TGViewer
Channel Public Channel
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار

هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار

@afsharel

اینجا از زندگی می نویسم.
Subscribers
391
Photos
187
Videos
52
Links
96
Recent Posts 19 shown
Post #1485 123
چرخ عاشقی

بچه که بودیم، هر کدام‌مان یک سرگرمی برای خودمان داشتیم. یکی کتاب، یکی دفتر و قلم، یکی نوار کاست و ضبط صوت، یکی دارحلقه و وزنه و تخته شنا، یکی پارچه و قیچی و نخ و سوزن. مامان می‌گفت: «اون چرخ عاشقی رو بذارین کنار. همه‌ی کارا مونده.»

چرخ عاشقی آن کارهایی بود که به نظر مامان هیچ سودی نداشت. فقط زمان و انرژی و فکرمان را مشغول می‌کرد. تقریباً همه کارهای خوشمزه دنیا زیرمجموعه چرخ عاشقی بود: کتاب خواندن، نقاشی کشیدن، نوشتن، ساز زدن، فیلم دیدن، تیپ زدن. این فهرست ته ندارد.

صبح امروز آن‌قدر غرق پتو و نور آفتاب و نوشتن بودم که نه تنها درد گردن و کمردرد و فکردرد، که غذا پختن و غذا خوردن را هم فراموش کرده بودم. باید چرخ عاشقی‌ام را کنار بگذارم و برگردم به کارهای عقب‌مانده؛ اما به آشپزخانه می‌روم؛ به چای، به دارچین، به شیشه‌های مربا و رب گوجه، به ظرف‌های نشسته، به فکرهای...

مامان هم چرخ عاشقی داشت و دارد. همه آدم‌ها چرخ عاشقی دارند. اگر آن چرخ‌ها نبودند، چرخ زندگی نمی‌چرخید. چرخ‌های عاشقی شاید نان و آب نشوند، شاید هم بشوند، اما قطعاً آدم را از فروپاشی نجات می‌دهند.

اما وقتی یک چرخ عاشقی را کنار می‌گذاری و چرخ عاشقی دیگری را برمی‌داری، یعنی یک جای کار می‌لنگد. یعنی داری از انجام کاری طفره می‌روی. این روزها چسبیده‌ام به چرخهای عاشقی. این روزها دارم با تمام قوا فرار می‌کنم.

#الهه_افشار
  • ❤ 8
  • 🔥 1
Post #1483 75
من نقش‌های زیادی داشتم و دارم ولی هیچ نقشی به اندازه دانش‌‌آموزی زنده‌ام نمی‌کنه. این جمع‌ ازون جمع‌هاییه که انرژیم رو چند برابر می‌کنه.

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی
  • ❤ 7
Post #1482 72
دارم خاطرات یک مُرده را می‌خوانم و این تاثیرگذارترین چیزی‌ست که تا حالا خوانده‌ام. خاطرات زنی چهل ساله که تا دیروز می‌جنگیده و امروز مرده است. زنی زیبا که در آخرین عکسش دارد می‌خندد و شمع تولد سی و نه سالگیش را فوت می‌کند. زیر عکس نوشته: ما چه باشیم چه نباشیم زندگی ادامه داره. لابد می‌دانسته زیاد وقت ندارد. یک جایی خوانده‌ام: «زندگی واقعی از چهل‌سالگی شروع می‌شود، شما تا آن موقع فقط در حال تحقیق هستید.» به زن مرده‌ی چهل ساله فکر می‌کنم که آیا در فرصت تحقیقاتیَش، کمی هم زندگی کرده؟ نکند که هیچ خیابانی صدای خنده‌اش را و هیچ کوچه‌ای هق‌هق گریه‌اش را نشنیده باشد. نکند که آفتابِ هیچ سرزمینی پوستش را نوازش نداده و هیچ دریایی، در آغوشش نگرفته باشد. به زن مرده فکر می‌کنم که روی جدول هیچ خیابانی راه نرفته، به زنی که درد انتظار و شوق دیدار را نچشیده. غصه‌ام می‌گیرد برای قلب دست‌نخورده‌‌ی مرده‌اش. زن خندان توی عکس دیروز، امروز مرده است؛ در حالی‌که هنوز زندگی را شروع نکرده. تا زنده‌ای زندگی کن.

