TGViewer
Channel Public Channel
انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من

انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من

@marryfarrokh

برخلاف «انسانیت»(Humanity/مهربانی) که یک صفت اخلاقی است، «انسانیات»( Humanitie) یک حوزه
دانشی و تلاش در کشف معنا و حقیقت انسانی است.

یک دکترای شیمی فیزیکِ مغروق دریای کلمات و موسیقی اصیل
Subscribers
112
Photos
92
Videos
20
Links
149
Recent Posts 18 shown
Post #584 99
خوشحالم که بعضی از نویسندگان محبوبم، همان‌هایی که سال‌هاست دنبالشان می‌کنم، هنوز می‌نویسند؛ به‌ویژه آن‌هایی که مدتی سکوت کرده بودند و من دلتنگ نوشته‌هایشان شده بودم.
این پست الهه جان افشار، هم وصف حال من است و هم یادآور چیزی که مدت‌هاست به آن فکر می‌کنم: وقتی از همان ابتدای راه نوشتن یک نویسنده همراهش باشی، ناخواسته و شاید حتی خواسته، بخشی از مسیر زندگی‌ات با او همراه می‌شود و از او تأثیر می‌گیرد.
من گاهی در نوشته‌های آدم‌ها، تکه‌هایی از گذشته، حال و حتی آینده خودم را پیدا می‌کنم. این همذات‌پنداری را در نوشته‌های وبلاگ‌نویس‌ها و نویسندگان کانال‌های تلگرامی بیشتر تجربه می‌کنم؛ شاید چون نویسنده در کتاب، معمولاً بارها به نوشته‌هایش بازمی‌گردد، آن‌ها را صیقل می‌دهد و پالایش می‌کند. کتاب‌ها بیشتر حاصل تأمل و بازنگری‌اند، اما در نوشته‌های روزمره، جزئیات لحظه‌ها، دقیقه‌ها و حتی اتفاق‌های کوچک یک روز هم اهمیت پیدا می‌کنند. آنجا با زندگی در شکل خام‌تر و بی‌واسطه‌ترش روبه‌رو می‌شویم؛ با لحظه‌هایی که هنوز فاصله‌ای میان زیستن و نوشتنشان نیفتاده است.
خلاصه اینکه خوشحالم نویسندگان محبوبم هنوز می‌نویسند. این همراهی و گاهی حتی احساس هم‌سرنوشتی با آن‌ها، به من یادآوری می‌کند که در این جهان پرآشوب تنها نیستم. به قول دکتر فاضلی، این درک مشابه و تجربه‌های زیسته مشترک، به‌نوعی تاب‌آوری ما را در بحران‌ها بیشتر می‌کند.
این روزها، به‌ویژه خوشحالم که فهیم عطار دوباره می‌نویسد؛ از مسائل عمیقاً انسانی و جهان‌شمول، با زبانی ساده و روان. من او را از سال‌های ابتدایی دهه هشتاد، از همان روزهایی که وبلاگ می‌نوشت، می‌شناسم و نوشته‌هایش چه دو کتابش و چه کانالش را سالهاست، دنبال می‌کنم. چه خوب که بخش بزرگی از این مسیر رشد بیست‌ویک‌ساله اش را با نوشته‌هایش گذرانده‌ام.
خلاصه اینکه یکی از موهبت‌های نوشتن همین است: گاهی آدم‌ها، بی‌آنکه بدانند، در بخش‌هایی از زندگی ما حضور دارند؛ با کلمه‌هایشان، با روایت روزهایشان و با آنچه از تجربه زیسته‌شان با ما قسمت می‌کنند. و ما در تمام این سال‌ها، در کنار خواندن آن‌ها، بسیارها زندگی کرده‌ایم، جای چندین نفر.

مریم فرخ نیا
جمعه ۲۴ مهر ۰۵
Telegram هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار 🧚‍♀ دیروز رفتم سراغ اولین نوشته‌های نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام. این اولین بار نیست که کسی را از آغاز مرور می‌کنم. مدتی‌ست هر وقت اکنونِ کسی برایم وسوسه‌برانگیز و خواستنی می‌شود، چند قدم به عقب برمی‌گردم و خودم را در خاطرات و دست‌نوشته‌های قدیمیش غرق می‌کنم؛…
  • ❤ 5
  • 👍 1
Post #583 45
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو...

باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو


تاب آوری، چگونه ادامه می دهیم؟ سهم مطالعه امروز صبح بود همراه با نوشیدن چای وهل.
  • ❤ 5
  • 👍 2
Post #582 48
زنده باد چهارشنبه‌های اندیشه‌ورزی!

