دیروز رفتم سراغ اولین نوشتههای نویسندهی مورد علاقهام. این اولین بار نیست که کسی را از آغاز مرور میکنم. مدتیست هر وقت اکنونِ کسی برایم وسوسهبرانگیز و خواستنی میشود، چند قدم به عقب برمیگردم و خودم را در خاطرات و دستنوشتههای قدیمیش غرق میکنم؛ در تردیدها و ترسها و اشتباهها و انتخابهایش.
میخواهم بدانم بعدازظهرهای کشدار تابستان سیونهسالگیاش را چطور گذرانده؛ یا چطور با پوچیِ بعد از مرگ عزیزانش کنار آمده. تنهایی را چطور تاب آورده. چه میخورده، چه میخوانده، چه گوش میداده... آنقدر میگردم تا شاید سرنخی برای ادامه پیدا کنم.
در همهی این خاطرات و زندگینامهها یک چیز مشترک است: همهشان یک روز تصمیم گرفتهاند از حاشیهی امنشان بیرون بیایند. یکی در بیستسالگی، یکی در سی و دو سالگی، و یکی در پنجاهوچندسالگی. همهشان ترسیدهاند. غمگین شدهاند. توی ذوقشان خورده، تحقیر شدهاند گاهی. خسته شدهاند، زیاد. اما ادامه دادهاند.
القصه؛ با خواندن گذشتهی آدمها، حسی گرم و شیرین به سراغم میآید. چقدر خوب، کسانی بودهاند که جرأت کردهاند و از حماقتها و اشتباهات و تیرهای به سنگ خوردهشان نوشتهاند. تا من امروز بدانم بیقراری، دلتنگی، غم، یأس، کلافگی و پشیمانی هم بخشی از مسیر است.
قسمتهایی از گذشتهی آنها، اکنونِ من است.
و شاید اکنونِ من، روزی قسمتی از آیندهی کسی باشد؛
مینویسم تا جسارت را دست به دست کنم. تا امید بپراکنم، نه غم و اندوه و یاس. حتی اگر تلخ مینویسم.
*
اولین باری که میخواستم خونه اجاره کنم، یه کم پول قرض کردم. موقعی که میخواستم پس بدم، دوستم نگرفت. گفت: «این قرضِ توئه به نفر بعدی!»من برای بیرون آمدن از حاشیهی امنم، از خیلیها تجربه وام گرفتهام، به خصوص از آدمهای غریبهای که دست و دلبازانه و با جزئیات از نقشه راهشان گفتند و نوشتند.. امیدوارم من هم بتوانم با نوشتن ازین تجربهها چیزی به بعدیها بدهم و بعد برم.
الان دارم فکر میکنم من توی زندگیم چیزی به بعدیا دادم؟ کاش داده باشم و بعد برم.
* دیالوگ از فیلم «جهان با من برقص»
#الهه_افشار