اصحاب کهف
برای گرفتن وسیلهای مجبورم به مرکز شهر بروم. چند مرکز خرید هم در مسیرم هستند. حس میکنم یکی از اصحاب کهفم که بعد از سیصد سال از خواب بیدار شده و راهش به مرکز شهر افتاده است.
البته برای کسی که سالی یک بار هم گذارش به بازار و این طرفها نمیافتد، شاید این همه احساس غریبگی با محیط و آدمها زیاد هم عجیب نباشد. ولی مگر من چند هزار روز در این شهر نبوده ام که اینقدر غریبه ام با همه چیز؟
دخترکان و پسرکان نوجوان، شاید کمی بزرگتر، حدود هجده، نوزده ساله، از مراکز خرید بیرون میآیند. البته شهر شلوغ نیست و تعدادشان هم زیاد نیست، اما چهرهها و ظاهرشان اصلاً شبیه آدمهایی نیست که در حافظهام از مردمان این شهر به یاد دارم.
پسری لاغر و نحیف را میبینم که سیگاری گوشهی لبش گذاشته است. زیرپیراهنی مشکی به تن دارد که برایش گشاد است و روی آن پیراهنی خاکستری پوشیده که نگرانم از تنش بیفتد. لبهایش را سیاه کرده و انگار خط چشم کشیده است. وقتی از کنارمان میگذرد، سیگارش بوی عجیبی میدهد.
کمی جلوتر، چند دختر با همین حدود سن و سال، با چهرههایی که به نظرم مسخشده است، به سمتمان میآیند. با یکیشان چشم در چشم میشوم. همینطور به من زل میزند و در آخرین لحظه نگاهش را برمیگرداند.
به خودم نگاهی میاندازم. لباسها و پوششم چیز غیرعادیای ندارد. اما انگار در نگاه این بچهها انرژی، امید و زندگی کم شده است.
هوا گرم است و با اینکه مثلاً در نیمهی مهرماه هستیم، خداخدا میکنم زودتر وسیله را پیدا کنم و کارم با اینجا تمام شود. وسیله پیدا میشود و من از این جهان غریب خارج میشوم، اما این فکر که این بچههای هفده، هجدهساله، نهایتاً بیستساله، چه بر سرشان آمده که اینقدر با آدمی مثل من و جهان من غریبهاند، از سرم بیرون نمیرود.
زبان هم را نمیفهمیم؟ من زیادی در دنیای خودم غوطهورم؟ تصورهای یکسانی از جهان نداریم؟ شرایط اقتصادی، جنگ و سالها فضای بستهی فرهنگی چنین بر سر بخشی از نسل امروز ما آورده است؟ آیا همیشه همین وضعیت بوده و چیز جدیدی نیست و من زیادی حساس شده ام؟
همهی اینها برای من تازه شروع شدهاند.
آیا این رنجی نیست که ما میبریم؟ اگر نیست، پس زندگی کردن در دو جهان متفاوت، بیآنکه زبان هم را بفهمیم، نامش چیست؟
مریم فرخ نیا
۱۹ مهر ۰۵
Post #575
65
- 😢 7
- ❤ 1