TGViewer
November 25th November 25th @november25th · 1.84K subscribers
Post #1783 1.4K
کیفیت عکس خوب نیست.
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها می‌رقصید. من، بی‌حوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و می‌ترسیدم، مادربزرگم می‌گفت: برو، من دارم از پشت‌سر نگاهت میکنم. و همین که می‌دانستم نگاهم می‌کند، ترسم می‌ریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترس‌های دنیا،‌ حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.

@November25th
  • ❤ 98
  • 💔 7
  • 👍 2
More from @november25th
  1. Oct 9, 2026دیشب خیلی تلخ بودم. تا خود صبح هم از تب نخوابیدم ولی دیدم اینهمه یأس و تلخی را پراکندن روا…
  2. Oct 8, 2026🎊 کتاب‌فروشیِ تخصصیِ کودک بازباران به مناسبتِ هفته‌ی کودک برگزار می‌کند: 🎊 ۲۰ درصد تخفیف…
  3. Oct 8, 2026من اول مریض شدم (به عادت مألوف هر تعطیلاتی). لابد از سرمای سوزنی این اقیانوس. دو شب تب و ل…
  4. Oct 2, 2026گرچه از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم قصدِ جان است طمع…
  5. Oct 2, 2026دیروقت رسیدم خانه. شام بچه با پدرش بود (با خوراک کوکو که من پخته بودم و نان که من یاد آورد…
  6. Sep 30, 2026حتما حکایت معروف غذای کوشر در کنفرانس را شنیده اید که باعث شد دو ترم رفتارشناسی: جمعیت حدا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →