشید و هدف نفرت آدمهایی که نمی دانند یا نمی توانند تیر نفرتشان را جای درستی خالی کنند قرار نگیرید، و خلاصه سموم ناشی از تعصب، تحجر و خشک‌مغزی لاعلاجشان شما را آلوده نکند.
ولی!
این را هم گاهی نگاه کنید که اقلیت متعصب، آزادی و امکان حضور و بروز و فضای شما را بیش و بیشتر نگیرند و جای شما را کوچک و محدود و مینی‌مال نکنند. چون اکثریت مشتاق، از شما اثر بهتری می‌گیرند تا از واکنش و بازخورد و نقد اقلیت دگم.

دقیقا به همین دلیل، با تمام احترامی که برای انتخاب شخصی شما در چگونگی محافظت از روان و کلام و تصاویرتان قایلم، به شخصه به سریشهای چسبناک کلماتم، توجه نخواهم کرد و بخاطر مخالف بودن اینها با هر چه زیبایی و رهایی و برهنگی بی انقیاد عقاید مختلف، بخاطر موافق بودن اینها با اعدام و شکنجه و قتل و رواج خشونت، بخاطر خوشحالی شان از اخبار تحقیرآمیزی چون ورود نامجو و مرتضوی و فلان دلقک به خاک وطن، و بخاطر بلاهت بی مرزشان در همه امور بخصوص امور مربوط به ایران، کامنت ها را باز میگذارم و اجازه میدهم تا جان در بدن دارند از امکان دیسلایک من استفاده کنند. باشد که آبی خنک باشد بر ماتحتهای میخ شده بر آتش
سر شما عزیزان؛ این اکثریت نازنین سلامت

@November25th
  • ❤ 66
  • 👍 14
  • 🕊 3
  • 🏆 2
  • 👎 1
  • 👌 1
  • 🤷 1
Post #1795 886
پنجمین سیزن بابیلون برلین، یادم می آورد که مخوف ترین دیکتاتورهای تاریخ هم می‌توانستند در اتاق مطب، بیمار رو رنجور و لرزان و محتاج باشند درحالیکه بیرون اتاق میلیونها نفر مطیع یا مجاب یا مقهور دارند. که آن تصاویری که ما از عظمت و هیبت مخوف یک انسان داریم، توی چشم و سر ماست، نه در وجود آن آدم.

یادم می آورد که چگونه یک انسان، سوار روی موج بی عملی، فرصت طلبی و خواب خرگوشی تعدادی دیگر، میتواند یکی از پیشروترین نظام‌های سیاسی اجتماعی یک قرن را ظرف چند ماه‌ به جهنمی سوزان تبدیل کند.

یادم می آورد که نبوغ ارنست گنات، چطور کنار آرامش بودایی اش، آهسته و مستمر، منجر به تغییر ساختار جرم شناسی و تحقیقات جنایی و شناخت جرم در کل جهان شد آنهم وقتی کشورش در حال تجربه مخوف‌ترین دوران بود.

و یادم می آورد که چهار سیزن بقیه سریال را بدون تو دیدم زن. چطور می شود سریال محبوبت رسیده باشد به سری پنجم، پاییز باشد، برگ بریزد، من باشم و تو نه؟

@November25th
  • 💔 51
  • ❤ 15
  • 💯 2
  • 👍 1
  • 👎 1
Post #1794 1.12K
دیشب خانه جسیکا بودم. دومینیک در راه بازگشت از مأموریت بود. نه ساعت توی راه بود و هنوز نرسیده بود.
جسیکا برایمان پیتزای خانگی تدارک دیده بود. چانه های گرد خمیر را که روی پیشخوان آشپزخانه دیدم، بهش گفتم زن، تو کار آفیس میخواهی برای چه؟رستوران باز کن.
گفت به شرطی که بیایی در رستورانم از آن برنجها که تهش کیک میشود درست کنی. ته دیگ را می‌گفت.

جای آکواریوم مار بوآ یک کنسول تازه دکور بود. مارش چند ماه پیش بعد یازده سال مرده بود. باقیش را شرح نمیدهم اینجا چون وقتی شنیدم حال خودم بد شد.

