کیفیت عکس خوب نیست.
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها میرقصید. من، بیحوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و میترسیدم، مادربزرگم میگفت: برو، من دارم از پشتسر نگاهت میکنم. و همین که میدانستم نگاهم میکند، ترسم میریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترسهای دنیا، حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.
@November25th
Post #1783
1.4K

- ❤ 98
- 💔 7
- 👍 2