چهارشنبه‌ها را بسیار دوست دارم.
روال این چند ترم تحصیلی اخیرم این‌طور بوده که چهارشنبه‌ها را خلوت‌تر نگه می‌دارم. چهارشنبه‌ها برایم شبیه بخش نتیجه‌گیری یک مقاله‌اند؛ فرصتی برای اینکه ببینم همهٔ این دویدن‌ها، تلاش‌ها و مشغله‌ها، سرانجام به کجا رسیده‌اند و آیا به نتیجه‌ای منجر شده‌اند یا نه.
چهارشنبه‌ها با شوق بیشتری از خواب بیدار می‌شوم. از شب قبل برای ساعت‌های آغازین روزم برنامه می‌ریزم؛ اینکه چه بخوانم، به چه چیزی گوش بدهم، چه موضوعی را تحلیل کنم و روی کدام بخش از کارم تمرکز داشته باشم. انگار در این روزها انگیزهٔ بیشتری برای ادامهٔ زندگی پیدا می‌کنم.
امروز صبح، کارم را از ساعت ۶:۴۵ آغاز کردم. در ابتدا آلبوم نقش خیال همایون شجریان را گذاشتم و روحم، رقصان میان آواها و نت‌ها، در لحظه غرق شد.
بعد، مقالهٔ بسیار جان‌دار مجلهٔ اندیشه پویا را خواندم؛ مقاله‌ای دربارهٔ جدال قلمی و گفت‌وگوی کلامی جنجالی عبدالکریم سروش و موسی غنی‌نژاد، تحت بخشی با عنوان «هر ظلمی در جهان از ظلم بر کلمات آغاز می‌شود»، به قلم حسین پایا.
پس از آن، با گوش جان به سخنرانی/ گفت و گوی انسانی، دغدغه مند و جسورانهٔ فیاض زاهد و فاضلی گوش سپردم. در ادامه، نوشتهٔ تأمل‌برانگیز خانم دکتر مریم نصر را خواندم و بعد به سراغ نوشتهٔ آگاهی بخش نعمت الله فاضلی رفتم.
حالا که به این سه ساعت آغازین صبحم فکر می‌کنم، احساس می‌کنم حاصل این ساعت‌های اندیشه‌ورزی ام، بسیار ،از سی ساعت کار معمولم بیشتر و حاصل خیز تر بوده است.
حالا هم می‌خواهم پس از نوشیدن یک لیوان قهوهٔ فرانسوی، سراغ تحلیل داده‌های شبیه‌سازی اتصال ترکیب دریایی‌ام به پروتئینی بروم؛ ترکیبی که امیدوارم روزی، در جایی از مسیر علم، مورد توجه پژوهشگران قرار بگیرد و نقشی در درمان سرطان کولورکتال ایفا کند.
شاید برای کسی که از بیرون به برنامهٔ امروزم نگاه کند، این همه خواندن و شنیدن و اندیشیدن، مقدمه‌ای غیرضروری برای کار علمی به نظر برسد؛ اما من برای آنکه ذهنم آزاد شود و داده‌های فیزیک ، شیمی و زیست‌شناسی مجال ظهور و خودنمایی پیدا کنند، به همین ساعت‌های اندیشه‌ورزی نیاز دارم.
من به این خلوت‌ها نیاز دارم تا در کنار کار علمی، معنایی برای زندگی‌ام بسازم؛ جهان درونم و جهان بیرونم را بهتر بشناسم و، مهم‌تر از همه، نسبت خودم را با جهانی که در آن زندگی می‌کنم، دریابم. ممکن است در نگاه بسیاری، این ساعت‌ها گذران بطالت وار زمان باشد. چرا که به مقاله‌ای تازه یا نتیجه‌ای درخشان در بخش علمی و تخصصی ام منجر نمی شوند، اما به من کمک می‌کنند با ذهنی آزادتر، نگاهی عمیق‌تر و انگیزه‌ای بیشتر به کارم بازگردم.
و مگر علم، جدا از همهٔ داده‌ها و محاسبات و نتیجه‌گیری‌هایش، چیزی جز تلاشی برای فهم بهتر جهان است؟
پس زنده باد چهارشنبه‌های اندیشه‌ورزی؛ این خلوت‌های کوچک و پربار که در آن‌ها هم جهان را بهتر می‌فهمم و هم جای خودم را در آن پیدا می‌کنم.

مریم فرخ نیا
۲۲ مهر ۰۵
ته موزیک دانلود آلبوم همایون شجریان به نام نقش خیال Homayoun Shajarian Naghsh Khiyal دانلود آلبوم همایون شجریان به نام نقش خیال Homayoun Shajarian – Naghsh Khiyal همایون شجریان – نقش خیال
  • ❤ 10
  • 👏 1
Post #580 47
هر ظلمی در جهان از ظلم بر کلمات آغاز می شود.

کنفوسیوس
  • ❤ 6
  • 👍 4
Post #577 54
اندیشه پویا، شمارهٔ ۱۰۲
شمارهٔ ۱۰۲ مجلهٔ اندیشه پویا را تا اینجا بیشتر از چندین شمارهٔ اخیرش پسندیده‌ام. مقالات بسیار خوبی دارد. نسخهٔ دیجیتال آن را از فیدیبو تهیه کرده‌ام و البته چند مقالهٔ ابتدایی‌اش را فعلا خوانده‌ام و بخش های زنانه را.‌واقعیت این است که در این شماره، روح زنانه برایم بسیار سیال است؛ شاید این فقط حس شخصی من باشد، اما حضورش را در لایه‌های مختلف نوشته‌های پخش های پایانی احساس می‌کنم.
پیشنهاد می‌کنم اگر به نسخهٔ چاپی دسترسی ندارید، حتماً نسخهٔ دیجیتال آن را تهیه کنید و بخوانید.
  • 👍 4
  • ❤ 2
Post #576 82
نقاب‌های زیبا بر چهره‌های فرسوده

می‌دانید مدتی است به چه فکر می‌کنم؟

به نظرم، انسان برای داشتن یک زندگی باکیفیت و برقراری رابطه‌ای سازنده با خودش و دنیای پیرامونش، نیاز دارد هم فلسفه‌ورزی بداند، هم از مسائل اجتماعی زمانه‌اش آگاه باشد و هم از پیچ‌وخم‌های روان خودش سر دربیاورد.

