شیمیِ عشق
اولین بار که کلمهی «شیمی» را برای توضیح چیزی دربارهی هورمونهای بدن شنیدم، در یک فیلم هندی بود. نوجوان بودم و آن روزها در بوشهر، به مدد همجواری با خلیج فارس و کشورهای حاشیهی آن، از چهارشنبهها آخر هفتهها شبکههای کویت و بحرین و قطر فیلم هندی پخش میکردند.
و خودتان هم میدانید فیلم هندیها معمولاً داستانشان حول چه میچرخد؟ عشق.
در یکی از همان فیلمها، قهرمان مرد داستان با دوستش حرف میزد؛ از خوبیهای معشوقش میگفت و کمی هم، تا جایی که یادم مانده، تحصیلکرده به نظر میرسید. وسط حرفهایش گفت:
«از وقتی او را دیدهام، شیمی بدنم به هم ریخته. عشق این بلا را سر شیمی من آورده.»
خلاصه، از همان روز در پس ذهن نوجوان من این نشست که عشق اتفاقی است که در سطوح شیمیایی بدن رخ میدهد.
بعدها که وارد دنیای مولکولها و واکنشها شدم، این باور نهتنها از بین نرفت، بلکه برایم علمیتر هم شد. عشق چیزی نبود جز رقابت مولکولها و مچاندازیشان با یکدیگر؛ دوپامین، اکسیتوسین، سروتونین، اندورفین... چه طوفانی در بدن عاشق به پا میکنند که نتیجهاش میشود این همه داستان و افسانه و حسرت و آه و اندوه، خدا میداند.
این نگاه ماتریالیستی به موضوعی چنین پیچیده در ذات آدمی، سالها خیالم را راحت کرده بود. همهچیز را میشد به مولکولها سپرد؛ به تعادل و عدم تعادل مواد شیمیایی بدن.
تا اینکه یک عاشقِ از خود فارغ را زمانی دیدم و با همان سبک رکگویی همیشگیام گفتم:
«عشق فقط از تنظیم خارج شدن تعادل شیمیایی بدن است.»
چنان خشمی بر او مستولی شد که گویی خودِ الههی عشق، خنجری در سینهاش زده باشد.
گفت: «چه نگاه مبتذلی داری به عشق!»
سالها گذشت.
تجربهی زندگی اما آرامآرام مرا از آن باور دور کرد و به جایی رساند که بپذیرم شاید همهی اتفاقها، هرچند از سطح شیمیایی بدن آغاز شوند، در همان سطح باقی نمیمانند.
و این دریافت، زمان بسیار زیادی از من گرفت.
این فایل کوتاهی را که زهرا در کانال بسیار خوبش گذاشته، ببینید. جملهی آخرش به باور امروز من نزدیکتر است؛ همان چیزی که سیمون دوبووار دربارهی عشق اصیل میگوید؛ عشقی که در تعریف، چندان دور از دوستیهای اصیل نیست.
و البته مرا چقدر به یاد آن جملهی معروف شریعتی میاندازد:
«دوست داشتن از عشق برتر است.»
حالا که به آن عاشقِ از خود فارغ و خشمش فکر میکنم، با خودم میگویم حق داشته شاید آن روزها.
واقعاً عشق را نمیشود فقط با از تنظیم خارج شدن دوپامین و اکسیتوسین توضیح داد.
هرچقدر سعی کردم با شیمی بفهمم که چه بر سر این ذهن آدم میآید در این فرایند دلدادگی که خاطرهاش تا قرنها در بدن عاشق زخم به جا میگذارد، نتوانستم پاسخی درخور پیدا کنم.
مثلاً اینکه چرا یک آدم، دیگری را آنقدر دوست داشته باشد که میان آن همه خوبان انتخابش کند، برایش بماند و گاهی هم از خودش بگذرد.
به گمانم در فاصلهی میان این همه سؤالهاست که «عشق» بیخبر آغاز میشود.
مریم فرخ نیا
۱۳ مهر ۰۵
پ.ن: یکی از اعضای فرهیخته کانال "گفتوگوی آرش نراقی و نهضت فرنودی دربارهی تعریف فلسفی «ما شدن»، پایههای زیستشناختی عشق و ضرورت آموزش عشقورزی در جهان امروز" را ارسال کرد. خواندنی است.
Post #564
101