بعد دومینیک با آن هیکل غول از راه رسید. در را باز کرد و گفت آنقدر خسته ام که از همه آدمها متنفرم! لابد کفشهای ما را دید که تصحیح کرد: از اینها که الان توی خانه هستند خوشم می آید ولی از بقیه متنفرم.
وقتی آمد نزدیک، به خودم گفتم چرا در هیچ زبان دیگری این «خسته نباشی» را نداریم؟ لامصب چقدر جواب است؟ حیف.
دیرتر دوش که گرفته بود و عطر روکولا و فلفل و پنیر پیتزا که پیچید در خانه و گلویی تر کرد، دیگر شد آدم شوخ و پوکرفیس قبلی.
ازش درباره جنگ لبنان پرسیدم و بعد هرمز چون میخواستم راستی آزمایی کنم از اخباری که از خودکشی سربازان آمریکایی ناو لینکلن خوانده بودم.
گفت در حالت عادی تروپ آمریکا نمی آید مثلا به تروپ اروپا بگوید دقیقا چه اتفاقی برایش میافتد ولی خب خودکشی بین سربازان و افسران یک امر عادی است! مثل دوست صمیمی خودش که ده سال پیش، یک غروبی نامه خداحافظی نوشت و ریشش را تراشید و بعد رفت در آبهای هشت درجه اقیانوس شنای بی بازگشت. پیتزا در دست من که خشک و معلق روی هوا مانده بود، افتاد توی بشقابم.
دومینیک پرسید تعجب کردی؟ پس فکر کردی همه دوری و بی‌خبری و صدای بمب را تاب می‌آورند؟ آدم عادی که نیستیم ما. ولی از ما قوی تر، همسرانمان هستند. چون آدمیرال فرضا به ما می‌گوید بمب افکن دارد نزدیک میشود، بعد ما باید ضدهوایی شکلیک کنیم، بعد میرویم داخل کابین و از آنچه بیرون اتفاق افتاده تصویری نمی بینیم.
همسرانمان، آن بیرون اخبار را می‌بینند و اجازه تماس ندارند و باید صبر کنند تا حالا کی شرایط سفید شود و ما خبری بدهیم که هنوز هستیم؟!
اینجا جسیکا نگاه خیره مرا که دید گفت نه خب آسان نیست. بار آخر که لبنان ناآرام بوده و از چند کشور ناو فرستاده بودند و دومینیک هم در عملیات بوده، و فقط نوشته که تا اطلاع ثانوی امکان تماس ندارد چون حزب الله از یک سمت و اسراییل از سمت دیگر دارند موشک میزنند از روی دریا و همه راههای ارتباطی قطع است. این رفته تا چهار روز دیگر که نوشته سلام، من خوبم.
گفتم چهار شبانه‌روز؟؟؟ من یک نفر بگوید فلان ساعت میرسم و ده دقیقه دیر کند جنون میگیرم...
دومینیک گفت تازه ما توی دریاییم. ما اصلا نمی‌بینیم که تلفات چقدر و چه شکلی است. آنها که روی زمین باید مین خنثی کنند یا نفربر منفجر کنند یا انبار مهمات را معدوم کنند، آنها دقیقا با نتیجه کار مواجهند. گاهی باید محل را پاکسازی کنند... باید رودرروی نتیجه جنگ بایستند بدون اینکه خودشان نقشی در ادامه اش داشته باشند چون دستور است.
برای همین من همیشه میگویم جنگ هیچوقت برنده ندارد. صرفا یک سری ابرانسان دارد که معمولا هم زن هستند...

من تمام شب تا صبح، خواب دیدم سعی دارم از موقعیتی فرار کنم و نمی توانم.

الان روز بعد است.
خانه تمیز است
باغ تمیز است
لباسها و ظرفها در حال خشک شدن
اتاقم ساکت
و زیر پوستم، هیاهوی بسیاری است که مسکوت نگه داشته ام.

@November25th
Telegram November 25th جسیکا متولد فلوریدا است و مشاور امور مالیات. قیافه اش عین گربه هاست با چشمهایی که یک روز سبز است یک روز آبی. در خانه اش گربه های چاق پرشین، آکواریومهای بزرگی با مار بوآ، چند مارمولک بزرگ و آفتاب‌پرست‌ دارد. یک طرف خانه اش را بسیار دوست دارم و از طرف دیگر…
  • ❤ 32
  • 😢 14
  • 💔 11
Post #1793 1.11K
در همین حد که من هنوز نیامده و دست راست و چپم را پیدا نکرده، کارهای گره خورده اینجا را دارم روز به روز پیش میبرم و روزی ده ساعت و بیشتر کار کرده ام، دیگر شرکت در داستانهای اضافه بر سازمان در ظرفیتم نیست و وظیفه ام هم نیست. از این به بعد نامه های این زن را جواب نخواهم داد ولی موزماربازی های پشت سرم را نادیده نخواهم گرفت. با تک تک اینها که تلفن کرده و از من اینهمه بد گفته، در حضور خودش جلسه میگذارم.

دو هفته دیگر میروم مدتی استراحت و وقتی برمی‌گردم امیدوارم تصمیمش را گرفته باشد و بتواند به من دقیق بگوید چه اقدامی کرده، یا که لپ تاپ و کلیدها را تحویل بدهم. اتاق ساکت بود. بلند شدم. او که بلند شد از قد دو متری اش مقابل جثه ام خنده ام گرفت.
فکر میکرد ناهار باهاشان نمی‌روم. اتفاقا که گفتم حتما میروم. و رفتم و یک کاسه بزرگ سالاد تازه خوشمزه خوردم.