وگرنه، هرچقدر فرمول‌های ریاضی و فیزیک و شیمی در مغزش بچپاند و هرچقدر هم درس طبابت بخواند، همه‌ی این‌ها در بهترین حالت، پرداختن به لایه‌های بیرونی وجود اوست؛ مثل بزک کردن چهره‌ی پیرزنی فرسوده که از درون متلاشی شده است. که انسان پیش از هر چیز نیاز دارد به مسائل بنیادیِ چیستی و هستی خودش، به معنای زندگی فردی‌اش و جایگاهش در جهان اجتماعی، تا حدی سروسامان بدهد. آن‌وقت است که علوم تجربی و مهندسی می‌توانند به کارش بیایند و به زندگی‌اش معنا و کیفیت ببخشند.
چرا؟
چون دانستن اینکه جهان چگونه کار می‌کند، با دانستن اینکه چگونه باید در آن زندگی کرد، یکسان نیست. ما می‌توانیم از اسرار طبیعت پرده برداریم، قوانین حاکم بر ماده و حیات را بشناسیم و در دانش و فناوری پیشرفت کنیم، اما همچنان در شناخت خودمان، فهمیدن دیگری و پیدا کردن معنایی برای زندگی ناتوان بمانیم.
من، به‌عنوان یک متخصص علوم پایه، وقتی به اطرافم نگاه می‌کنم، گاهی با انبوهی از دکترها و مهندس‌هایی روبه‌رو می‌شوم که انگار چیزی از جوهره‌ی زندگی در وجودشان باقی نمانده است؛ جز تبدیل شدن به آدم‌هایی که مدام بر پول و دارایی‌شان می‌افزایند، به این امید که بتوانند نقاب‌های زیباتری بر چهره‌ی فرسوده و زخم‌خورده‌ی درونشان بگذارند.
کاش در برنامه ریزی آموزشی تحصیلی/ آموزش عالی، در این سالها علوم انسانی را جدی‌تر می‌گرفتیم؛ نه اینکه به آن به چشم دانشی حاشیه‌ای در کنار علوم تجربی و مهندسی نگاه می کردیم، بلکه آن را بخشی ضروری از تربیت انسان و ساختن جامعه‌ای سالم‌تر می دانستیم.
چون دانستنِ اسرار و قوانین زیستی، فیزیکی و شیمیایی جهان، بدون شناختنِ اسرار درون خویشتن و فهمیدنِ جهان انسانی، لزوماً به زیستنِ بهتر منتهی نمی‌شود.


مریم فرخ نیا
۲۰ مهر ۰۵
  • ❤ 13
  • 🔥 1
Post #575 64
اصحاب کهف
برای گرفتن وسیله‌ای مجبورم به مرکز شهر بروم. چند مرکز خرید هم در مسیرم هستند. حس می‌کنم یکی از اصحاب کهفم که بعد از سیصد سال از خواب بیدار شده و راهش به مرکز شهر افتاده است.
البته برای کسی که سالی یک بار هم گذارش به بازار و این طرف‌ها نمی‌افتد، شاید این همه احساس غریبگی با محیط و آدم‌ها زیاد هم عجیب نباشد. ولی مگر من چند هزار روز در این شهر نبوده ام که اینقدر غریبه ام با همه چیز؟
دخترکان و پسرکان نوجوان، شاید کمی بزرگ‌تر، حدود هجده، نوزده ساله، از مراکز خرید بیرون می‌آیند. البته شهر شلوغ نیست و تعدادشان هم زیاد نیست، اما چهره‌ها و ظاهرشان اصلاً شبیه آدم‌هایی نیست که در حافظه‌ام از مردمان این شهر به یاد دارم.
پسری لاغر و نحیف را می‌بینم که سیگاری گوشه‌ی لبش گذاشته است. زیرپیراهنی مشکی به تن دارد که برایش گشاد است و روی آن پیراهنی خاکستری پوشیده که نگرانم از تنش بیفتد. لب‌هایش را سیاه کرده و انگار خط چشم کشیده است. وقتی از کنارمان می‌گذرد، سیگارش بوی عجیبی می‌دهد.
کمی جلوتر، چند دختر با همین حدود سن و سال، با چهره‌هایی که به نظرم مسخ‌شده است، به سمتمان می‌آیند. با یکی‌شان چشم در چشم می‌شوم. همین‌طور به من زل می‌زند و در آخرین لحظه نگاهش را برمی‌گرداند.
به خودم نگاهی می‌اندازم. لباس‌ها و پوششم چیز غیرعادی‌ای ندارد. اما انگار در نگاه این بچه‌ها انرژی، امید و زندگی کم شده است.
هوا گرم است و با اینکه مثلاً در نیمه‌ی مهرماه هستیم، خداخدا می‌کنم زودتر وسیله را پیدا کنم و کارم با اینجا تمام شود. وسیله پیدا می‌شود و من از این جهان غریب خارج می‌شوم، اما این فکر که این بچه‌های هفده، هجده‌ساله، نهایتاً بیست‌ساله، چه بر سرشان آمده که این‌قدر با آدمی مثل من و جهان من غریبه‌اند، از سرم بیرون نمی‌رود.
زبان هم را نمی‌فهمیم؟ من زیادی در دنیای خودم غوطه‌ورم؟ تصورهای یکسانی از جهان نداریم؟ شرایط اقتصادی، جنگ و سال‌ها فضای بسته‌ی فرهنگی چنین بر سر بخشی از نسل امروز ما آورده است؟ آیا همیشه همین وضعیت بوده و چیز جدیدی نیست و من زیادی حساس شده ام؟
همه‌ی این‌ها برای من تازه شروع شده‌اند.
آیا این رنجی نیست که ما می‌بریم؟ اگر نیست، پس زندگی کردن در دو جهان متفاوت، بی‌آنکه زبان هم را بفهمیم، نامش چیست؟

مریم فرخ نیا
۱۹ مهر ۰۵
  • 😢 7
  • ❤ 1
Post #574 60
تمرینِ مکث
دوستم می‌گوید بیا مکث کردن در زندگی را تمرین کنیم. می‌گوید به ما مکث کردن را یاد نداده‌اند، درحالی‌که خیلی از اتفاق‌های مهم و نقطه‌عطف‌های زندگی، اتفاقاً بعد از همین مکث‌ها رخ می‌دهند. بیا از همین حالا، روزی چند دقیقه مکث کردن را تمرین کنیم؛ قبل از حرف زدن، قبل از نوشتن، قبل از تصمیم گرفتن، حتی قبل از فحش دادن!
گفتم من اتفاقاً این آخری را خیلی وقت‌ها تمرین کرده‌ام، اما بعدها با خودم گفته‌ام کاش دست‌کم همان یک‌بار، همان لحظه، خودم را خالی کرده بودم!
لبخند می‌زند و می‌گوید: «حالا توی دلت فحش بده!»
من هم لبخند می‌زنم، ولی در واقع دارم فکر می‌کنم به اینکه بیشترمان برای خیلی از کارها و مهارت‌های زندگی آموزش می‌بینیم، اما کمتر کسی به ما یاد می‌دهد که گاهی نباید هیچ کاری کنیم؛ نه جوابی بدهیم، نه تصمیمی بگیریم، نه واکنشی نشان بدهیم. فقط کمی دورتر از ماجرا بایستیم و اجازه بدهیم آنچه در درونمان می‌گذرد، از هیاهوی لحظه فاصله بگیرد.
مکث‌های میان دو اتفاق، گاهی فاصله‌ی کوچکی هستند میان دو امکان که پیش رویمان قرار می‌گیرند؛ فاصله‌ای که در آن، برای چند لحظه هم که شده، می‌توانیم «هر چه پیش آید خوش آید» را به انتخاب و اراده‌ی خودمان رقم بزنیم.
ولی من هنوز باید فکری به حال فحش‌هایی بکنم که سال‌هاست در دلم مانده‌اند و حالا دوستم می‌گوید کماکان باید همان‌جا نگهشان دارم!
خلاصه اینکه مدتیست دارم مکث کردن را تمرین می‌کنم، البته اگر این وسوسه فحش دادن بگذارد.

مریم فرخ نیا
۱۷ مهر ۰۵
  • 😁 4
  • ❤ 3
  • 👌 3
Post #573 71
با مهر آمد و با مهر رفت.
هرچند که در من همیشه زنده است 🤍
  • ❤ 5
Post #571 70
می‌تُنُست بدترُم بشه

وقتی بچه بودم، حدود هشت، نه ساله، وقتی از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، بیشتر وقت‌ها سر راهم به خانه‌ی پدربزرگم می‌رفتم. مادربزرگم، یک زن بوشهری با دستپختی بی‌نظیر بود؛ صبوری‌اش و حوصله‌ای که در خانه‌داری و بچه‌داری داشت، زبانزد بود.

به خانه‌ی آنها می‌رفتم، چون اولین ایستگاه من، بعد از مدرسه و قبل از رسیدن به خانه، آنجا بود. مادربزرگم خوب بلد بود با اضطراب‌ها، غرغرها و تنش‌های یک کودک خسته از اتفاقات روز مدرسه چه کند. یک جمله داشت که همیشه تکرار می‌کرد و بعد، سینی غذای خوشمزه‌اش را مقابلم می‌گذاشت:

«دِی، می‌دونُم چقد اذیت شدی، ولی عزیزُم، خدا رو شکر کن، می‌تُنُست بدترُم بشه!»

همین یک جمله آرامم می‌کرد. غذایش را با عشق می‌خوردم و بعد، همان‌جا، بالش نرم و خوشبویش را زیر سرم می‌گذاشت و به خواب خوش می‌رفتم.

معجزه‌ی همین چند کلمه بود؛ انگار باقی روزم را از نو می‌ساخت و لبریزم می‌کرد از اتفاق‌های خوبِ نیامده.

«می‌تُنُست بدترُم بشه» در تمام این سی‌وچند سال، بعد از هر حادثه و اتفاق مهیبی که در زندگی‌ام افتاد، اولین جمله‌ای بود که در خاطرم می‌آمد؛ جمله‌ای که مادربزرگم با آن، در کودکی، بلد بود جهان را دوباره برایم قابل تحمل کند.

چند روز پیش، همایون از مدرسه آمد. کلی غرغر کرد و زمین و زمان را به هم دوخت تا برایم ثابت کند بدترین روز مدرسه‌اش را پشت سر گذاشته است.

همان جمله را برایش تکرار کردم:

«می‌دونی، می‌تونست بدتر هم بشه.»

کمی مکث کرد و گفت:

«آره مامان، راست می‌گی... می‌تونست بدتر هم بشه. مثلاً جنگ بشه! موشک بزنن به مدرسه‌مون... ما همه بمیریم!»

قلبم هزار تکه شد.

چه بر سر ما آمده است در این یک سال؟

مادربزرگم وقتی آن جمله را به من می‌گفت، تصورم از بدتر شدن حادثه، چیزی از جنس دعوای شدیدتر در مدرسه، نمره‌ی پایین‌تر، دلخوری عمیق‌تر یک دوست یا غم‌های کوچک یک کودک هشت، نه ساله بود. او از چیزهایی حرف می‌زد که برای یک بچه، در همان لحظه، بزرگ‌ترین مصیبت دنیا بودند.