#الهه_افشار
  • 💔 7
  • ❤ 2
Post #1481 74
🍂

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، هیچ شباهتی به زنی که شب پیش به خواب رفته بود، نداشتم. خیال می‌کردم راحت خوابیده‌ام و به اندازه؛ اما عجیب خسته بودم و غمگین. اصلا شباهتی به الهه‌ی بَرنده دیروز نداشتم.

هر چه تلاش کردم از ذوق آرام و کوله‌پشتی‌اش بنویسم، نشد. هر چه سعی کردم از آدمهای اندک و عزیز کهکشان ارتباطی‌ام بنویسم، نتوانستم. حتی چند خطی درباره اینکه خرس‌ها عسل دوست دارند نه زنبور هم نوشتم، اما هیچ‌کدام آن چیزی نشد که باید می‌شد.

خواندن، نوشتن، خوابیدن، حتی شنیدن رادیو دیو حالم را بهتر نکرد. میانه‌ی روز ناگهان یاد خواب دیشب افتادم. حالا دلیل آن همه اضطراب و ترس و غم عجیب و غریب را می‌دانستم.

ذهن و بدن چندان تفاوتی میان تجربه‌ی خواب و بیداری قایل نمی‌شوند. بعضی خواب‌ها، حال و روز برایمان نمی‌گذارد. فروید و یونگ خواب را پنجره‌ای به ناخودآگاه می‌دانند و بورخس عقیده دارد که خواب واقعیتی‌ست موازی که به اندازه زندگی روزمره بر روان ما تاثیر می‌گذارد.

گویا مغز در خواب هم بیکار نیست: خاطرات را مرتب می‌کند، هیجان‌ها را سبک‌سنگین می‌کند و حتی بدن را بازسازی می‌کند. به همین دلیل، اگر خوابی تکان‌دهنده ببینیم، مغز تا مدتی درگیر همان تصاویر می‌ماند.

من که نبودنت در خواب را برنمی‌تابم، با نبودن‌هایت در بیداری چه کنم؟ به تو فکر می‌کنم که دیشب یک‌بار دیگر از دست دادمت. به حیاط پوشیده از برف خانه‌ پدری، به چشمهای غمگین بابا، به در نیمه‌باز راهرو که دیگر نمی‌تواند جلوی نفوذ سرما و طوفان به داخل خانه را بگیرد و به خودم که عاجزانه پتو روی شانه‌های بابا می‌کشم...

از خوابیدن می‌ترسم؛ چون در خواب اتفاق‌‌هایی می‌افتد که در کنترلم نیست. از بیدار شدن می‌ترسم؛ چون در بیداری هم اتفاق‌های می‌افتد که در کنترلم نیست. اما می‌خوابم و بیدار می‌شوم تا نترسیدن، تا خوابهای شیرین، تا زندگی.

📍خوابای خوب ببینید.

#الهه_افشار
  • ❤ 6
  • 💔 5
  • 👍 2
Post #1478 109
علم مثل یک آدم دهن‌لق است که با تعریف کردن آخر فیلم آن را خراب می‌کند.

ند فلندرز
خانواده سیمپسون
  • 👍 4
  • ❤ 2
  • 👏 1
Post #1477 119
بهاءالدین خرمشاهی در کتاب حافظ‌نامه دربارهٔ تأویل‌پذیری شعر حافظ نکات ارزشمندی گفته‌اند که عمیق و جالب‌توجه‌اند. در همین بخش، جمله‌ای دربارهٔ حافظ نوشته‌اند که به‌گمانِ من بهترین تعریف، توصیف و روایتِ حافظ و دلیل ماندگاری شعر او از پسِ این‌همه‌سال است:

[حافظ گوشه‌های نزیسته را زیسته است؛ گوشه‌های پنهان‌مانده را که کمتر کسی توانسته بزید، زیسته و اندیشه کرده و به‌شعر درآورده است!]

خلاصه‌اش این می‌شود که اگر قصد داری هنرمند باشی و نامت به‌جاودانگی بماند، گوشه‌های نزیسته زندگی را زندگی کن. هنر، همان‌جایی رقم می‌خورد که در دسترس کسی نیست و تمام ساحت‌‌های تجربه‌اش نصیب تو می‌شود.

جدا از این رهنمود عملی برای هنرمندشدن، گمانم حافظ این نسخه را برای همهٔ ما پیچیده است: در هر منصب و هر شکل و شمایل و هر ساحتی از زندگی هستی، گوشه‌های نزیسته و تجربه‌نکرده را به‌تمامی زیست کن!

فاطمه بهروزفخر
  • ❤ 4
Post #1474 112
پاییزها اتاق دختر روشن‌ترین و دنج‌ترین جای خانه است. کارهایم را با خورشید جلو و عقب می‌کنم تا راس ساعت ده صبح که آفتاب روی گل‌های قالی می‌افتد، من هم آنجا باشم؛ با یک لیوان نسکافه، کتاب و پتوی مسافرتی. بیشتر وقت‌ها به پتو نیازی ندارم، اما بودنش دلگرمی‌ست. امروز کمی دیر به این آیین رسیدم. آفتاب رفته بود.برای آفتاب چه فرقی دارد من کجا باشم و چقدر کار سرم ریخته. می‌آید، چرخی دور اتاق می‌زند و می‌رود.

زندگی، ساعت ده صبح یک روز پاییزی است.

#الهه_افشار
  • ❤ 8
  • 👏 2
Post #1473 113
ما مردمان عادی گاهی دلمان می‌خواهد خوشبخت باشیم. نان گرم بخوریم، یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستا‌ل‌ها، بلکه به صورت زنده ببینیم. ما مردمان عادی خیلی آرزوهای دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله شنیدنش را ندارید…


احمدرضا احمدی
  • ❤ 7
  • 👍 2
Post #1472 149
از خیاطی چیزی نمی‌دانم؛ اما خوب بلدم جای زخم‌هایم را بخیه بزنم. اما خوب بلدم اشتباهاتم را رفو کنم. نقاش خوبی نیستم؛ اما بلدم برای خانه‌ام خورشید بکشم. از بافندگی سر درنمی‌آورم؛ اما می‌دانم برای ساختن روزهای خوب باید حوصله کنم مثل بافتن یک شال گرم یک غصه از زیر، یک دلخوشی از رو، یک غصه از زیر، یک دلخوشی از رو. شناگر قهاری نیستم؛ ولی می‌دانم برای غرق نشدن باید رها بود. راننده‌ی حرفه‌ای نیستم؛ اما رانندگی یادم داد که جسارت، دقت، حوصله و اشتیاق به تنهایی کافی نیست. آشپزی کار دل‌بخواهم نیست؛ اما بلدم غذاها را خوشمزه درست کنم. چون می‌دانم راز خوشمزگی غذاها قاطی کردن کلی چیز بدمزه و بی‌مزه و اندکی صبر و کلی عشق است. تنها چیزی که خوب بلدم شروع ناقص است و رقصیدن به ساز زندگی. تنها چیزی که خوب بلدم با عشق زندگی کردن است؛ قدم برداشتن، افتادن، گریستن، بلند شدن، ادامه دادن، رویا بافتن، دل دادن و دل سپردن و باز رقصیدن و باز افتادن و باز بلند شدن.

#الهه_افشار
  • ❤ 11
  • 👏 1
Post #1470 216
🪷
زمان ما روز دختر نبود؛ ما دلمون خوش بود به این جمله‌ی بابا که خونه بوی دختر می‌ده. ما دلمون خوش بود به نگاه راضی مامان؛ که آفرین و صدآفرین و هزارآفرینمون بود. خنده‌ و رضایت بابا مامان سقف تمام خوشی‌هامون بود.

اون روزا دختر بودن صورتی و اکلیلی نبود؛ ناز و نیاز نبود؛ تلاش بود؛ تلاشی آرام و مداوم برای کسب همزمان هویت شخصی و رضایت دیگران.

اون روزا بچه‌ها نه اتاق شخصی داشتند، نه کمد شخصی، نه حتی حوله‌ و بشقاب شخصی. تقریباً هیچ‌چیز متعلق صرف به ما نبود؛ حتی انتخابا و تصمیمامون. ما جزئی از یک کل بودیم؛ کلی که اسمش خانواده بود. هر کدوم از ما آجر کوچیکی بودیم در ساختن اون کُل.

ما دیده نمی‌شدیم. اگه خواسته‌ای داشتیم، در خواسته‌های جمع ذوب می‌شد؛ «یکی برای همه و همه برای یکی» قانون نانوشته‌ی زندگی‌ ما بود.

ما ولی خوشحال بودیم؛ با همه‌ی کمبودها و نبودها، با همه‌ی تیزی‌ها و سختی‌های زندگی. ما به خونه هویت می‌دادیم؛ با عشق، با تلاش، با همدلی، با انعطاف، با هم.

من با عشق بزرگ شدم؛ در روزگاری که اولین گناه هر دختر به دنیا اومدنش بود. من کنار آدم‌هایی بزرگ شدم که خود زندگی بودند؛ پر از عاطفه، پر از رنج و پر از زیبایی.

من با همه نداشته‌هام ثروتمندترین بودم. چون این فرصت رو داشتم که شبیه بقیه رشد نکنم. که زندگی رو به شکل خودم تجربه کنم. من این امکان رو داشتم که به شیوه خودم عاشق بشم و عشق بورزم، به سبک خودم از رنج بگذرم و دلتنگی رو تاب بیاورم.

بچگی من صورتی و تورتوری و اکلیلی نبود، اما تا دلتون بخواد رها بود. من آزاد بودم برای رویا دیدن، برای خواستن، برای خیال‌پردازی. و تا دلتون بخواد اشتباه کردم. تا دلتون بخواد بخشیده شدم. تا دلتون بخواد شکستم و تا دلتون بخواد ترمیم شدم.

من شبیه هیچ‌کس نشدم—و اینو مدیون خانواده‌ام هستم. مدیون پدر و مادر و برادرا و خواهرام که شبیه هیچ‌کس نبودند. اونا منو از خیلی چیزا بی‌نیاز کردند؛ از جراحی‌های زیبایی، از پروتز، از هزینه‌های عجیب لباس و کیف و کفش و ظاهر، از تلاش فرساینده برای شبیه شدن به استانداردهای بیرونی.

اگر قرار باشه صدبار دیگر به دنیا بیام، باز هم می‌خوام دختر باشم، زن باشم باز هم می‌خوام تو چنین خونه‌ای، کنار چنین آدمایی بزرگ بشم.

دختر بودن برای من صورتی شروع نشد؛ با رنگین‌کمونی از احساسات و تجربه‌های جورواجور شروع شد. تجربه‌هایی که یادم داد دوست داشتن، مسئولیت‌پذیری و خودم بودن چه مزه‌ای داره.


#روز_دختر
#الهه_افشار
  • ❤ 17
Post #1469 148
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار هیچ محکی برای امتحان اینکه کدام تصمیم بهتر است، وجود ندارد؛ زیرا هیچ مبنایی برای مقایسه وجود ندارد. ما زندگی را، همان‌طور که رخ می‌دهد و بدون هشدار زندگی می‌کنیم؛ مثل هنرپیشه‌ای که برای اولین بار نقشش را تمرین می‌کند. و اگر اولین تمرین برای زندگی خود زندگی…
در سطح، دروغی قابل‌درک وجود داشت و در عمق، حقیقتی غیرقابل درک.