صدق الله العلی العظیم ×۲

@November25th
  • ❤ 45
  • 👏 29
  • 🔥 2
  • 👌 1
Post #1792 1.04K
نتیجه چندین هفته تمرین مرزگذاری

رییسم از تعطیلات و کنفرانس و غیره برگشت. یک هفته صبر کردم که به هزاران ایمیل و جلسه اش برسد و آرام بگیرد.
امروز بهش نوشتم که حدود پنج دقیقه وقت از او میخواهم.
خودش آمد اتاقم و در را بست و روبرویم نشست.
گفتم یک گزارشی می‌خواهم بدهم از آخرین روز و آخرین بحثمان تا امروز.
یک ورقه کوچک داشتم خیلی خلاصه.

-آخر هر هفته نتیجه همه کارهایم‌ را برای همکار دیگرم فرستاده بودم که کنترل کند. بازخوردها هیچ جا خطای جدی نشان نمی‌داد. یک جا یک اشتباه پیدا کرده بود که ناشی از سهل انگاری من بود درحالیکه موضوع را دقیق می‌دانستم.
- هر چه محصول جدید مربوط به بخش من وارد شده، پروفایل کامل برایش داشته ام و تحویل داده ام آماده سفارشند. هیچ سفارشی در هیچ کشوری بخاطر من، معلق نیست (ولی در مورد همه اینطور نیست)
- به یک مشکل فنی در سیستم برخورده ام. به آی تی گلوبال گزارش دادم همان روز. منتظرم حل کنند.
- خودم یک‌ خطای محاسبه داشتم چون فکر میکردم مشاورهامان در هند یک سری عملیات پایه ای را دیگر بلدند ولی خب اطمینان بی‌دلیلی کرده بودم و باید همه کارشان را دوباره از نو کنترل میکردم. الان دیگر درس گرفتم.
- یک دعوای بزرگ ادامه دار هم شده که هنوز نمیدانم دلیلش چه بود. من فقط به همکار طرف دعوا، گفته بودم سرش توی کار خودش باشد و به وظایف خودش رسیدگی کند چون او اینجا رییس من نیست و صرفا یک همکار است مثل بقیه. و بعد بسیار گرد و خاک کرد و من سعی کردم قال را بخوابانم و برخوردی نداشته باشم تا امروز.
ـ صدق الله العلی العظیم (این را نگفتم)

در سکوت گوش داد. گفت ممنون است که صادق و شفاف بوده ام و منتظر بود ببیند آیا خودم هم همینها را همینجوری میگویم؟ (همه را می دانست! این روزها تحقیقات میدانی کرده بود).
گفت همکار مورد دار من، در غیاب او، به هر که می‌توانسته تلفن کرده و از من، تنبلی، خنگی و نابلدی ام تعریف کرده. گفته من آدم غیرقابل تحملی هستم که کارها را خراب میکنم!

حتی تعجب هم نکردم. فقط گوش میدادم. پرسیدم خب نتیجه گیری تو چه بوده؟
گفت عصبانی و خسته ام و از اینکه دلیل مستدل حقوقی ندارم این آدم را بیرون کنم ولی میدانم که چقدر سمی است، کلافه ام. تو نمی‌دانی ولی همکار قبل تو، روزی ناگهان خودش را انداخت توی اتاق من که وسط جلسه بودم و زد زیر گریه هیستریک از دست همین آدم. همکار قبلی تر، ظرف پنج ماه رفت. گفته بود نمی تواند شبها از زور اضطراب بخوابد!!!! امروز با فلانی و بساری سر همین جلسه دارم چون تو اولین نفر قربانی نیستی.
اینها را بار اول بود می شنیدم. عکس پروفایل دو نفر قبلی را دیده بودم. یکی خانم دکتری بود اهل لهستان. زیبا و کشیده با چشمهای سبز.
دومی دختر جوان ریزنقشی بود تازه از دانشگاه آمده بود.
نه. من برای کار گریه نمیکنم. نه برای کار، نه برای پول، نه برای موقعیت. من فقط و فقط برای از دست دادن آدمهایم، برای دلتنگی و برای مظلومیت خاک ایران گریه خواهم کرد و بس.

