دیروقت رسیدم خانه. شام بچه با پدرش بود (با خوراک کوکو که من پخته بودم و نان که من یاد آورده بودم نداریم و باید بخرد). شام را داد و حوله برداشت رفت حمام.
چند دقیقه بعد، کله کوچک از پایین نرده ها داشت صدا میزد: من اینفورمیشن ندارم که این نون چجوری فانکشن میکنه؟
نان دوم هنوز در فر بود. گویا مرد از بچه پرسیده بود یک ساندویچ کافی است؟ (چطور آخر؟ آنهم برای کوکوی بادمجان که من میپزم و ادعایم میشود؟!) و بچه در حال گاز زدن گفته بود فعلا! آره
فلذا ایشان رفته بود مرخصی.
من هنوز در لباس بیرون، داشتم وسایل کیف کارم را خالی میکردم و میچیدم برای فردا صبح که از خانه کار میکردم (و لابد اگر همان موقع خالی نمیشد غلط به کار خدا میشد و این چه اصراری است که من در حفظ نظم دارم در خانه ای که اگر خودم نباشم، با رویکرد در پناه حق حالا یک جوری میرود جلو؟ نمی فهمم)
رفتم پایین و دیدم نان توی فر دارد از حد برشتگی میگذرد. همینجور که دستم را می سوزاندم و خیارشور و گوجه می تپاندم توی نان، از بچه پرسیدم آیا میتواند همین جمله آخر را دوباره جوری بگوید که همه اش فارسی باشد؟ مثلا بگوید من نمیدانم چجوری با این نان لقمه درست کنم؟
توانست. چشمم کف پایش.
بهش گفتم تو خیلی خوب فارسی حرف میزنی
گفت من یک فارسی عالی! هستم... خنگول زیبایم
دوستم ویدیویی فرستاده از خودش و فرزندش که کمی از بچه من بزرگتر است در رستورانی در کیش. بچه اش دارد میگوید واتر نو وی، جویس لطفا بریز! پر کن. دوستم هم خندیده و آب میوه را ریخته. بچه اش هم با شیطنت گفته Thanks a tone
سوال داشتم که چرا دو نفر متولد اصفهان و تهران که از بدو تشکیل مادر و فرزندیشان ساکن تهرانند، الان در سفر داخلی دارند با هم فارسی و انگلیسی قاطی حرف میزنند؟
از دوستم نه حالا اینجور رک ولی با طنز پرسیدم.
گفت چون بچه اش از زبان و ادبیات فارسی متنفر است و دوست دارد هر چه زودتر از ایران برود...
فکر کنم صدای شکستن قلبم را شنیدم....
بعنوان کسی که عجله داشتم به بسیاری دلایل که حتی نصفش را با صدای بلند جایی نگفته ام، از ایران بروم و تا لحظه آخر در ماشینم دلکش گوش دادم و حافظ تصحیح شاملو را با همه سنگینی اش می گذاشتم زیر بالشم برای نصفه های شب، که وقتی همین بار آخری که رفتم ایران تنها ارثیه ای که برای خودم برداشتم یک شال عطراگین بود و همین حافظ با جلد چرم قهوه ای و از مهمترین دارایی های من در دنیاست، دلم از این خبر و حرف دوستم بسیار گرفت.
ایران قدیمی ترین کشور جهان در تعریف کشور به معنای قوانین مشخص در رفتار و داد و ستد است. ایران نه حمله مغول، نه صفویه، نه قاجار، نه جمهوری اسلامی و رهبر مقوایی و آیت الله شکم گنده با دستان مخملی است. ایران چهره فلاکت و گرسنگی و کودک کار نیست. ایران آب و هوای آلوده و مسموم نیست. ایران خشمگین و عوضی و قلدر محله و پرچمگردان جان فدا در صف روغن نیست. و بله که ایران امروز همه اینها را پشت سر و در دل و در تجربه های دردناکش دارد و نمیتوان از تاریخ و جغرافیایش حذفشان کرد. نمیتوان اینها را ندید گرفت یا انکار کرد یا گفت انشالله گربه است یا تاکید داشت که این، آن نیست.
ایران اینها را دارد و بسیار حیف و ایکاش و افسوس... ولی ایران بسیار بسیار بسیار بسیار دیگری هم دارد. هزاران سال هنر زندگی کردن آدمهایی را دارد که پیش از ما آنقدر در اوج سختجانی زندگی بلد بوده اند که من نوعی همین امروز وقتی رقص ایرانی ببینم، موسیقی ایرانی بشنوم، خوراک ایرانی مزه کنم، کلام شاعر ایرانی را بخوانم، نقاشی ایرانی روی فرشش را ببینم و کاشی های ایرانی را ببینم، حتی اگر جایی دور و پرت در موزه تاریخ معاصر نیویورک و لوور، روحم برود در کوهپایه های دیلمان لالایی بخواند. اصلا آنقدر بزرگ و سبک بشود پر بکشد و برود بنشیند زیر چادر ایل، پای دماوند، در ستاره باران و سرمای شب کویر، در سایه درختان سیاهبیشه و سراوان ...
ایران فقط آن مردمی نبود که مرا راندند. ایران اویی هم بود که کاسه نذری آورد دم در، گل گذاشت توی بشقاب، از موهایم تعریف کرد، به من وقت خرید تخفیف داد یا بهم خبر داد که پایین خیابان گشت ارشاد هست و راهم را عوض کنم.
ایران فقط اویی نبود که به من سیلی زد و مویم را کشید و بیرونم کرد. اویی هم بود که در خانه اش به رویم باز بود و شب امتحان برایم کتاب گم شده ام را آورد و میوه نوبر از باغ آورد و در جشنم جوری پای کوبید که انگار جشن خودش است و در سوگم خودش را به من رساند که بغلم کند.
معلوم است که این ایران را با خودم میبرم همه جا و به فرزندم می سپارم که پس از من نگهش دارد. که در قاره دیگر کوکو و آبگوشت میپزم و از بچه ام میخواهم کلمات را درست هجی کند که روزی بتوانم حافظ شاملو را بدهم دستش و ازش بخواهم آن صفحه که بیشتر از همه رد زمان و انگشتان بر تن دارد را باز کند و بخواند...
@November25th
Post #1797
918
- ❤ 70
- ❤🔥 15
- 💔 7
- 👎 3
- 🔥 2
- 💯 2
- 👍 1