حس کردم برای زدودن سموم اخبار، سموم جاری در آسمان مغزم، سموم فکرهای معلق بی مقصدم، برای اینکه یاد شبهای زمستان پارسال و چند شهریور قبل تر و نگاههای قاب شده روی عکس مزارها مرا نبلعند، برای اینکه خشمم از جانفداهای ثبت نامی و عربده کشهای خیابانی روحم را سیاه تر از این که هست نکند و بخصوص بخصوص بخصوص بعد آنکه فامیل ابلهم فیلم شکنجه خیابانی آن پسرک را فرستاد که چند مامور نیروی انتظامی در خاک و شهر و خیابان خودش، با مالیاتی که حقوق اینها را باهاش میدهد، به او تعرض جنسی و توهین میکردند و انگار که یکی از توی گوشی به من محکم سیلی زده باشد سر صبح،
حس کردم باید یک کار فیزیکی کنم. کاری با دست و پا و بدنم
رفتم باغچه را بیل زدم.
واقعا خیش و بیل دست گرفتم و رفتم به مبارزه با علفهای هرز
لازم دارم کاری کنم که نتیجه اش را زود ببینم. نتیجه اش آنی باشد که ساده، قابل پیشبینی و بی چالش است و ظرف چند روز جواب میدهد و مرا معطل نمیگذارد. نه چهل روز، نه چهل سال. از چلهنشینی خسته و فرسوده ام. به سرعت و روراستی و سرازیری نیازمندم.
این شد که علفهای هرز و خزه های زرد را کندم. آنقدر که شانه و دستم صدایم زدند.
دوش داغ گرفتم و به رد سموم فرضی زیر پایم نگاه کردم.
فردا باقیش را ادامه میدهم.
@November25th
Post #1791
1.2K
- ❤ 56
- 💔 26
- 👍 9
- 👎 2