🍂
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، هیچ شباهتی به زنی که شب پیش به خواب رفته بود، نداشتم. خیال میکردم راحت خوابیدهام و به اندازه؛ اما عجیب خسته بودم و غمگین. اصلا شباهتی به الههی بَرنده دیروز نداشتم.
هر چه تلاش کردم از ذوق آرام و کولهپشتیاش بنویسم، نشد. هر چه سعی کردم از آدمهای اندک و عزیز کهکشان ارتباطیام بنویسم، نتوانستم. حتی چند خطی درباره اینکه خرسها عسل دوست دارند نه زنبور هم نوشتم، اما هیچکدام آن چیزی نشد که باید میشد.
خواندن، نوشتن، خوابیدن، حتی شنیدن رادیو دیو حالم را بهتر نکرد. میانهی روز ناگهان یاد خواب دیشب افتادم. حالا دلیل آن همه اضطراب و ترس و غم عجیب و غریب را میدانستم.
ذهن و بدن چندان تفاوتی میان تجربهی خواب و بیداری قایل نمیشوند. بعضی خوابها، حال و روز برایمان نمیگذارد. فروید و یونگ خواب را پنجرهای به ناخودآگاه میدانند و بورخس عقیده دارد که خواب واقعیتیست موازی که به اندازه زندگی روزمره بر روان ما تاثیر میگذارد.
گویا مغز در خواب هم بیکار نیست: خاطرات را مرتب میکند، هیجانها را سبکسنگین میکند و حتی بدن را بازسازی میکند. به همین دلیل، اگر خوابی تکاندهنده ببینیم، مغز تا مدتی درگیر همان تصاویر میماند.
من که نبودنت در خواب را برنمیتابم، با نبودنهایت در بیداری چه کنم؟ به تو فکر میکنم که دیشب یکبار دیگر از دست دادمت. به حیاط پوشیده از برف خانه پدری، به چشمهای غمگین بابا، به در نیمهباز راهرو که دیگر نمیتواند جلوی نفوذ سرما و طوفان به داخل خانه را بگیرد و به خودم که عاجزانه پتو روی شانههای بابا میکشم...
از خوابیدن میترسم؛ چون در خواب اتفاقهایی میافتد که در کنترلم نیست. از بیدار شدن میترسم؛ چون در بیداری هم اتفاقهای میافتد که در کنترلم نیست. اما میخوابم و بیدار میشوم تا نترسیدن، تا خوابهای شیرین، تا زندگی.
📍خوابای خوب ببینید.
#الهه_افشار
Post #1481
89
- ❤ 7
- 💔 7
- 👍 2