بار هستی
  • ❤ 7
Post #1468 144
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار وقتی یک قوی آن‌قدر ضعیف است که یک ضعیف را آزار می‌دهد، آن‌گاه ضعیف باید آن‌قدر قوی باشد که عرصه را ترک کند. بار هستی
هیچ محکی برای امتحان اینکه کدام تصمیم بهتر است، وجود ندارد؛ زیرا هیچ مبنایی برای مقایسه وجود ندارد. ما زندگی را، همان‌طور که رخ می‌دهد و بدون هشدار زندگی می‌کنیم؛ مثل هنرپیشه‌ای که برای اولین بار نقشش را تمرین می‌کند. و اگر اولین تمرین برای زندگی خود زندگی باشد، آنگاه زندگی چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ به همین دلیل است که زندگی همیشه شبیه به یک طرح است. نه، طرح کلمهٔ مناسبی نیست؛ چون طرحْ نمای کلی یک چیز است، زمینهٔ یک تصویر؛ درحالی‌که این طرحی که زندگی ماست، طرحی برای هیچ است، یک نمای کلی بی‌هیچ تصویری.

بار هستی
  • ❤ 4
Post #1467 132
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار ما هیچ‌وقت نمی‌دانیم چه می‌خواهیم؛ چون تنها یک زندگی داریم و نه می‌توانیم آن را با زندگی‌های قبلی‌مان مقایسه کنیم و نه می‌توانیم در زندگی‌های پیش رویمان آن را تکمیل کنیم. بار هستی میلان کوندرا
وقتی یک قوی آن‌قدر ضعیف است که یک ضعیف را آزار می‌دهد، آن‌گاه ضعیف باید آن‌قدر قوی باشد که عرصه را ترک کند.

بار هستی
  • ❤ 5
Post #1466 129
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار Parastoo Ahmadi – Az To Neveshtan
ما هیچ‌وقت نمی‌دانیم چه می‌خواهیم؛ چون تنها یک زندگی داریم و نه می‌توانیم آن را با زندگی‌های قبلی‌مان مقایسه کنیم و نه می‌توانیم در زندگی‌های پیش رویمان آن را تکمیل کنیم.

بار هستی
میلان کوندرا
  • ❤ 4
Post #1465 167
اقلیم اندوه

🌧 جناب شمس لنگرودی می‌گوید: «ما گیلانی‌ها ده‌ها اسم برای باران داریم: مثلاً "شی"؛ شروع بارانی مه‌آلود و انبوه است. "خاکه‌باران"؛ بارانی که مثل خاکه و غبار می‌بارد و آن‌قدر مداومت دارد که خیلی‌ها به آن دق‌باران می‌گویند. باران تندی که کجکی می‌بارد را "رده" می‌گوییم. رده که تندتر شود، می‌شود"دوده‌باران"؛ احساس می‌کنی همه‌جا را دود گرفته و اطراف را نمی‌بینی...فقط یک جور باران را می‌گوییم باران، همان ساده‌ترین و متداولش را. بس که اینجا باران می‌آید، می‌طلبیده برایش اسم‌های جورواجور بسازیم. اما در مناطق خشک و بی‌باران، باران، باران است. نیازی به این‌همه اسم تخصصی نیست.»

⛈تجربه‌ی من از غم شبیه تجربه‌ی گیلانی‌ها از باران است: تکراری، سیّال و تخصصی. یک روز نرم و گذراست، یک روز سیل‌آسا و بی‌امان، یک روز تند و مداوم، و یک روز آمیخته با خشم و دود. در پیرامون من، غم همان ساده‌ترین و متداول‌ترین شکل اندوه است؛ که مثل باران شمال، شکل‌های خودش را دارد.