بهش گفتم ولی من مثل آنها نیستم. معلوم است که می‌توانستم گریه کنم یا اجازه بدهم این آدم برود توی مغزم چون بسیار غیرمنصفانه که نه، غیر انسانی است رفتارش و برای من مدیریت چنین موقعیتی بسیار جدید و عجیب است. ولی من قربانی او و شرایط و مدیریت اینجا نیستم. من یا اینجا را با گرفتن تمام حقوق و مزایا و یک توصیه نامه عالی به میل خودم ترک میکنم، یا اگر ماندم اجازه نمیدهم که ترس یا اضطراب از هر نوع اشتباه که از همه ما آدمها، از خودت تا دربان جلوی پارکینگ سر میزند، شخصیت مرا تعریف کند.
پنج ماه است اینجا هستم و تا الان چنین جو مسمومی ندیدم ولی راستش به اندازه پنج سال مهارت جمع کردن حواس و نگاه کردن به خنجرهای پشت سر و اطمینان تام نکردن به آدمها را یاد گرفتم و گس وات؟ من حتی برای اینکه مطمئن شوم اینها مال توی سر من نیست و واقعا مشکل از جو اینجاست، با رییس سابق و دو همکارم همین هفته پیش دیدار تازه کردم و قهوه خوردیم و برایشان همه این قضایا را تعریف کردم که از دید یک گروه بی طرف بی منفعت که صرفا با من سابقه همکاری طولانی داشته اند نظر خواسته باشم.
با چشمهای گرد و غمگین مرا نگاه میکرد. ادامه دادم که: آنها به من گفته اند هر چه بیشتر تعریف می‌کنم، بیشتر تعجب می‌کنند که چگونه یک آدمی در این دنیا آنقدر توانایی مشکل تراشی و عصبیت و جنون ابراز قدرت داشته که توانسته با کسی مثل من! در کار به مشکل بربخورد!
همچنان در سکوت گوش میداد. حتی دلم برای لاعلاجی اش سوخت.
بهش گفتم خلاصه که متاسفم که شرایط تیم اینجوری است ولی مدارای بیش از این هم در توان من نیست و کاری برایش نخواهم کرد.
  • ❤ 51
  • 🔥 5
Post #1791 1.19K
حس کردم برای زدودن سموم اخبار، سموم جاری در آسمان مغزم، سموم فکرهای معلق بی مقصدم، برای اینکه یاد شبهای زمستان پارسال و چند شهریور قبل تر و نگاه‌های قاب شده روی عکس مزارها مرا نبلعند، برای اینکه خشمم از جانفداهای ثبت نامی و عربده کشهای خیابانی روحم را سیاه تر از این که هست نکند و بخصوص بخصوص بخصوص بعد آنکه فامیل ابلهم فیلم شکنجه خیابانی آن پسرک را فرستاد که چند مامور نیروی انتظامی در خاک و شهر و خیابان خودش، با مالیاتی که حقوق اینها را باهاش می‌دهد، به او تعرض جنسی و توهین میکردند و انگار که یکی از توی گوشی به من محکم سیلی زده باشد سر صبح،
حس کردم باید یک کار فیزیکی کنم. کاری با دست و پا و بدنم
رفتم باغچه را بیل زدم.
واقعا خیش و بیل دست گرفتم و رفتم به مبارزه با علفهای هرز
لازم دارم کاری کنم که نتیجه اش را زود ببینم. نتیجه اش آنی باشد که ساده، قابل پیش‌بینی و بی چالش است و ظرف چند روز جواب میدهد و مرا معطل نمی‌گذارد. نه چهل روز، نه چهل سال. از چله‌‌نشینی خسته و فرسوده ام. به سرعت و روراستی و سرازیری نیازمندم.
این شد که علفهای هرز و خزه های زرد را کندم. آنقدر که شانه و دستم صدایم زدند.
دوش داغ گرفتم و به رد سموم فرضی زیر پایم نگاه کردم.
فردا باقیش را ادامه میدهم.

@November25th
  • ❤ 56
  • 💔 26
  • 👍 9
  • 👎 2
Post #1790 1.23K
فکر میکنم جادو وقتی اتفاق می افتد که شیفتگی و استعداد و هدف، همپوشانی و همسویی داشته باشند. ولی واقعیت ته دره زندگی معمولا با فراز قله های جادو فاصله دارد. برای همین هم هست که عشق مفرط به یک مقوله؛ سینما، ادبیات، حیوانات، پیچیدگی های روان، کودکان، گیاهان،... به تنهایی متضمن امنیت شغلی در همان حوزه نیست، امکان و کمک و زمان مناسب در موقعیت درست می طلبد.
از طرف دیگر، اگر از شغلی واقعا متنفری، بی تعارف هرگز در آن موفق نخواهی بود. تنفر از یک فعالیت روتین، همه شانسهای خلاق بودن، فرصت یابی یا حتی سلامت روح و جسم را در طول انجام آن فعالیت مختل می‌کند.

معتقد نیستم که مجبوریم عاشق کارمان باشیم یا فقط کاری را کنیم که عاشقش هستیم. چون سطح امکانات دنیا را بسیار پایین تر از این حرفها می بینم.
ولی فکر میکنم لازم است که در شغلمان؛ هر چه هست، آنقدری خوب باشیم که نتیجه اش ما را به رضایت نسبی از نتیجه نزدیک کند فارغ از آنکه بازخورد و نظر بقیه چیست.
هدف از شغل هم چه بهتر که تعریف مشخص داشته باشد: امکان، امنیت، هر چه بشود جایی اثری ازش یافت؛ چه چند کلمه مهرآمیز در یک نامه تشکر، یا آبادی زمین یا حتی پول برای خرید نان و کفش.
  • 👍 32
  • ❤ 21
  • 💯 3
Post #1789 1.28K