اما حالا که من، سال‌ها بعد، همان جمله را به فرزندم می‌گویم، او «بدتر شدن» را این‌طور می‌بیند:

موشک، مدرسه و مرگ.

خدایا! خودت ببین که ما بدترین‌ها را به چشم خویش دیده‌ایم، در این یک سال.
مادربزرگم اگر بود، این روزها من هشت ساله را چگونه تسلی می‌داد؟

مریم فرخ نیا
۱۶ مهر ۰۵
  • 😢 6
  • ❤ 5
Post #567 64
وقتی حجم کارهای روزانه، وظایف و مسئولیت‌های مختلفم، به‌ویژه با بازگشایی مدارس، بیشتر می‌شود، فرصت‌هایی که هم انرژی و هم تمرکز لازم برای کتاب خواندن را داشته باشم، خودبه‌خود کمتر می‌شوند و طبیعتاً سرعت خواندنم هم پایین می‌آید.
این جور وقت‌ها، عذاب وجدانِ نرسیدن به یکی از پررنگ‌ترین جذابیت‌های زندگی‌ام –که کیفیتی واقعی به آن می‌دهد– را با پادکست شنیدن کمی کاهش می‌دهم.
این آخرین پادکستی است که شنیدم و حس خیلی خوبی به من داد؛ از جنس تابیدن نوری از خردمندی، از پشت پرده‌ای کناررفته، از پنجره‌ای رو به چیستیِ آدم.
Apple Podcasts آیا اراده آزاد وجود دارد؟ رمزگشایی از جبرگرایی و فرگشت | گفتگو با دکتربنیامین فراهانی Podcast Episode · Houshivar Podcast پادکست هشیوار · July 22 · 1h 20m
  • 👌 3
  • ❤ 1
Post #564 101
شیمیِ عشق

اولین بار که کلمه‌ی «شیمی» را برای توضیح چیزی درباره‌ی هورمون‌های بدن شنیدم، در یک فیلم هندی بود. نوجوان بودم و آن روزها در بوشهر، به مدد همجواری با خلیج فارس و کشورهای حاشیه‌ی آن، از چهارشنبه‌ها آخر هفته‌ها شبکه‌های کویت و بحرین و قطر فیلم هندی پخش می‌کردند.

و خودتان هم می‌دانید فیلم هندی‌ها معمولاً داستانشان حول چه می‌چرخد؟ عشق.

در یکی از همان فیلم‌ها، قهرمان مرد داستان با دوستش حرف می‌زد؛ از خوبی‌های معشوقش می‌گفت و کمی هم، تا جایی که یادم مانده، تحصیل‌کرده به نظر می‌رسید. وسط حرف‌هایش گفت:

«از وقتی او را دیده‌ام، شیمی بدنم به هم ریخته. عشق این بلا را سر شیمی من آورده.»

خلاصه، از همان روز در پس ذهن نوجوان من این نشست که عشق اتفاقی است که در سطوح شیمیایی بدن رخ می‌دهد.

بعدها که وارد دنیای مولکول‌ها و واکنش‌ها شدم، این باور نه‌تنها از بین نرفت، بلکه برایم علمی‌تر هم شد. عشق چیزی نبود جز رقابت مولکول‌ها و مچ‌اندازی‌شان با یکدیگر؛ دوپامین، اکسی‌توسین، سروتونین، اندورفین... چه طوفانی در بدن عاشق به پا می‌کنند که نتیجه‌اش می‌شود این همه داستان و افسانه و حسرت و آه و اندوه، خدا می‌داند.

این نگاه ماتریالیستی به موضوعی چنین پیچیده در ذات آدمی، سال‌ها خیالم را راحت کرده بود. همه‌چیز را می‌شد به مولکول‌ها سپرد؛ به تعادل و عدم تعادل مواد شیمیایی بدن.

تا اینکه یک عاشقِ از خود فارغ را زمانی دیدم و با همان سبک رک‌گویی همیشگی‌ام گفتم:

«عشق فقط از تنظیم خارج شدن تعادل شیمیایی بدن است.»

چنان خشمی بر او مستولی شد که گویی خودِ الهه‌ی عشق، خنجری در سینه‌اش زده باشد.

گفت: «چه نگاه مبتذلی داری به عشق!»

سال‌ها گذشت.

تجربه‌ی زندگی اما آرام‌آرام مرا از آن باور دور کرد و به جایی رساند که بپذیرم شاید همه‌ی اتفاق‌ها، هرچند از سطح شیمیایی بدن آغاز شوند، در همان سطح باقی نمی‌مانند.

و این دریافت، زمان بسیار زیادی از من گرفت.

این فایل کوتاهی را که زهرا در کانال بسیار خوبش گذاشته، ببینید. جمله‌ی آخرش به باور امروز من نزدیک‌تر است؛ همان چیزی که سیمون دوبووار درباره‌ی عشق اصیل می‌گوید؛ عشقی که در تعریف، چندان دور از دوستی‌های اصیل نیست.

و البته مرا چقدر به یاد آن جمله‌ی معروف شریعتی می‌اندازد:

«دوست داشتن از عشق برتر است.»

حالا که به آن عاشقِ از خود فارغ و خشمش فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم حق داشته شاید آن روزها.

واقعاً عشق را نمی‌شود فقط با از تنظیم خارج شدن دوپامین و اکسی‌توسین توضیح داد.