💧غمی که نرم‌نرمک و پاورچین می‌آید، دلشوره است.
🌫 غمی که با مه شروع می‌شود و آمیخته با حسرت و بی‌قراری‌ست، دلتنگی است.
🌧 غمی که یکنواخت و کش‌دار است و مثل "رده" هفته‌ها بند نمی‌آید و همه‌چیز را خیس و خراب می‌کند، کلافگی است.
⚡ غمی که با رگبار شروع می‌شود، شلاقی ادامه پیدا می‌کند و به مه غلیظ صبحگاهی منتهی می‌شود، دق است.
🌪 و به گمانم سوگ، این غم غلیظ نامحلول، از نوع خاکه‌باران است و سر آن ندارد این غم، که برارد آفتابی. ولی شاید جایی در دل همین خاکه‌باران، جوانه‌ای بی‌صدا سر از خاک بردارد.

برای من هر غمی شکل باریدنش فرق دارد و من در هر باران، جور تازه‌ای خیس می‌شوم. ولی این منم که انتخاب می‌کنم در اقلیم اندوه، مقیم باشم یا مسافر.

📍در اقلیم شما چه چیزی وجود داره که برای بیانش نیاز به اسمهای تخصصی‌تر دارید؟

#الهه_افشار
  • ❤ 8
Post #1464 162
🖼
در ستایش عکاسی

تقریبا نیمی از مردهای توی عکس، حالا کچل شده‌اند. بابابزرگ دیگر بینمان نیست. یکی از پسرها، که حالا حسابی جامعه‌گریز شده، با گردنی برافراشته و خنده‌ای اصیل دوربین را به سخره گرفته. هر سی نفره‌مان داریم می‌خندیم. به گمانم نوروز بوده. همه زن‌ها ابرو برداشته و تروتازه‌اند؛ با چادرهای گلدار و چارقدهای نو. بچه‌ها لباس نو پوشیده‌اند. چسبیده‌ایم به هم تا توی قاب دوربین جا شویم. عکس پر از عید است. ژستی در کار نیست. کام همه شیرین است. از آن روز چیزی در خاطرم نمانده جز همان چند دقیقه‌ای که یک نفر همه را جمع کرد برای عکس انداختن، جز شیطنت‌های عکاس برای خنداندنمان. آنهم به لطف همین عکس؛ همین عکسی که اگر نمی‌بود آن نگاه‌ها و رنگها و خنده‌ها هم فراموش می‌شدند.

آن خانه‌، آن مدل مو، آن سبک لباس، آن برق چشمها و آن خنده‌های رها به تاریخ پیوسته است مثل موهای نیمی از مردان توی عکس، مثل بابابزرگ، مثل تو، مثل شادی.

#الهه_افشار
  • ❤ 7
  • 💔 7
Post #1463 164
سال‌های بی‌خاطره

من زندگی پرخاطره‌ای دارم. این دوست‌داشتنی‌ترین چیزی‌ست که می‌توانم درباره‌ی زندگی‌ام بگویم؛ با این‌که سفرهای زیادی نرفته‌ام و خیلی چیزها را تجربه نکرده‌ام. خاطره داشتن در دنیای من یعنی زندگی کردن، یعنی حضور در رویدادها و لحظه‌ها، یعنی لذت بردن، رنج کشیدن، دلتنگ شدن. «حتی به غلط.»

با این‌همه، میان سال‌های پرخاطره‌ی کودکی و سال‌های شورانگیز و متلاطمِ دهه‌ی چهارم زندگی، ده سالی را بدون هیچ تصویر واضح و برجسته‌ای سپری کرده‌ام. اسم آن سال‌ها را گذاشته‌ام «سال‌های بی‌خاطره». نه این‌که چیزی رخ نداده باشد رخ داده حتما! اما من در آن سال‌ها حضور نداشتم. کجا بودم؟ در گذشته و آینده. لج‌دربیارترین بلایی که آدم می‌تواند سر زندگی‌اش بیاورد همین است که آن‌قدر به پروپای اشتباهات و تصمیمات گذشته بپیچد و آن‌قدر از سروکول روزهای نیامده بالا برود، که اکنون بگذرد.

