سالهای بیخاطره
من زندگی پرخاطرهای دارم. این دوستداشتنیترین چیزیست که میتوانم دربارهی زندگیام بگویم؛ با اینکه سفرهای زیادی نرفتهام و خیلی چیزها را تجربه نکردهام. خاطره داشتن در دنیای من یعنی زندگی کردن، یعنی حضور در رویدادها و لحظهها، یعنی لذت بردن، رنج کشیدن، دلتنگ شدن. «حتی به غلط.»
با اینهمه، میان سالهای پرخاطرهی کودکی و سالهای شورانگیز و متلاطمِ دههی چهارم زندگی، ده سالی را بدون هیچ تصویر واضح و برجستهای سپری کردهام. اسم آن سالها را گذاشتهام «سالهای بیخاطره». نه اینکه چیزی رخ نداده باشد رخ داده حتما! اما من در آن سالها حضور نداشتم. کجا بودم؟ در گذشته و آینده. لجدربیارترین بلایی که آدم میتواند سر زندگیاش بیاورد همین است که آنقدر به پروپای اشتباهات و تصمیمات گذشته بپیچد و آنقدر از سروکول روزهای نیامده بالا برود، که اکنون بگذرد.
در کودکی، این دیگران بودند که برایم خاطره میساختند؛ مامان با افسانه و قصه و لالایی، شوهرخاله لیلا با سیزدهبهدرهایی که نمیگذاشت در خانه بمانیم، داداش حسین با ایدههای تمامنشدنیاش برای چهارشنبهسوری و ملاقهزنی و شبنشینی، و بابا با گشودگیاش برای معاشرت با آدمهای متفاوت؛ از استاد دانشگاه و پزشک گرفته تا روحانی محل و فلکناز _پیرمرد آوارهای که شبهای زیادی سر سفرهمان نشست_ و شلمانِ لاکو _که با او دور کرسی نشستیم و ترانههای شمالی خواندیم_.
بهاضافهی موقعیت لجستیکی خانهمان برای شنیدن همزمان صدای لادن وقتی درمیفاسوساسی میخواند و صدای گاو و مرغ و خروسهای ننهخدیجه...
اما در بزرگسالی، کسی مسئول خاطره ساختن برای کسی نیست. بزرگ میشوی و مثل همهچیزهای بهسرعت تغییرکننده، شیوههای خاطرهسازی هم عوض میشوند. خاطره ساختن در بزرگسالی شبیه نوشتن است؛ باید بنشینی و از دل روزمرگی چیزی بیرون بکشی که لایق ماندن باشد. آنوقتها زندگی خودش میآمد سراغم، حالا باید من میرفتم سراغش. این حرکت، این سفر، این جستجو ده سال طول کشید. سالهای بیخاطره برای من با عصیان به پایان رسید.
من زندگی پرخاطرهای دارم. نیمی ازین خاطرهها را دیگران برایم ساختهاند و نیم دیگرش را خودم. و این دوستداشتنیترین چیزیست که میتوانم دربارهی زندگیام بگویم.
#الهه_افشار
Post #1463
169
- ❤ 6
- 👍 5