هرچقدر سعی کردم با شیمی بفهمم که چه بر سر این ذهن آدم می‌آید در این فرایند دلدادگی که خاطره‌اش تا قرن‌ها در بدن عاشق زخم به جا می‌گذارد، نتوانستم پاسخی درخور پیدا کنم.

مثلاً اینکه چرا یک آدم، دیگری را آن‌قدر دوست داشته باشد که میان آن همه خوبان انتخابش کند، برایش بماند و گاهی هم از خودش بگذرد.

به گمانم در فاصله‌ی میان این همه سؤال‌هاست که «عشق» بی‌خبر آغاز می‌شود.

مریم فرخ نیا
۱۳ مهر ۰۵

پ.ن: یکی از اعضای فرهیخته کانال "گفت‌وگوی آرش نراقی و نهضت فرنودی درباره‌ی تعریف فلسفی «ما شدن»، پایه‌های زیست‌شناختی عشق و ضرورت آموزش عشق‌ورزی در جهان امروز" را ارسال کرد. خواندنی است.
Telegram 📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم چرا ما عاشق می‌شویم؟ #فلسفه‌ورزی، #عشق، #افلاطون، #شوپنهاور، #راسل، #بودا، #دوبووار، #TedEd مترجم: حسین محمدی‌زاده https://t.me/hezar_khom
  • ❤ 3
  • 👍 1
Post #563 85
تلنگر

امروز یکی از دانشجویانم گفت: «اسمم را عوض کرده‌ام، اما هنوز کارهای ثبت اسم جدید در دانشگاه انجام نشده، اما شما من را با نام * صدا بزنید.» گفتم: «اسم قبلیت هم خیلی قشنگ بود.» یک اسم مذهبی. بعد گفت: «نه، اصلاً دوستش نداشتم، هیچ‌وقت. خیلی وقت بود همه * صدایم می‌زدند.» خندیدم و گفتم: «هر دو اسمت زیباست» و نام نفر بعدی را از روی لیست دست‌نوشته‌شان خواندم.
هنوز لیست حضور و غیاب را پرینت نگرفته‌ام و نمی‌دانم چه بر سر این حافظه‌ام آمده که اسم‌هایشان را هم برخلاف سال‌های قبل درست نمی‌توانم در خاطر نگه دارم، با اینکه بعضی‌هایشان قبل‌تر هم با من درس داشته‌اند. از * اما نمی‌توانم بگذرم؛ اسمش و حرفی که زد در ذهنم مانده است.
یادم می‌آید رفته بودم کافه‌ای آشنا. سفارش دمنوش و کیک دادم. پسرک نوجوان خوش‌قیافه‌ای با تیپ امروزی آمد نزدیکم و پرسید: «برای‌تان شمع روشن کنم؟» گفتم: «نه.» بعد پدرش که علاقه‌مندی‌های مرا تا حدودی می‌شناخت، گفت: «پسرم هم خیلی به تاریخ و فرهنگ بوشهر علاقه دارد، مثل خودتان.»
پرسیدم: «آفرین، باعث افتخاری پسرم.» و خواستم بنا بر عادت همیشگی‌ام، بعد از گفتن دخترم یا پسرم، اسمش را صدا بزنم که پدرش زودتر گفت: «آریا.»
گفتم: «به‌به، چه اسم قشنگی.»
خودش خندید و گفت: «اسمم حسین است، می‌خواهم عوضش کنم، باید هجده سالم بشود. همه آریا صدایم می‌زنند، حتی در مدرسه معلم‌ها...»
همین‌طور هی مثال روی مثال برایم ردیف می‌شود.
این بیزاری‌ها از اسم‌های مذهبی از کی شروع شد؟
دو جد پدری‌ام اسم‌هایشان حسین و عباس بود و همین‌طور که دور و برم را نگاه می‌کنم، اسم‌های علی، فاطمه، حسین و محمد و... همیشه بخشی از هویت فردی آدم‌های زندگی‌مان بوده‌اند. به بدی و خوبی، درستی یا نادرستی‌اش کاری ندارم؛ اما نمی‌شود به این فاصله گرفتن و بیزاری نسل جدید از اسم‌های مذهبی توجه نکرد و دنبال چرایی‌اش نرفت.
نمی‌شود این تغییر را ندید و فقط گفت سلیقه نسل‌ها عوض شده است.
وقتی یک اسم برای پدر و مادرها بخشی از هویت، خاطره و باورشان بوده و برای فرزندشان چیزی است که نمی‌خواهد حتی با آن صدایش کنند، چه اتفاقی افتاده است؟
چه شد که بعضی از این اسم‌ها برای بخشی از نسل جدید دیگر فقط یک اسم نیستند، بلکه نماینده یک جهت فکری‌اند؟
چقدر باید این بیزاری را به سلیقه و مد نسبت داد و چقدرش را باید در تجربه زیسته این نسل جست‌وجو کرد؟
یا چقدر فاصله میان گفتار و رفتار کسانی که خود را سال‌ها نماینده دین و اخلاق معرفی کردند، در این دلزدگی سهم داشته است؟
و اصلاً این تهی‌شدگی معنوی/مذهبی این نسل از کجا آمده است و چه نتایجی در پی خواهد داشت؟

