گاهی یادم میرود؛ مثل بسیاری چیزها که همه خیلی خوب میدانیم ولی یادمان نیست مثل اهمیت سلامت تن و آرامش فکر، من یادم میرود که درست مثل عمر کوتاه شادمانی، بسیاری نگرانیها در واقعیت فقط در حد نگرانی باقی می مانند و اصلا اجازه بروز ندارند چون زندگی لحظه به لحظه جوری پیش نمی رود که ما فکر میکنیم خواهد رفت.
حکایت آن دوست سابقم که دستش را چه جدی با دو انگشت افراشته در هوا برایمان تکان میداد که «تا قبل سی سالگی دو تا بچه ازش میخوام»...
و تازه در سی و پنج سالگی ازدواج کرد آن هم با یک عوضی دیگری.
یا آن فامیلم که در آستانه عروس شدن بسیار نگران دخالت مادرهمسرش وقت بارداری و بزرگ کردن بچه بود و مغز ما را با پیشبینی های کوتاه و طویل میپیچاند در حالیکه هیچکدام خبر نداشتیم قرار است ده سال در انتظار بچه صبر کند و مادرهمسرش با علم بر اینکه مشکل از پسر خودش بود، بعد سالهای آزگار و دیدار بالاخره نوه، مهربانترین و ساکت ترین و دست به هدیه ترین آدم خانواده خواهد شد.
یا خودم که چقدر پارسال توی مغزم بین استعفا دادن یا ماندن کلنجار میرفتم بیخبر از اینکه به زودی همه گروه خواه ناخواه با تعلیق نیرو مواجه می شویم.
گاهی چقدر مغزم را درگیر کردم که فردا امتحان را پاس نکنم چه خواهد شد، هفته آینده در فلان جلسه چه خواهد شد، وقتی که باید میرفتم ماموریت و چشم بچه به شدت عفونت کرده بود چه میشد، وام دومی که از بانک برای خرید خانه گرفته بودیم و من هنوز حتی شغلی نداشتم چه برسد به تمکن مالی برای پرداخت وام چه خواهد شد، روزی که باید دستتنها اسباب کشی میکردم و حالا نه اتوموبیل دارم نه آشنایی در آن شهر جدید و نه مقدار پولی که حمل و نقل گران شرکت باربری را بپردازم چه خواهد شد، وقتی قرار بود از هواپیما پیاده شوم بدون آنکه حتی یک کلمه زبان مقصد را بدانم یا بلد باشم کجا باید بروم یا کسی جایی منتظرم باشد که بتوانم خودم را برسانم خانه اش اگر کمک فوری ای میخواستم، چه خواهد شد...
من چقدر شبها نگران اینها بوده ام و چقدر روزهای بعدش بالاخره یک طوری شده و زندگی راه خودش را رفته و من همراهش رفتم/برده شدم...
چه اگر مثل اسکارلت اوهارا شانه بالا میانداختم و میگفتم فردا در موردش فکر میکنم،
چه اگر به سبک مألوف خودم آنقدر با خیال دست و پنجه نرم میکردم که بیدار بمانم و شب را به زور به سپیده صبح بدوزم که زودتر اتفاق بیفتد، زندگی راه خودش را میرفت و اغلب وانمود هم میکرد که من زورم بهش میرسیده تا به میل خودم مدیریتش کنم یا خودم را وفق بدهم یا حتی فکر کنم چه خوب که اینجور شد و چه شانسی آوردم....
آنچه که دیگر یادم نرفته و اصلا نمیشود که یادم برود فقط تنها یک چیز است. وقتی از دست دادن یک آدم اتفاق میافتد، دیگر اینجاست که امری قطعی، صلبی و غیرقابل تغییر اتفاق افتاده و این تنها چیزی است که در این جهان مابهازایی برای تغییرات احتمالی ندارد.
تو تا وقتی از دست نداده ای، بسیار زیاد احتمالات برایت وجود دارد که میتوان از حالا برایش کلی نگران بود یا موکولش کرد به فرداهایی و هنوز در موردش فکرهایی کرد.
وقتی دیگر از دست داده ای، از همان لحظه همواره در مواجهه ای بی تغییر هستی و ابدیتی قاطع، بی احتمال و بدون امکان تغییر به تو حکم می راند.
«همین است که هست»، هرگز هرگز هرگز در هیچ موقعیتی و هیچ جای دیگری معتبر نیست جز همینجا که تا ابد همین است که هست.
@November25th
Post #1785
1.52K
- ❤ 55
- 💔 23
- 😢 10
- 👍 7