نقابهای زیبا بر چهرههای فرسوده
میدانید مدتی است به چه فکر میکنم؟
به نظرم، انسان برای داشتن یک زندگی باکیفیت و برقراری رابطهای سازنده با خودش و دنیای پیرامونش، نیاز دارد هم فلسفهورزی بداند، هم از مسائل اجتماعی زمانهاش آگاه باشد و هم از پیچوخمهای روان خودش سر دربیاورد.
وگرنه، هرچقدر فرمولهای ریاضی و فیزیک و شیمی در مغزش بچپاند و هرچقدر هم درس طبابت بخواند، همهی اینها در بهترین حالت، پرداختن به لایههای بیرونی وجود اوست؛ مثل بزک کردن چهرهی پیرزنی فرسوده که از درون متلاشی شده است. که انسان پیش از هر چیز نیاز دارد به مسائل بنیادیِ چیستی و هستی خودش، به معنای زندگی فردیاش و جایگاهش در جهان اجتماعی، تا حدی سروسامان بدهد. آنوقت است که علوم تجربی و مهندسی میتوانند به کارش بیایند و به زندگیاش معنا و کیفیت ببخشند.
چرا؟
چون دانستن اینکه جهان چگونه کار میکند، با دانستن اینکه چگونه باید در آن زندگی کرد، یکسان نیست. ما میتوانیم از اسرار طبیعت پرده برداریم، قوانین حاکم بر ماده و حیات را بشناسیم و در دانش و فناوری پیشرفت کنیم، اما همچنان در شناخت خودمان، فهمیدن دیگری و پیدا کردن معنایی برای زندگی ناتوان بمانیم.
من، بهعنوان یک متخصص علوم پایه، وقتی به اطرافم نگاه میکنم، گاهی با انبوهی از دکترها و مهندسهایی روبهرو میشوم که انگار چیزی از جوهرهی زندگی در وجودشان باقی نمانده است؛ جز تبدیل شدن به آدمهایی که مدام بر پول و داراییشان میافزایند، به این امید که بتوانند نقابهای زیباتری بر چهرهی فرسوده و زخمخوردهی درونشان بگذارند.
کاش در برنامه ریزی آموزشی تحصیلی/ آموزش عالی، در این سالها علوم انسانی را جدیتر میگرفتیم؛ نه اینکه به آن به چشم دانشی حاشیهای در کنار علوم تجربی و مهندسی نگاه می کردیم، بلکه آن را بخشی ضروری از تربیت انسان و ساختن جامعهای سالمتر می دانستیم.
چون دانستنِ اسرار و قوانین زیستی، فیزیکی و شیمیایی جهان، بدون شناختنِ اسرار درون خویشتن و فهمیدنِ جهان انسانی، لزوماً به زیستنِ بهتر منتهی نمیشود.
مریم فرخ نیا
۲۰ مهر ۰۵
Post #576
82
- ❤ 13
- 🔥 1