مریم فرخ نیا
۱۲ مهر ۰۵
  • ❤ 3
  • 👍 3
Post #562 102
در میان این همه خبر تلخ و ناراحت‌کننده از جنگ، بعد از آن همه مصیبت و سختی که ایرانمان در یکسال گذشته تجربه کرد، حضور پرافتخار ایران در مسابقات آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ و به‌ویژه حضور پررنگ‌تر زنان ایرانی در این مسابقات، حس غرور عجیبی در من زنده کرد.
نام «فرشتگان میناب» بر این تیم بود و نمی‌دانم چرا از همان ابتدا احساس می‌کنم انرژی مثبت معصومیت و پاکی کودکان، در تمام این تیم جریان داشت.
دیدن دختران ایرانی که با توانایی، امید و درخشش خودشان در چنین میدان بزرگی حاضر شدند، در میان این همه خبر تلخ، برای من اتفاق کوچکی نبود؛ انگار برای لحظه‌ای دوباره یادمان آوردند که ایران هنوز سرشار از توان، زندگی و امید است.
تنتان سلامت دختران ایرانی؛
که خوش درخشیدید و دل ما را روشن کردید. ❤️
#ناگویا_۲۰۲۶
#ایران❤️
  • ❤ 8
Post #559 83
آیا ما مسئولیتِ تصویری که از خود می‌سازیم، را بر عهده داریم؟

حتماً برای شما هم پیش آمده که در دوره‌ای از زندگی، آدمی را ببینید و با خودتان فکر کنید: این آدم دقیقاً به انتهای همان مسیری رسیده که من آرزوی طی کردنش را دارم. آنچه او ساخته، انتخاب کرده و به دست آورده، برای شما تبدیل می‌شود به تصویری از مقصد؛ و خودش، نماد تجربه و الگو.
بعد، آرام‌آرام انتخاب‌هایتان را بر اساس همان تصویری که از او ساخته‌اید انجام می‌دهید. یک انتخاب، انتخاب دیگری را به دنبال می‌آورد و سال‌ها می‌گذرد؛ سال‌هایی که بخش بزرگی از تصمیم‌های بعدی‌شان، پیامد همان انتخاب اول بوده‌اند.
خوش‌شانس باشید، مسیری که واردش شده‌اید همچنان همان جذابیتی را داشته باشد که پیش از ورود تصور می‌کردید. خوش‌شانس‌تر باشید اگر در میانه‌ی راه، آن آدمی که برایتان نماد تجربه و الگو شده بود، واقعاً همان کسی باشد که تصور می‌کردید.
اما گاهی همه‌چیز طور دیگری پیش می‌رود.
وسط راه، وقتی دیگر نه زمان چندانی برای برگشتن مانده و نه توان و امکان پذیرفتن ریسک یک تغییر بزرگ دیگر را دارید، متوجه می‌شوید آن تصویری که از آن آدم ساخته بودید، با واقعیت فاصله‌ی زیادی داشته است؛ شاید آنچه از خودش نشان داده، ساختگی بوده، شاید بخشی از آن دروغ بوده، یا شاید اصلاً آن هیبت بزرگی که سال‌ها به آن تکیه کرده بودید، از ابتدا توخالی بوده است.
و آن وقت، مسئله فقط ناامیدی از یک آدم نیست. مسئله این است که نمی‌دانید با باقی مسیر زندگی‌تان چه کنید.
اینجاست که پرسش‌های فلسفی عجیبی ممکن است، شکل می‌گیرد.
اگر کسی بر اساس شناختی که از دیگری پیدا کرده مسیر زندگی‌اش را انتخاب کرده و بعد معلوم شده آن شناخت اشتباه بوده، مسئولیت با کیست؟ با کسی که انتخاب کرده و در شناخت خود خطا کرده؟ یا با ماهیت انسانی که اساساً قطعیت‌پذیر نیست، تغییر می‌کند و هیچ تضمینی وجود ندارد که آدم‌ها همان چیزی بمانند که زمانی خودشان را نشان داده‌اند؟
و مهم‌تر از همه، آن آدمی که در شکل‌گیری مسیر زندگی دیگری نقش داشته چه؟ آیا او صرفاً یک «موضوع شناخت» است یا عاملی است که در تغییر مسیر زندگی دیگری سهم داشته و در نتیجه، مسئولیتی هم بر دوش دارد؟
آیا انسان‌ها فقط مسئول انتخاب‌های خودشان‌اند، یا در برابر تصویری که از خود به دیگران می‌دهند و انتخاب‌هایی که دیگران بر اساس آن تصویر انجام می‌دهند نیز مسئولیتی دارند؟
هرچه این مسئله را از انتخاب‌های کوچک و شخصی زندگی بزرگ‌تر کنیم، پرسش جدی‌تر می‌شود. از انتخاب یک رشته تحصیلی، یک شغل، یک استاد، یک شریک زندگی یا یک الگوی شخصی، برسیم به انتخاب‌های جمعی، اجتماعی و سیاسی؛ به آدم‌ها و ساختارهایی که میلیون‌ها نفر بر اساس تصویری که یک نفر یا یک گروه یا یک ساختار و....از خود ساخته‌اند، به آنها اعتماد کرده‌اند و تصمیم گرفته‌اند.
آنجا دیگر مسئله فقط این نیست که «چه کسی اشتباه کرد؟»
مسئله این است که وقتی یک انسان، یک گروه یا یک ساختار، با تصویری که از خودش به دیگران ارائه کرده، مسیر زندگی دیگران را تغییر می‌دهد، مرز مسئولیت او کجاست؟
و البته پرسش سخت‌تر این است: اگر بخش بزرگی از زندگی ما حاصل انتخاب‌هایی باشد که بر اساس شناختی نادرست از آدم‌ها، جهان یا خودمان انجام داده‌ایم، در میانه‌ی راه با این حقیقت چه باید کرد؟

