روانکاو را وظیفه آن باشد که در ناخودآگاه بنده دست ببرد و من را کشف کند و در این کشف خویش "من" را بیابد و از مشتی رواننژندی تطهیر کند. اما مشکل این است که بنده خود، "من" را یافتهام. من احمقی هستم که میداند و این آگاهی من را میسوزاند. این مسئله با یک خاصیت شاعرانه تفاوت میکند، خاص تلقی نمیشود. کارل گوستاو یونگ، اروین یالوم، ویکتور فرانکل، هایدگر، نیچه، تولستوی، هرمان هسه، جوزف کمبل و داستایفسکی، اینها من را خوب میشناسند. مشکل من ندانستن نباشد، بنده با خود مسئلهی این دانستن است که مشکل دارم. من گاهی میدانم و همین دانستن میتواند من را مریض کند. به نیاز مریض میشوم، نیاز برای سوال کردن، نیاز برای آسیب دیدن، نیاز برای توانستن، نیاز برای ندانستن. بنده اگر در آینده به بخارا سفر کنم و در خیابانهایش شرقیای غمگین شوم، اگر درحال گوش سپردن به پیانو نوازی موریس راول، به کوچهپسکوچههای فرانسه شبانه ویران شوم، اگر سی روز در جادهی "کامینو د سانتیاگو" پیاده با ذهن و روحم عشقبازی کنم، اگر مست و مدهوش در شیراز به جلوی آرامگاه سعدی سجده بروم و صبح در آن نقطه با سردرد بیدار شوم، اگر در نهایت تمام اینها، مکانی یا کسانی به نام خانه داشته باشم تا نزدشان پناه ببرم.
🎶 باز هم خواهم دانست، که تا به آن روز، آگاهانه دیوانگی میکردم و احمقانه در عشق و تنفر از این آگاهی میزیستم.