در کودکی، این دیگران بودند که برایم خاطره می‌ساختند؛ مامان با افسانه و قصه و لالایی، شوهرخاله‌ لیلا با سیزده‌به‌درهایی که نمی‌گذاشت در خانه بمانیم، داداش حسین با ایده‌های تمام‌نشدنی‌اش برای چهارشنبه‌سوری و ملاقه‌زنی و شب‌نشینی، و بابا با گشودگی‌اش برای معاشرت با آدم‌های متفاوت؛ از استاد دانشگاه و پزشک گرفته تا روحانی محل و فلک‌ناز _پیرمرد آواره‌ای که شب‌های زیادی سر سفره‌مان نشست_ و شلمانِ لاکو _که با او دور کرسی نشستیم و ترانه‌های شمالی خواندیم_.

به‌اضافه‌ی موقعیت لجستیکی خانه‌مان برای شنیدن همزمان صدای لادن وقتی درمی‌فاسوساسی می‌خواند و صدای گاو و مرغ و خروس‌های ننه‌خدیجه...

اما در بزرگسالی، کسی مسئول خاطره ساختن برای کسی نیست. بزرگ می‌شوی و مثل همه‌چیزهای به‌سرعت تغییرکننده، شیوه‌های خاطره‌سازی هم عوض می‌شوند. خاطره ساختن در بزرگسالی شبیه نوشتن است؛ باید بنشینی و از دل روزمرگی چیزی بیرون بکشی که لایق ماندن باشد. آن‌وقت‌ها زندگی خودش می‌آمد سراغم، حالا باید من می‌رفتم سراغش. این حرکت، این سفر، این جستجو ده سال طول کشید. سالهای بی‌خاطره برای من با عصیان به پایان رسید.

من زندگی پرخاطره‌ای دارم. نیمی ازین خاطره‌ها را دیگران برایم ساخته‌اند و نیم دیگرش را خودم. و این دوست‌داشتنی‌ترین چیزی‌ست که می‌توانم درباره‌ی زندگی‌ام بگویم.

#الهه_افشار
  • ❤ 6
  • 👍 5
Post #1462 160
📚
در زندگی هر کس لحظه‌ای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم می‌گیرد می‌خواهد چه کسی باشد. سال‌ها پیش این جمله را اول همه‌ی دفترچه‌هایم  یادداشت کرده بودم. بی‌آن‌که بدانم نویسنده‌اش کیست. امروز اوه این جمله را سه بار تکرار کرد. و من برعکس آن‌چیزی که فکر می‌کردم_ مردی به نام اوه نمی‌تواند اشکم را در بیاورد_ مثل بچه‌ها زدم زیرگریه. البته نه برای این پیرمرد که برای خودم. می‌دانید! آدم زندگی را خیلی جدی می‌گیرد. مواظب رفتارش است. دوره‌های آموزشی شرکت می‌کند. یاد می‌گیرد. وام می‌گیرد. فرش‌ها و پرده‌ها را عوض می‌کند. ماشین می‌خرد. شیشه‌ها را برق می‌اندازد. سفر می‌رود. درس می‌خواند. امتحان می‌دهد. ازدواج می‌کند. بچه‌دار می‌شود. می‌میرد؛ بی‌آن‌که بتواند آن کسی باشد که می‌خواهد. این که دوست داری چه کسی باشی واضح است. بیشتر آدم‌ها در همان هفت‌سال اول عمرشان متوجه می‌شوند دوست دارند چه‌کسی باشند. اما وقتی پای تصمیم به میان می‌آید کار کمی پیچیده می‌شود. آدم باید خیلی خَرزور باشد تا بتواند پای تصمیمش بایستد وگرنه تصمیم گرفتن را که کبری هم بلد بود.

#مردی‌به‌نام‌اوه
#فردریک_بکمن
#الهه_افشار
  • ❤ 5
  • 👏 5
  • 👌 2
Older posts →

About this channel

How can I read @afsharel without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار have?
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار (@afsharel) has 391 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →