میتُنُست بدترُم بشه
وقتی بچه بودم، حدود هشت، نه ساله، وقتی از مدرسه به خانه برمیگشتم، بیشتر وقتها سر راهم به خانهی پدربزرگم میرفتم. مادربزرگم، یک زن بوشهری با دستپختی بینظیر بود؛ صبوریاش و حوصلهای که در خانهداری و بچهداری داشت، زبانزد بود.
به خانهی آنها میرفتم، چون اولین ایستگاه من، بعد از مدرسه و قبل از رسیدن به خانه، آنجا بود. مادربزرگم خوب بلد بود با اضطرابها، غرغرها و تنشهای یک کودک خسته از اتفاقات روز مدرسه چه کند. یک جمله داشت که همیشه تکرار میکرد و بعد، سینی غذای خوشمزهاش را مقابلم میگذاشت:
«دِی، میدونُم چقد اذیت شدی، ولی عزیزُم، خدا رو شکر کن، میتُنُست بدترُم بشه!»
همین یک جمله آرامم میکرد. غذایش را با عشق میخوردم و بعد، همانجا، بالش نرم و خوشبویش را زیر سرم میگذاشت و به خواب خوش میرفتم.
معجزهی همین چند کلمه بود؛ انگار باقی روزم را از نو میساخت و لبریزم میکرد از اتفاقهای خوبِ نیامده.
«میتُنُست بدترُم بشه» در تمام این سیوچند سال، بعد از هر حادثه و اتفاق مهیبی که در زندگیام افتاد، اولین جملهای بود که در خاطرم میآمد؛ جملهای که مادربزرگم با آن، در کودکی، بلد بود جهان را دوباره برایم قابل تحمل کند.
چند روز پیش، همایون از مدرسه آمد. کلی غرغر کرد و زمین و زمان را به هم دوخت تا برایم ثابت کند بدترین روز مدرسهاش را پشت سر گذاشته است.
همان جمله را برایش تکرار کردم:
«میدونی، میتونست بدتر هم بشه.»
کمی مکث کرد و گفت:
«آره مامان، راست میگی... میتونست بدتر هم بشه. مثلاً جنگ بشه! موشک بزنن به مدرسهمون... ما همه بمیریم!»
قلبم هزار تکه شد.
چه بر سر ما آمده است در این یک سال؟
مادربزرگم وقتی آن جمله را به من میگفت، تصورم از بدتر شدن حادثه، چیزی از جنس دعوای شدیدتر در مدرسه، نمرهی پایینتر، دلخوری عمیقتر یک دوست یا غمهای کوچک یک کودک هشت، نه ساله بود. او از چیزهایی حرف میزد که برای یک بچه، در همان لحظه، بزرگترین مصیبت دنیا بودند.
اما حالا که من، سالها بعد، همان جمله را به فرزندم میگویم، او «بدتر شدن» را اینطور میبیند:
موشک، مدرسه و مرگ.
خدایا! خودت ببین که ما بدترینها را به چشم خویش دیدهایم، در این یک سال.
مادربزرگم اگر بود، این روزها من هشت ساله را چگونه تسلی میداد؟
مریم فرخ نیا
۱۶ مهر ۰۵
Post #571
70
- 😢 6
- ❤ 5