مریم فرخ نیا
۱۱ مهر ۰۵
  • ❤ 6
Post #558 80
اسم یکی از کتابچه‌های تکمیلی درس فارسی‌اش «ققنوس» است. ققنوس داستان‌های فاخر و کوتاه ادبیات فارسی را به زبانی روان و مناسب فهم کودکان بازنویسی کرده و هدفش تمرین و ارزیابی درک مطلب دانش‌آموزان است.
تکلیف امروزش داستانی درباره‌ی اساطیر و افسانه‌های ایرانی و پیرامون هدهد است.
یکی از سؤال‌های پایانی تکلیف این است:
«یک موجود افسانه‌ای در ادبیات ایران که می‌شناسی، به‌جز آنچه در داستان آمده، بگو.»
می‌نویسد:
«سیمرغ؛ چون راهنماست. چون پرهایی دارد که اگر آتش بزنی، هر جا که باشی به کمکت می‌آید. چون مثل مادر است...»

#مادر
#شاهنامه
#پر_سوم
  • ❤ 8
Post #557 88
وقتی ناچاری زندگی را دوباره با دستان خالی بسازی

در طول دو هفته‌ی گذشته چند زن را دیده‌ام؛ زنانی مطلقه، با فرزندان کوچک و بزرگ و البته زیر بار هزینه‌هایی که هر روز بیشتر می‌شوند و زندگی‌شان را هر روز فرسوده‌تر و فشرده‌تر می‌کنند.

زنانی که کار می‌کنند، اما شغل ثابت ندارند؛ خیاطی می‌کنند، آشپزی می‌کنند، آرایشگری می‌کنند، سفارش می‌گیرند و غالباً روزمزدند و درآمدشان روزانه است. در واقع به‌شدت کار می‌کنند و خسته می‌شوند، اما درآمدشان آن‌قدر ناپایدار و ناکافی است که نمی‌دانند حتی فردا را چطور باید بگذرانند.

یکی‌شان می‌گفت: «درآمد ما فقط برای تهیه‌ی اقلام سوپرمارکتی و خرید خانه کافی است. اگر مثلاً کولر یا یخچال خانه بسوزد و نیاز به تعمیر داشته باشد، یا ناگهان به دو سه میلیون تومان پول نیاز داشته باشی، این شغل آن درآمد اضافه را به تو نمی‌دهد.»

دیگری می‌گفت: «چند روز قبل ماشینم خراب شد. همه‌ی درآمد آن روزم را هزینه‌ی تعمیر آن کردم و فقط سیصد هزار تومان در کارتم مانده بود. نشستم در پارک کنار خانه‌ام و فقط گریه کردم، چون در خانه چیزی برای پختن غذا برای بچه‌هایم نداشتم.»

یک جامعه‌ی سالم، در چنین شرایطی، برای چنین زنانی چه برنامه‌های حمایتی در نظر گرفته است؟

در واقع مسأله‌ی مهم این است، زنی که سال‌ها خانه‌دار بوده، بیمه و درآمد مستقلی هم نداشته و حالا به هر دلیلی ناچار به طلاق شده، نباید در نخستین روزهای استقلالش با دیوار بلند فقر روبه‌رو بشود. و پاسخ سیاست‌گذاری اجتماعی هم قاعدتاً نمی‌تواند فقط این باشد که: «برو کار کن.»

اگر قرار است خیاطی، آشپزی یا آرایشگری راهی برای استقلال اقتصادی او باشد، باید برای مهارتش بازار مناسب ایجاد شده باشد؛ برای شروع کارش تسهیلات واقعی و کم‌سود فراهم باشد، بیمه‌ی شغلی و درمانی هم در نظر گرفته شود و مهم‌تر از همه، برای مراقبت از کودکش راهی مقرون‌به‌صرفه وجود داشته باشد.
حمایت مالی موقت هم باید آن‌قدر باشد که زن فرصت پیدا کند دوباره روی پای خودش بایستد، نه اینکه فقط چند روزی سقوطش را به چاه بدبختی و فلاکت به تعویق بیندازد.

همه‌ی این‌ها، دقیقاً تک‌تک این‌ها، صدقه نیستند؛ نامشان سیاست‌گذاری‌های حمایتی اجتماعی است.

جامعه‌ای که از زن می‌خواهد مستقل، نجیبانه و آبرومندانه زندگی کند، باید امکان استقلال و زندگی آبرومندانه را هم برایش فراهم کند.
سلامت یک جامعه را نمی‌شود با میزان ثروت و رشد اقتصادی‌اش سنجید. یکی از جاهایی که می‌شود زخم‌های عفونت‌کرده‌ی یک جامعه را دید، همین‌جاست؛ جایی که وقتی یک زن، با کودکی در آغوش، از یک زندگی فروپاشیده بیرون می‌آید و جامعه آن قدر او را تنها گذاشته که برای ادامه‌ی یک زندگی آبرومندانه، در نهایت مجبور می شود از جان، روان و گاه کرامتش هزینه کند.

مریم فرخ نیا
۹ مهر ۰۵
  • ❤ 5
  • 😢 3
  • 👌 1
  • 💔 1
Post #556 86
در بندر نومیدی
نه کشتی امید
که تنها
زورق اراده
به ساحل شب
پهلو می‌ گیرد اینک

کسی نوید صبح نمی‌ دهد دیگر
اما ما
تا دست داریم
پارو را
بر زمین نمی‌گذاریم هرگز

#حنیف_شمیم
#کافه_زهرا
  • ❤ 6
Older posts →

About this channel

How can I read @marryfarrokh without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من have?
انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من (@marryfarrokh) has 112 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →