نتیجه چندین هفته تمرین مرزگذاری
رییسم از تعطیلات و کنفرانس و غیره برگشت. یک هفته صبر کردم که به هزاران ایمیل و جلسه اش برسد و آرام بگیرد.
امروز بهش نوشتم که حدود پنج دقیقه وقت از او میخواهم.
خودش آمد اتاقم و در را بست و روبرویم نشست.
گفتم یک گزارشی میخواهم بدهم از آخرین روز و آخرین بحثمان تا امروز.
یک ورقه کوچک داشتم خیلی خلاصه.
-آخر هر هفته نتیجه همه کارهایم را برای همکار دیگرم فرستاده بودم که کنترل کند. بازخوردها هیچ جا خطای جدی نشان نمیداد. یک جا یک اشتباه پیدا کرده بود که ناشی از سهل انگاری من بود درحالیکه موضوع را دقیق میدانستم.
- هر چه محصول جدید مربوط به بخش من وارد شده، پروفایل کامل برایش داشته ام و تحویل داده ام آماده سفارشند. هیچ سفارشی در هیچ کشوری بخاطر من، معلق نیست (ولی در مورد همه اینطور نیست)
- به یک مشکل فنی در سیستم برخورده ام. به آی تی گلوبال گزارش دادم همان روز. منتظرم حل کنند.
- خودم یک خطای محاسبه داشتم چون فکر میکردم مشاورهامان در هند یک سری عملیات پایه ای را دیگر بلدند ولی خب اطمینان بیدلیلی کرده بودم و باید همه کارشان را دوباره از نو کنترل میکردم. الان دیگر درس گرفتم.
- یک دعوای بزرگ ادامه دار هم شده که هنوز نمیدانم دلیلش چه بود. من فقط به همکار طرف دعوا، گفته بودم سرش توی کار خودش باشد و به وظایف خودش رسیدگی کند چون او اینجا رییس من نیست و صرفا یک همکار است مثل بقیه. و بعد بسیار گرد و خاک کرد و من سعی کردم قال را بخوابانم و برخوردی نداشته باشم تا امروز.
ـ صدق الله العلی العظیم (این را نگفتم)
در سکوت گوش داد. گفت ممنون است که صادق و شفاف بوده ام و منتظر بود ببیند آیا خودم هم همینها را همینجوری میگویم؟ (همه را می دانست! این روزها تحقیقات میدانی کرده بود).
گفت همکار مورد دار من، در غیاب او، به هر که میتوانسته تلفن کرده و از من، تنبلی، خنگی و نابلدی ام تعریف کرده. گفته من آدم غیرقابل تحملی هستم که کارها را خراب میکنم!
حتی تعجب هم نکردم. فقط گوش میدادم. پرسیدم خب نتیجه گیری تو چه بوده؟
گفت عصبانی و خسته ام و از اینکه دلیل مستدل حقوقی ندارم این آدم را بیرون کنم ولی میدانم که چقدر سمی است، کلافه ام. تو نمیدانی ولی همکار قبل تو، روزی ناگهان خودش را انداخت توی اتاق من که وسط جلسه بودم و زد زیر گریه هیستریک از دست همین آدم. همکار قبلی تر، ظرف پنج ماه رفت. گفته بود نمی تواند شبها از زور اضطراب بخوابد!!!! امروز با فلانی و بساری سر همین جلسه دارم چون تو اولین نفر قربانی نیستی.
اینها را بار اول بود می شنیدم. عکس پروفایل دو نفر قبلی را دیده بودم. یکی خانم دکتری بود اهل لهستان. زیبا و کشیده با چشمهای سبز.
دومی دختر جوان ریزنقشی بود تازه از دانشگاه آمده بود.
نه. من برای کار گریه نمیکنم. نه برای کار، نه برای پول، نه برای موقعیت. من فقط و فقط برای از دست دادن آدمهایم، برای دلتنگی و برای مظلومیت خاک ایران گریه خواهم کرد و بس.
بهش گفتم ولی من مثل آنها نیستم. معلوم است که میتوانستم گریه کنم یا اجازه بدهم این آدم برود توی مغزم چون بسیار غیرمنصفانه که نه، غیر انسانی است رفتارش و برای من مدیریت چنین موقعیتی بسیار جدید و عجیب است. ولی من قربانی او و شرایط و مدیریت اینجا نیستم. من یا اینجا را با گرفتن تمام حقوق و مزایا و یک توصیه نامه عالی به میل خودم ترک میکنم، یا اگر ماندم اجازه نمیدهم که ترس یا اضطراب از هر نوع اشتباه که از همه ما آدمها، از خودت تا دربان جلوی پارکینگ سر میزند، شخصیت مرا تعریف کند.
پنج ماه است اینجا هستم و تا الان چنین جو مسمومی ندیدم ولی راستش به اندازه پنج سال مهارت جمع کردن حواس و نگاه کردن به خنجرهای پشت سر و اطمینان تام نکردن به آدمها را یاد گرفتم و گس وات؟ من حتی برای اینکه مطمئن شوم اینها مال توی سر من نیست و واقعا مشکل از جو اینجاست، با رییس سابق و دو همکارم همین هفته پیش دیدار تازه کردم و قهوه خوردیم و برایشان همه این قضایا را تعریف کردم که از دید یک گروه بی طرف بی منفعت که صرفا با من سابقه همکاری طولانی داشته اند نظر خواسته باشم.
با چشمهای گرد و غمگین مرا نگاه میکرد. ادامه دادم که: آنها به من گفته اند هر چه بیشتر تعریف میکنم، بیشتر تعجب میکنند که چگونه یک آدمی در این دنیا آنقدر توانایی مشکل تراشی و عصبیت و جنون ابراز قدرت داشته که توانسته با کسی مثل من! در کار به مشکل بربخورد!
همچنان در سکوت گوش میداد. حتی دلم برای لاعلاجی اش سوخت.
بهش گفتم خلاصه که متاسفم که شرایط تیم اینجوری است ولی مدارای بیش از این هم در توان من نیست و کاری برایش نخواهم کرد.
Post #1792
1.05K
- ❤ 51
- 🔥 5