TGViewer
November 25th November 25th @november25th · 1.84K subscribers
Post #1799 510
من اول مریض شدم (به عادت مألوف هر تعطیلاتی). لابد از سرمای سوزنی این اقیانوس. دو شب تب و لرز و گلو درد را داشتم و بعد هم گویا هدیه را وا کردم و پس فرستادم به مرد.
جفتمان چون سرلشکران ارتشی شکست خورده و خوار و خفیف، در بستر، دور از راحتی و دست‌گشادگی خانه.
بچه ولی به قول خودش هفت ساعت که پرواز نکرده بود که بیاید توی اتاق جلوی تلویزیون بنشیند. دلش میخواست برود دریا، شهر، استخر محوطه...
استخر یک فضای عظیم چند ده متری است که آبش از آب دریا پر میشود و لابد همین مرا مریض کرده، البته که دست به دست آثار استرس‌های چند ماه گذشته، به محضی که مجال لگد زدن پیدا کردند، زدند.

بعد دو روز در اتاق ماندن، دیدم بچه به قول پدربزرگم خمود است. داشت در سکوت روی صندلی تاب میخورد و کارتون میدید و معلوم بود حوصله اش سر رفته ولی چیزی هم نمی‌گفت. قلبم رقیق شد.
بهش گفتم اگر من با تو بیایم کنار استخر ولی توی آب نیایم قبول است؟ چون می‌دانستم که روحیه تنها شنا کردن و کلا تنها بازی کردن ندارد چه برسد در جای غریب بین غریبه ها
گفت پاپا هم صبح به من همین را گفت (از انتخاب مرد بعنوان پدر بچه، باز هم خرسند شدم). گفتم خب قبول است؟ گفت به شرطی که هر دوتا بیایید توی محوطه.
اسباب بازی هایش را با دقت چید.
بدون هیچ ادایی چون لابد می‌دانست جایش نیست، گذاشت سر تا پایش کرم‌مالی کنم.
حوله ها را برداشتیم و دو نفری پشت سرش راه افتادیم که داشت با کفش شنا لخ لخ جلومان میرفت. هر دو حقیقتا کج بودیم. به مرد گفتم: عشق به فرزند را ببین چه بلاهایی که سر ما نیاورد. خندید...

دو شب پیش در شروع تب، توی بالکن اتاق هتل جلوی نخلها نشسته بودیم و به من می‌گفت: فقط که تعداد این افراد اعدام شده که نیست برای آنکه بگوییم قربانی این سیاست، این تعداد انسان و زندگی در هر دهه بوده اند. هر یک آدمی که اعدام می‌شود، چند نفر دیگر هم همراهش می میرند حتی اگر تا سالها زنده باشند... هر آدمی را که می کشند روی طناب، چندین زندگی همزمان می میرد...


ته راهرو هتل دریا بود، پذیرنده و با صلابت و بی نیاز. تو می‌رفتی بود، نمی رفتی هم بود. انسان چرا هرگز نمی فهمد که چقدر هیچ است؟

امروز حوالی ظهر، محبتم به فرزند مرا واداشت که با تب و ضعف، به تعطیلات او فکر کنم و علیرغم ضعف بدن، بروم توی باد بنشینم که لااقل دستاورد او از کل روزش، ملال نباشد...
خب آدم چطور بعدش زنده بماند وقتی نتواند بچه اش را از چنگال دیوهایی که به مکش خون آدمیان زنده اند، بکشاند بیرون؟ بعدش چه کند اگر نتواند که نجاتش بدهد، اگر زورش به گشودن گره ها نرسد، نتواند برهاندش، بگیردش زیر بال و برود یک‌ جای دور که دست هیچ اهریمنی بهش نرسد؟

@November25th
  • 💔 61
  • 😢 8
  • ❤ 7
  • 👎 2
  • ❤‍🔥 1
  • 👍 1
More from @november25th
  1. Oct 9, 2026دیشب خیلی تلخ بودم. تا خود صبح هم از تب نخوابیدم ولی دیدم اینهمه یأس و تلخی را پراکندن روا…
  2. Oct 8, 2026🎊 کتاب‌فروشیِ تخصصیِ کودک بازباران به مناسبتِ هفته‌ی کودک برگزار می‌کند: 🎊 ۲۰ درصد تخفیف…
  3. Oct 2, 2026گرچه از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم قصدِ جان است طمع…
  4. Oct 2, 2026دیروقت رسیدم خانه. شام بچه با پدرش بود (با خوراک کوکو که من پخته بودم و نان که من یاد آورد…
  5. Sep 30, 2026حتما حکایت معروف غذای کوشر در کنفرانس را شنیده اید که باعث شد دو ترم رفتارشناسی: جمعیت حدا…
  6. Sep 28, 2026پنجمین سیزن بابیلون برلین، یادم می آورد که مخوف ترین دیکتاتورهای تاریخ هم می‌توانستند در ا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →