دیشب خانه جسیکا بودم. دومینیک در راه بازگشت از مأموریت بود. نه ساعت توی راه بود و هنوز نرسیده بود.
جسیکا برایمان پیتزای خانگی تدارک دیده بود. چانه های گرد خمیر را که روی پیشخوان آشپزخانه دیدم، بهش گفتم زن، تو کار آفیس میخواهی برای چه؟رستوران باز کن.
گفت به شرطی که بیایی در رستورانم از آن برنجها که تهش کیک میشود درست کنی. ته دیگ را میگفت.
جای آکواریوم مار بوآ یک کنسول تازه دکور بود. مارش چند ماه پیش بعد یازده سال مرده بود. باقیش را شرح نمیدهم اینجا چون وقتی شنیدم حال خودم بد شد.
بعد دومینیک با آن هیکل غول از راه رسید. در را باز کرد و گفت آنقدر خسته ام که از همه آدمها متنفرم! لابد کفشهای ما را دید که تصحیح کرد: از اینها که الان توی خانه هستند خوشم می آید ولی از بقیه متنفرم.
وقتی آمد نزدیک، به خودم گفتم چرا در هیچ زبان دیگری این «خسته نباشی» را نداریم؟ لامصب چقدر جواب است؟ حیف.
دیرتر دوش که گرفته بود و عطر روکولا و فلفل و پنیر پیتزا که پیچید در خانه و گلویی تر کرد، دیگر شد آدم شوخ و پوکرفیس قبلی.
ازش درباره جنگ لبنان پرسیدم و بعد هرمز چون میخواستم راستی آزمایی کنم از اخباری که از خودکشی سربازان آمریکایی ناو لینکلن خوانده بودم.
گفت در حالت عادی تروپ آمریکا نمی آید مثلا به تروپ اروپا بگوید دقیقا چه اتفاقی برایش میافتد ولی خب خودکشی بین سربازان و افسران یک امر عادی است! مثل دوست صمیمی خودش که ده سال پیش، یک غروبی نامه خداحافظی نوشت و ریشش را تراشید و بعد رفت در آبهای هشت درجه اقیانوس شنای بی بازگشت. پیتزا در دست من که خشک و معلق روی هوا مانده بود، افتاد توی بشقابم.
دومینیک پرسید تعجب کردی؟ پس فکر کردی همه دوری و بیخبری و صدای بمب را تاب میآورند؟ آدم عادی که نیستیم ما. ولی از ما قوی تر، همسرانمان هستند. چون آدمیرال فرضا به ما میگوید بمب افکن دارد نزدیک میشود، بعد ما باید ضدهوایی شکلیک کنیم، بعد میرویم داخل کابین و از آنچه بیرون اتفاق افتاده تصویری نمی بینیم.
همسرانمان، آن بیرون اخبار را میبینند و اجازه تماس ندارند و باید صبر کنند تا حالا کی شرایط سفید شود و ما خبری بدهیم که هنوز هستیم؟!
اینجا جسیکا نگاه خیره مرا که دید گفت نه خب آسان نیست. بار آخر که لبنان ناآرام بوده و از چند کشور ناو فرستاده بودند و دومینیک هم در عملیات بوده، و فقط نوشته که تا اطلاع ثانوی امکان تماس ندارد چون حزب الله از یک سمت و اسراییل از سمت دیگر دارند موشک میزنند از روی دریا و همه راههای ارتباطی قطع است. این رفته تا چهار روز دیگر که نوشته سلام، من خوبم.
گفتم چهار شبانهروز؟؟؟ من یک نفر بگوید فلان ساعت میرسم و ده دقیقه دیر کند جنون میگیرم...
دومینیک گفت تازه ما توی دریاییم. ما اصلا نمیبینیم که تلفات چقدر و چه شکلی است. آنها که روی زمین باید مین خنثی کنند یا نفربر منفجر کنند یا انبار مهمات را معدوم کنند، آنها دقیقا با نتیجه کار مواجهند. گاهی باید محل را پاکسازی کنند... باید رودرروی نتیجه جنگ بایستند بدون اینکه خودشان نقشی در ادامه اش داشته باشند چون دستور است.
برای همین من همیشه میگویم جنگ هیچوقت برنده ندارد. صرفا یک سری ابرانسان دارد که معمولا هم زن هستند...
من تمام شب تا صبح، خواب دیدم سعی دارم از موقعیتی فرار کنم و نمی توانم.
الان روز بعد است.
خانه تمیز است
باغ تمیز است
لباسها و ظرفها در حال خشک شدن
اتاقم ساکت
و زیر پوستم، هیاهوی بسیاری است که مسکوت نگه داشته ام.
@November25th
Post #1794
1.13K