Forwarded from Reihoun

نیاز

شاعر ترانه : #شهیار_قنبری
آهنگساز: #اسفندیار_منفردزاده
خواننده‌‌‌: #فریدون_فروغی

@reihanmirkhani
  • ❤ 29
Post #1788 1.26K
چون در خانه‌مان این ترانه و فریدون فروغی را بسیار دوست می‌داشتیم
و چون شهیار قنبری هنوز در میان ما، دست تنها و دلشکسته است و چون بنی آدم اعضای یکدیگرند. من نیز در حد وسع بسیار اندکم، یک گلبرگ کوچک در گلریزان مهربانی ایرانی ها انداختم
  • ❤ 23
  • 🕊 10
Post #1787 1.54K
امروز که بعد دو هفته بالاخره رفتم آفیس، و آرام و ساکت کارها را کردم، و نمیدانم چرا و چطور یک اشتباه عجیب غریب همین همکار آزارگر و بیمارم آمد روی میزم که من نگاه کنم و برایش راه حل پیدا کنم، همین امروز که دنیا برای گوگل بار* نشانم داد که زمین چقدر گرد است و برای هیچ خطابه و عتاب و غروری اعتباری نیست، یک لحظه نشستم و لبخند زدم.
و بعدش اما، با علم کامل بر اینکه چه میکنم، صرفا اینکه «چه کسی اشتباه کرده» را گذاشتم کنار و خود اشتباه را و یافتن راه حلش را طرح موضوع سوالم کردم و با چند همکار باسابقه، حرف زدم که پیدا کنیم چاره چیست.
بدون اینکه نامی ببرم، یا به رییس نامه بنویسم یا خودش را تخاطب کنم به قصد اینکه خجالتش بدهم. مسلما اگر کسی نامه ها را با دقت نگاه کند متوجه میشود که چه کسی در چه تاریخی (او در همین چند ماه پیش)، ولی من اشاره خاص و صریحی نکردم و نامی نبردم.
برای روز مبادا ولی، که می‌دانم خواهد آمد، روزی که به قصد آزار و تحقیرم در جمع بخواهد باز سراغم بیاید، از اشتباهش اسکرین شات زیبایی گرفتم و گذاشتم در یک پوشه محفوظ. امیدوارم که مجبور به استفاده اش نشوم.

الان که لپ تاپ را بسته ام، حس میکنم چقدر آرامم. انگار کلافهای چند هفته قبل مغزم، دانه دانه باز میشوند با چرخش زمین و جلو رفتن زمان.
درس این چند هفته ام، کافی بود که اجازه ندهم بیش از آنکه شایسته توجه است، از من نیرو بگیرد و صرفا کارم را پیش ببرم و زیر هیچ آتشی را فوت نکنم و صبر کنم تا زمان بگذرد و خود زمان نشان بدهد که زمین گرد است.

اشتباه عجیبش را که دیدم، اسم و تاریخ را که دیدم، و بی میلی عمیق خودم را به هر شکلی از تله گذاشتن و جفت پا گرفتن که مساوی پایین آوردن سطح منش و اخلاقم است، حس کردم در یک جایی از آدمیزادی ایستاده ام که اصلا من و امثال من کجا، او و امثال او کجا!



Googol: A googol is the number 1 followed by 100 zeros (10¹⁰⁰), representing a quantity of nearly incomprehensible size

@November25th
  • ❤ 57
  • 👏 11
  • 👍 2
Post #1786 2.41K
فصل کوچ پرنده هاست. صبح ها در دسته های کوچک و بزرگ، روی درخت گردوی کهنسال آن طرف خیابان، غوغا میکنند و بعد با جیغ و داد، جوری یکهو پر میکشند و سکوتی می‌شود که انگار هرگز آنجا نبوده اند.
بچه که کوچکتر بود همیشه در این فصل برایش می‌خواندم پاییزه، پاییزه، برگ درخت می‌ریزه...
چهار سال و نیم داشت و تازه بلد شده بود فقدان چیست. همان پاییزی که برگشت گفت: این شعر را وقتی پرنده ها را در آسمان می بینم برای خودم می‌خوانم و یادم میافتد همه مادربزرگ دارند ولی من نه...
بله ارغوان عزیزم. بله. این همان راز توست در بهار و پاییز من.

در یک ماهیتابه کباب تابه ای و گوجه کنار هم دارند سرخ میشوند.
در ماهیتابه دیگر بادمجان و سیر
در دیگی برنج خیس میخورد
در دیگ دیگر مرغ دارد می پزد و کنارش سیب زمینی شیرین منتظر است.
آخرین روز هفته را چند جبهه از طعم و رنگ درست کرده ام چون کل هفته آینده را خانه نیستم و بچه ام طبق معمول و مکرر گفته از کار جدید من «موتونفر» است و من پیش خودم فکر کردم تنفر با خوراک گرم خانگی کمی قابل تحمل تر است بخصوص وقتی با کیف سنگین و توپ و کفش ورزش، کلافه ظهر بیایی خانه و پدرت تازه از توی جلسه اش بپرسد برای ناهار چه کار میتواند بکند؟

پنجره را باز کرده ام. باران می‌بارد. نمیدانم چرا عطر خاکی که میزند داخل، انگار از بازار رشت آمده. ناودانهای سفالی که در کوچه های خیس چله‌خانه با شگفتی یک توریست نگاهشان میکردم چون واقعا هر کدام گنجینه ای فلزی و زنگ زده در دل داشتند مملو از قصه و یاد محفوظ و مخلوط با بخار چای و عطر محو قند و بوی غبار نمور پرده های توری.

سالها قبل، یک دوست سابقی نقل به مضمون؛ گفته بود بعد مدتها رفته بوده رستوران و دلش می‌خواسته روز جمعه را کمی خوش بگذراند ولی همانجا بیرون رستوران کنار نگهبان دم در، دو تا کودک فقیر التماس میکردند برای پول و او از خوانندگانش پرسیده بوده آیا پس از هفته ها کار، حتی یک ناهار بدون خون به جگر شدن از تماشای فقر، حقش نیست؟
حالا این را چه سالی نوشته بود؟ حوالی هشتاد و نه. (اگر از من بپرسی هفته قبل دوشنبه کجا بودی باید بروم تقویم گوشی و هم تقویم آوت‌لوک کار را نگاه کنم که یک جوابی شاید بتوانم بدهم. ولی یادم هست که فلانی در فلان سال در فلان جا چه گفت. آدمیزاد خیلی عجیب است).

بی ربط و باربط، خانمی که برای کمک به پدرم می آید، آزمایشهای بچه اش را از طریق پدرم برایم فرستاد به امید یک خبر خوب. عکسهای مغز و گزارش ها را خواندم. آیا چه میگفتم؟ بچه سی ساله ات سکته خفیف مغزی کرده و این تشنج ها برای آن است و یک طرف نیمکره التهاب شدید دارد و طرف دیگر تجمع لخته و برای همین از کل حقوقت که کلا بیست میلیون است، ده میلیونش را باید میدادی آن یک عدد آمپول را می‌خریدی که بچه را ببری تهران تازه درمان را استارت بزنند؟ با همان بیست میلیون کارگری ات.

آیا حق من است که در پس تمام سالهای سخت و لحظه های سنگین که روی قلبم حمل میکنم و صدایش را در نمی آورم، کنار این ردیف قابلمه های خیره مانده به دستانم و بوی بارانی که نمیدانم خوشحالم کرده یا بدتر چنگ میزند به دلم، لحظه ای در سکوت و رضایت و خرسندی بگذرانم بدون آنکه به استیصال آدمهای دیده و نادیده فکر کنم؟

دوست سابق دیگر در دسترس نیست که از او بپرسم و صرفا هر چه در بساط دارم همین شاخه همخون جدا مانده من است که سرش را با صدای خانم هایده تکان می‌دهد:
زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا
بسکه ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که

@November25th
  • 💔 68
  • 😢 14
  • ❤ 12
  • ❤‍🔥 6
Post #1785 1.5K
گاهی یادم میرود؛ مثل بسیاری چیزها که همه خیلی خوب میدانیم ولی یادمان نیست مثل اهمیت سلامت تن و آرامش فکر، من یادم میرود که درست مثل عمر کوتاه شادمانی، بسیاری نگرانی‌ها در واقعیت فقط در حد نگرانی باقی می مانند و اصلا اجازه بروز ندارند چون زندگی لحظه به لحظه جوری پیش نمی رود که ما فکر میکنیم خواهد رفت.
حکایت آن دوست سابقم که دستش را چه‌ جدی با دو انگشت افراشته در هوا برایمان تکان میداد که «تا قبل سی سالگی دو تا بچه ازش می‌خوام»...
و تازه در سی و پنج سالگی ازدواج کرد آن هم با یک عوضی دیگری.

یا آن فامیلم که در آستانه عروس شدن بسیار نگران دخالت مادرهمسرش وقت بارداری و بزرگ کردن بچه بود و مغز ما را با پیش‌بینی های کوتاه و طویل می‌پیچاند در حالیکه هیچکدام خبر نداشتیم قرار است ده سال در انتظار بچه صبر کند و مادرهمسرش با علم بر اینکه مشکل از پسر خودش بود، بعد سالهای آزگار و دیدار بالاخره نوه، مهربانترین و ساکت ترین و دست به هدیه ترین آدم خانواده خواهد شد.
یا خودم که چقدر پارسال توی مغزم بین استعفا دادن یا ماندن کلنجار میرفتم بی‌خبر از اینکه به زودی همه گروه خواه ناخواه با تعلیق نیرو مواجه می شویم.

گاهی چقدر مغزم را درگیر کردم که فردا امتحان را پاس نکنم چه خواهد شد، هفته آینده در فلان جلسه چه خواهد شد، وقتی که باید می‌رفتم ماموریت و چشم بچه به شدت عفونت کرده بود چه می‌شد، وام دومی که از بانک برای خرید خانه گرفته‌ بودیم و من هنوز حتی شغلی نداشتم چه برسد به تمکن مالی برای پرداخت وام چه خواهد شد، روزی که باید دست‌تنها اسباب کشی میکردم و حالا نه اتوموبیل دارم نه آشنایی در آن شهر جدید و نه مقدار پولی که حمل و نقل گران شرکت باربری را بپردازم چه خواهد شد، وقتی قرار بود از هواپیما پیاده شوم بدون آنکه حتی یک کلمه زبان مقصد را بدانم یا بلد باشم کجا باید بروم یا کسی جایی منتظرم باشد که بتوانم خودم را برسانم خانه اش اگر کمک فوری ای می‌خواستم، چه خواهد شد...
من چقدر شبها نگران اینها بوده ام و چقدر روزهای بعدش بالاخره یک طوری شده و زندگی راه خودش را رفته و من همراهش رفتم/برده شدم...
چه اگر مثل اسکارلت اوهارا شانه بالا می‌انداختم و میگفتم فردا در موردش فکر میکنم،
چه اگر به سبک مألوف خودم آنقدر با خیال دست و پنجه نرم میکردم که بیدار بمانم و شب را به زور به سپیده صبح بدوزم که زودتر اتفاق بیفتد، زندگی راه خودش را می‌رفت و اغلب وانمود هم می‌کرد که من زورم بهش می‌رسیده تا به میل خودم مدیریتش کنم یا خودم را وفق بدهم یا حتی فکر کنم چه خوب که اینجور شد و چه شانسی آوردم....

آنچه که دیگر یادم نرفته و اصلا نمیشود که یادم برود فقط تنها یک چیز است. وقتی از دست دادن یک آدم اتفاق می‌افتد، دیگر اینجاست که امری قطعی، صلبی و غیرقابل تغییر اتفاق افتاده و این تنها چیزی است که در این جهان ما‌به‌ازایی برای تغییرات احتمالی ندارد.

تو تا وقتی از دست نداده ای، بسیار زیاد احتمالات برایت وجود دارد که می‌توان از حالا برایش کلی نگران بود یا موکولش کرد به فرداهایی و هنوز در موردش فکرهایی کرد.
وقتی دیگر از دست داده ای، از همان لحظه همواره در مواجهه ای بی تغییر هستی و ابدیتی قاطع، بی احتمال و بدون امکان تغییر به تو حکم می راند.
«همین است که هست»، هرگز هرگز هرگز در هیچ موقعیتی و هیچ جای دیگری معتبر نیست جز همینجا که تا ابد همین است که هست.

@November25th
  • ❤ 54
  • 💔 23
  • 😢 10
  • 👍 7
Post #1784 1.45K
من با این خیلی خندیدم
از تلخی ها گفتم، خواستم شیرینی طنز را هم با شما شریک شوم
در هر حال زندگی صد سال اولش سخت است و
باقی همه هیچ،
و خلاصه که
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
  • ❤ 36
  • 🕊 8
  • 👏 4
  • 👌 4
  • 🔥 1
  • 🤷 1
Post #1783 1.39K
کیفیت عکس خوب نیست.
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها می‌رقصید. من، بی‌حوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و می‌ترسیدم، مادربزرگم می‌گفت: برو، من دارم از پشت‌سر نگاهت میکنم. و همین که می‌دانستم نگاهم می‌کند، ترسم می‌ریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترس‌های دنیا،‌ حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.

@November25th
  • ❤ 98
  • 💔 7
  • 👍 2
Post #1782 1.59K
تمرین مرزگذاری. قسمت آخر.

روزی که مصاحبه حضوری داشتم، بین اعضا، این مدیر هم بود چون پروژه های مشترک در آینده داشتیم.
عاقله‌مردی کوچک اندام، خوش‌پوش و آرام و‌ خنده رو بود و از من پرسید اگر آدمهای مشکل بداخلاق و سخت، همکار یا مراجعم باشند چه میکنم؟ عجب...
آن روز جواب داده بودم تلاشم را می‌کنم باهاشان‌ دوست بشوم و تا الان جواب داده.
(تا آن روز جواب داده بود)

متاسف شدم که این نامه به او هم رونوشت شد. بهش نوشتم آیا چند دقیقه برای من وقت دارد؟
بلافاصله بهم تلفن کرد.
جلوی خودم را گرفتم که صدایم نلرزد. گلویم می سوخت.
گفتم یادت هست از من چه پرسیدی چند ماه پیش در مصاحبه؟ یادش بود.
ادامه دادم امروز از من بپرسی، دیگر اینجور نمی‌گویم. چون همه قابلیت شناختن و درک شدن را ندارند و من تازه الان دارم سر کار تمرینش میکنم.
پرسید برای من چه کاری از دستش بر می‌آید چون خیلی خیلی متاسف است که من چنین برخوردی را شاهدم و برایش کاملا واضح است که اینجور لحن، هیچ ربطی به صحت و سقم یک پروژه ندارد، این ابراز نفرت است و خشم. این خشم از کجا می آید؟
گفتم واقعا مطمئن نیستم. احتمالا که حقوقم به مراتب از این آدم بیشتر است یا چون موقعیتم را پایین تر نمی‌بینم یا چون اجازه نداده ام که به من دستور بدهد. گفت می فهمد. و واقعا ناراحت است نه برای این نامه، که کلا تا الان بارها دیده جو دپارتمان متشنج است ولی سوالش این است که واقعا چرا؟
من هم مثل او.
در جلسه ارزیابی و ممیزی بود طفلک. بخاطر من از جلسه آمده بود بیرون. همین بسیار آرامم کرد. بهش گفتم فردا با هم حرف می‌زنیم و الان برود جلسه.
لپ تاپ را بستم.
صبح زود رفتم دویدم. به زنده بودن در آفتابی که دارد به سوی پاییز می‌رود فکر کردم. آیا روزی دخترم در وقت سختی، یادش می آید که من به وقت سختی چه کردم؟ آیا کاری میکنم که او فکر کند اگر مادرش توانست، پس او هم می تواند؟

جواب نامه را نوشتم:
من در مورد احتمالات و برداشتهای شخصی و حدس و گمان و... بحث نخواهم کرد. افراد نامرتبطی در این ایمیل وارد شده اند و این مباحث برایم جالب نیستند. تنها مسأله مهم، ددلاین تحویل بوده، که هنوز پنج‌ روز باقی دارد!
و در ادامه
تشکر کردم که علیرغم وقت کم! اینقدر برای من توضیح نوشته. حقیقت این است که لازم به زحمت نبود چون اینها برای من مشخص بودند. فایل مطروحه اشتباهی منتشر شده مثل بسیار اشتباه رایج در این کار. باز هم ممنونم به خاطر این همه دقت. لطفاً همیشه با همین دقت کارهای مرا نگاه کند که به نفع پروژه پیش برویم. چهار چشم بهتر از دو چشم کار میکنند.
با احترام

مدیر عزیزم به من تلفن کرد. گفت نامه ات را خواندم و از لحن و قطعیتت ممنونم.
دقت کردم که ضمن آنکه موضعت را شفاف کردی، به رفتار بدتری دامن نزدی. ولی
بدان که در روزهای آینده باز نامه خواهی گرفت و لطفاً لطفاً اگر لحظه ای حس کردی داری آزار میبینی، به من بگو. و بگذار من ورود کنم و جواب بدهم. فعلا فقط منتظرم تا رئیست از تعطیلات برگردد چون کار تحت این جو، اصلا جایز نیست. فعلا همه بسیار دستخوش عواطفید. تو آزرده ای. او از یک جایی خشم دارد. و من معذبم که مرا وارد چنین فضایی کرده.
گفتم ممنونم که درک میکند.
گفت مدیر فقط قرار نیست پروژه پیش ببرد. باید بتواند فضا را مدیریت کند.

این ماحصل چند هفته گذشته بوده.
من فکر میکنم ریشه ترسم را شناخته ام. حداقل میل به پرهیز از پاسخ محکم دادن به آدم قلدر در محیط کار را بالاخره بهش غلبه کرده ام. برایم دیگر مهم نیست یکی بگوید چه خوب کار کردی یا چه بد کار کردی یا ده تا اسکرین شات بیاید از اشتباهاتی که انجامشان حقم است در دوره آموزشی و حتی بعدش چون انسانم. من نه سرباز ارتشم نه فضاپیما میرانم نه خوشبختانه عمل قلب باز انجام میدهم که اشتباه کردنم جان انسان را به خطر بیندازد.
من برای این فضایی که اشغال کرده ام، بسیار جنگیده ام. بسیار تلاش کرده ام. با صاحبان اصلی یک کشور رقابت کرده ام آنهم وقتی شرایطم اصلا با هیچکدامشان برابر نبود.
کسی اجازه ندارد به من توهین کند چون من شریف و سختکوشم و برای کوچک و بزرگ احترام قائلم.
تمرین میکنم روزانه. ممکن است باز ناخودآگاه از رودرویی پرهیز یا از جواب دادن اجتناب کنم. ولی دائم به خودم میگویم که باید پای خودم بایستم و از خودم مراقبت کنم چون کسی دیگر اینکار را برایم نمیکند.

در مورد فایل اکسل پرسیدید
۰تاریخ آغاز
۰اسم محصول/پروژه/عنوان وظیفه ای که ارجاع شده
۰هدف/ به کجا مربوط است/چه کسی تحویل می‌گیرد/قرار است در چه جایی مصرف یا ارزیابی شود
۰وضعیت/در حال پیشرفت/ساکن/کجا گیر کرده/منتظر چه کسی هستید/ چه سوالی پرسیده اید و کی جواب میدهد یا هنوز جواب نداده
۰تاریخ پایانی/ تحویل/واگذاری/ملغی شدن

جمع اینها یک خروجی منظم و مرتب است که بدانید از روز اول چه کرده اید و چطور پیش رفته /چرا نرفته. همین اطلاعات دست شما را در روز مبادا میگیرد.

@November25th
  • ❤ 65
  • 💯 8
  • 👍 7
  • 🔥 3
  • 🕊 2
  • 👌 1
Older posts →

About this channel

How can I read @november25th without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for November 25th: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does November 25th have?
November 25th (@november25th) has 1.84K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does November 25th know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →