TGViewer
Channel Public Channel
خاکستری.

خاکستری.

@writesomybe

Subscribers
15
Photos
0
Videos
0
Links
1
Recent Posts 20 shown
Post #57 42
i hate this one
Post #56 46
به هنگام کشیدنِ طرح بر بوم، دستانش می‌لرزید.
قدمی به عقب نهاد و به تصویر مقابلش خیره ماند، پرتره‌ای از چهره‌ی خویش... اما چرا به راستی سیمای خویش نبود؟ نه از وجه ظاهر، نه...
چرا این احساس تعلق را به تصویر خویش نداشت و چرا چنین احساس غربت به او می‌داد؟... می‌پنداشت اگر خودش را به تصویر بکشد، اگر به خویش روی آورد، به خودش نزدیک‌تر خواهد شد.
اما در این نقطه، در کالبد خویش، در حالی که سیمای خودش پیش دیدگانش بود، احساس می‌کرد که در برابر خویش، به راستی خودش ایستاده است لیکن که فاصله‌ای به اندازه‌ی فاصله‌اش با بهشت بالای سر، میان آن‌هاست.
مطمئن بود که " خویشتن " این پوست و اجزای صورت نامیده نمی‌شود بلکه در روحی بود که به آرامی نابود کرده بود. روحی که آن‌قدر درهم‌شکسته بود که نمی‌توانست به آسانی تکه‌های شکسته‌اش را دوباره کنار یکدیگر بنهد.
قلم را بر زمین کوبید و با همان دستان لرزان، سطلِ رنگ را برداشت. رنگ مشکی را با تمام خشم بر بوم خالی کرد و اهمیتی به آشفتگی‌ای که پدید آورد نداد، زیرا خودش آشفته‌تر از آن بود که در قالب حروف توصیف شود.
سپس پس از آن، با همان خشم، سطلی مملو از رنگی سفید و بی‌روح را بر بوم خالی کرد. دستش را بر بوم کشید و به رنگ سرد چنگ زد، خیره ماند به رد دستانش بر بوم؛ خاکستری.
و شاید اکنون این همان تصویری‌ست که او در آن، خویشتن را می‌یابد.
Post #55 221
واژه‌ی شکستن همواره بارِ منفی و ناخوشایندی به همراه دارد.
این در حالی‌ست که شکستن، گاه سبب رویتِ نور می‌شود، شکستن گاهی موجب رهایی‌ست و شکستن، احساساتی ژرف‌تر از آن دارد که بتوان با کنار هم قرار دادن حروف وصفش کرد.
گاه انسان لایه‌ای و یا چهره‌ای را در هم می‌شکند، برای آن‌که لایه‌ی زیرین را استوارتر و حقیقی‌تر سازد، یا چهره‌ای را محفوظ دارد که خودِ درونش را بازتاب می‌دهد، و گاه انسان زنجیری را می‌شکند که به خواست خویش گرفتار آن بوده و اکنون قصد رهایی از آن را برمی‌گزیند تا مسیری را بپیماید که از گام نهادن در آن هراس داشته.
شکستنِ دیواری که دیده را از دیدن نور، روشنایی و گرمی‌‌ای که با لمس نور بر روی چهره احساس می‌شد بازداشته بود، تا برای نخستین‌بار نوری را به نظاره بنشیند که پیش‌، تنها تجسمی بی‌حس‌ و بی‌رنگ ز آن داشته.
شکستن، هرگز آن‌قدر که منفی انگاشته شد، بی‌رحم نبود. اما زوایای دید در هر نقطه، آن را بی‌رحم ملحوظ داشت.
Post #53 48
خاموشی، خفقان، سکوت و بعد روشنایی..
تجربه‌ای که در پی غرق شدنی کوتاه داشتم.
کم سن بودم، و امیدوار، البت بی‌شک تا قبل از آن‌که استغراقی طولانی مدت را تجربه کنم.
خاموشی، خاموشی، خاموشی و گلوگیری.
خفگی‌ای که ناشی از غرقِ آب شدن نبود، خفگی‌ای که سکوتی ملال‌آور یاورش بود، و هرگز به نور نرسید.
غرق شدنی که در پی باز شدنِ دری به روی صدق‌ها و آن‌چه که کاش هرگز نمی‌دانستم رخ داد. خفقانی که هرگز رهایم نکرده، و سکوتی که دیوار‌هایش هرگز نشکسته.
تنها صدای در شنیده می‌شود، اما در‌ انتها وهمِ پوچ ناشی‌ از بیداری‌هایی از انتظار.
در این کرانه‌ها، من هستم و من، و خاکستری‌.
زیرا همیشه من بودم و غوطه‌ور شدن در خاکستری.
Post #52 46
احساس پوچی‌ای تمام نفس‌هایم را در بر گرفته است.
احساسی که پس از هربار نوشتن، هر‌بار خواندن، هربار دور ریختن صفحه‌ای از کتابِ دروس زندگی‌ام دارم، بی‌شک پوچی نامیده می‌شود.
زیرا بیش از پیش در مسیری که به خوبی آن‌را می‌شناسم گم شده ام.
بیش از پیش خودم که پوچ، اما هم‌صحبتان متوجه خستگی روح و پوچیِ وجودم می‌شوند.
محوطه‌ای خالی در وجودم وجود دارد که هیچ رنگ‌ و شکلی مشکل‌سازش نیست.
Post #51 41

Forwarded from ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝒞𝖺𝖙𝗁𝖺𝗋𝗌𝔦𝗌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‍ روان‌کاو را وظیفه آن باشد که در ناخودآگاه بنده دست ببرد و من را کشف کند و در این کشف خویش "من" را بیابد و از مشتی روان‌نژندی تطهیر کند. اما مشکل این است که بنده خود، "من" را یافته‌ام. ‌من احمقی هستم که میداند و این آگاهی من را می‌سوزاند. این مسئله با یک خاصیت شاعرانه تفاوت می‌کند، خاص تلقی نمی‌شود. کارل گوستاو یونگ، اروین یالوم، ویکتور فرانکل، هایدگر، نیچه، تولستوی، هرمان هسه، جوزف کمبل و داستایفسکی، این‌ها من را خوب می‌شناسند. مشکل من ندانستن نباشد، بنده با خود مسئله‌ی این دانستن است که مشکل دارم. من گاهی میدانم و همین دانستن می‌تواند من را مریض کند. به نیاز مریض میشوم، نیاز برای سوال کردن، نیاز برای آسیب دیدن، نیاز برای توانستن، نیاز برای ندانستن. بنده اگر در آینده به بخارا سفر کنم و در خیابان‌هایش شرقی‌ای غمگین شوم، اگر درحال گوش سپردن به پیانو نوازی موریس راول، به کوچه‌پس‌کوچه‌های فرانسه شبانه ویران شوم، اگر سی روز در جاده‌ی "کامینو د سانتیاگو" پیاده با ذهن و روحم عشق‌بازی کنم، اگر مست و مدهوش در شیراز به جلوی آرامگاه سعدی سجده بروم و صبح در آن نقطه با سردرد بیدار شوم، اگر در نهایت تمام این‌ها، مکانی یا کسانی به نام خانه داشته باشم تا نزدشان پناه ببرم.
🎶 باز هم خواهم دانست، که تا به آن روز، آگاهانه دیوانگی میکردم و احمقانه در عشق و تنفر از این آگاهی می‌زیستم.
Post #50 32
نشد، نتوانستم یا به راحتی بگویید، نمی‌خواستم.
توجیهاتی که به کار می‌رود بی معنی هستند وقتی که می‌دانیم واقعیت این‌ است که نخواستید.
همه‌چیز ممکن است اگر فقط متوجه شوید که دوست‌داشتنِ کسی محدود به دیوارهای کوتاه نیست که احساسات‌تان از آن محدوده گذر نکند. قلبی که بتپد، واقعا بتپد، هر‌ دیوار و مانع‌ای را از بین میبرد.
قلبی که واقعا، واقعا بتپد، هر غیر ممکنی را ممکن می‌سازد.
و احساس گناه ممکن است این را انکار کند، چون کسی که واقعا عشقی پوچ در دل دارد، نمی‌تواند کوچک ترین گامی در مسیرِ دوست داشتن بردارد.
زیرا مگر ما آدمک‌ها کمتر از الهه‌های نور هستیم که بر روی تاج‌ و تخت‌شان بالای آسمان هفتم نشسته اند؟
الهه‌ی ماه بی‌منت، و بی‌اهمیت به سکوت و خاموشیِ زمینی که عزیز می‌شماردش، روبروی زمین ایستاد تا فقط به خورشید بنگرد، ما آدمک‌ها که کم‌ترین موانع را داریم.
Post #49 41
گاهاً دستی دور گلویم پیچیده میشود و با تمام توان من را به جدایی روحِ از خدا خواسته‌ام از این بدنِ خسته نزدیک میکند، دستی که آرزو میکردم کاش متعلق به هرکسی بود به جز " احساسِ گناه ".
احساسی که چون بنده، یا برده‌ای خوب برای خدایان و مدعیان روحم نبودم، نه.
احساسی که مدام فریاد میزند، بلند تر، بلند تر، بلند تر و بلند تر، میشود.
به طوری که مغزم فضایی‌ کافی برای لغزیدن، و انعکاس صدای فریادش ندارد.
به طوری که صدایش لرزه بر تمام اجزای بدنم می‌اندازد. رگ‌هایم را همانند تار گیتاری که به‌خاطر این که هرگز نتوانستم داشته باشمش او را حس میکنم، میلرزاند.
دستانم را میلرزاند، دقیقا مانند زمانی که از شدت لرزش دستانم هربار طرحی از شکل گناه را روی بومی بزرگ خراب میکردم.
جهان را بر سرم میچرخاند، دقیقا مانند سرگیجه‌هایی که پس از احساس گناه برای حس تلخیِ روی لبا‌نم دارم.
اما مشکل آن‌جایی امتداد پیدا کرده‌است که زندگی ساخته شده از دیوار‌های پوچ و پر از گناه هست. پر از حس تقصیر. تقصیر. تقصیر. و تقصیر. مقصرِ پر از خالی بودن قلب، مغز و زندگی‌ام کیست به جز انعکاس خودم در چشم ناامید دیگران؟
مقصر این احساسات خودم هستم. مقصر حس کردنِ احساسات، خودم هستم. خودی که کاش خودم نبود. و در آخر، این تراشه‌های مغزی بیهوده نوشته‌ای از حس گناه بود.
Post #48 64
و ناگهان، شب زیبایی‌اش را از دست داد.
شب از تمام جهات زیبا بود، در تاریکی‌اش میدرخشید، تا زمانی که جهان رنگش را از دست داد، شام‌گاه با تمام شیرینی، طعمش را ز دست داد.
ستارگان همان‌ نقطه و ماه پر تجمل تر از همیشه بود، اما نشد کز سنگینی بار غم که بر سرم هموار بود سر بالا بگیرم تا روشنی چهره‌ی مرده‌ام را نوازش کند.
و سپس، گیتی ز پیش چشمِ من، خاموش و بی‌نگار شد.
Post #45 116
ابراز کردن به این که من نیز انسان‌م گاهی مسأله‌ای پیچیده و معضل میشود.
زیرا از زمانی که جامعه من را پذیرفت، منِ پذیرفته شده پوسته‌ای پوچ و خالی بود که حتی هویتش را به خاطر ندارم.
هرگز نفهمیدم منی که بتوانم با آن راحت باشم دقیقا چه کسی است، هرچه‌قدر در تاریکی به دنبال حقیقتی درباره‌ی خودم گشتم بیش‌ از پیش در تاریکی گم شدم.
کاش میتوانستم از یادگیری ضعف‌هایم شروع کنم. از این حقیقت که حق انسان بر شکستن شامل من نیز میشود شروع کنم. از این‌ که من نیز، میتوانم کسی را دوست بدارم شروع کنم.
اما هرگز موعدی برای شروع نیامد. و اکنون مطمئن شدم که شاید هرگز نخواهد آمد.
Post #44 114
کاش میتوانستم پوسته‌ای که اکنون در آن هستم را بشکافم و پاره کنم، زیرا از ضعف خود تنفر دارم.
اگر انسان مداوم تغییر میکند، من میخواهم زودتر از موعد تغییر کنم، میخواهم‌ فورا این پوسته‌ی ضعیف و شکننده را بشکافم و دوباره همان شخصی شوم که ضعفی نداشت و حتی احساسات خویش نیز از او میترسیدند.
دیگر بازیگر خوبی در صحنه نیستم. گویی بازیگری بودم که بعد از بازی در چندین پرده، جایگزین شده با بازیگری که حتی سواد خواندن نمایش‌نامه را ندارد.
Post #43 118
دوباره خودم را گم کرده‌ام.
و اینبار حتی دلیلش را نمیدانم، حتی اگر بدانم هم راه حلش را نمیدانم.
گاهی این اشرف مخلوقات بودن شدیدا کلافه‌ام میکند و هم‌کلام شدن با اشرف مخلوقات، کلافه ترم.
فایده‌ای در مکالماتم نمیبینم از آن‌جایی که حتی دیگر باعث نمیشوند چیزی را عمیقا حس کنم. و حتی اگر هم هر گونه حسی را عمیقا حس کنم علی‌رغم میل باطنی‌ام، از آن فرار میکنم.
تنها آرزویم این است که فردی که قدرتش را دارد هر دو پاهایم را بگیرد و من را زیر وزن احساساتم نگه دارد.
مجبورم کند که احساساتم را قبول کنم و راه فراری برایم نگذارد.
Post #41 122
فکر میکنم که تاریکی بر سفیدی غالب شده و اکنون زندگی خاکستری‌ام یک رنگ شده.
ولی نه به آن صورت که به خود وعده داده بودم..شاید این دلیلی‌ست که خودِ من رهایم کرده.
چه کسی از اقیانوس تاریکی های من میترسد به جز خودم؟.. پس آری.. بی جا نبود که ناگهان گم شده‌ام. وقتی که به هیچ‌ رسیدم، پوج شدم.
آرزو میکنم هرچه سریعتر به خانه باز گردی. مرا در آغوش بگیری و من را به خودم بازگردانی.
Post #40 113
نمیدانم..
فکر میکنم فراموش شده ام.
نه از یاد کسی، نه..از یاد خودم. فراموش کرده ام چگونه بی پرده لبخند بزنم، فراموش کرده‌ام که چگونه خوشحال باشم و یا حتی غمم را به خود بروز دهم.
نمیدانم که تو میتوانی مرا پیدا کنی یا نه اما من بعد از خودم، به تو امید دارم.
و آه که خدا میداند. چقدر دلتنگ خودم هستم.. بدون حس خودِ من بودن، حس زنده بودن را ندارم...دلتنگ زندگی کردن هستم.
Post #39 113
خاکستری. در انتهای این مسیر هیچ‌گاه نوری به روشنی تو نخواهم دید
جاده‌ای که روزی مرا در تاریکی‌اش رها ساخت، همچنان تاریک است.
جاده ای که روزی دست در دست خودش هم قدم آن بودیم برای رسیدن به کُنجی از آرامش، اکنون سرد و بی رنگ است، و جاده هیچ گونه نوری را به چشم نمیبیند.
حرف من بی شک درست بود، تکه‌ی خورشیدی که متعلق به من بود دگر هیچ‌گاه برای من نخواهد شد..
Post #38 104
همان‌طور که قبلا در نامه‌هایم ذکر کرده بودم، مدت‌هاست زندگی بی رنگ شده و حسی به وجودیت خویش ندارم.
نمی‌دانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین می‌کنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روز‌ها بی عیب و نگرانی می‌گذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتی‌ام از کنترل خارج شده بوده و عقربه‌هایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینه‌ام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک‌ من بوده.
Post #33 90
در نقطه ای از ذهنم قرار گرفته ام که نمیدانم تنهایی بهترین راه حل است یا قرار دادن خودم در شرایطی که از آن فرار میکنم.
تنهایی سال‌هاست راه حل من بوده ولی هیچ‌گاه درمانی نبوده که بتواند برای مدتی طولانی امن نگهم دارد.
امن در برابر موجی از نفرت که از تمام دیوار‌های این انفرادی که فشار آن را می‌توان حس کرد.
فرار کردن و مخفی شدن بهترین راه حل نیست، اما برای حداقل هفته‌ها یا یک ماه بهترین گزینه است، زیرا ترسو بودن یک ویژگی بارز در وجود انسان است، ترس از دست دادن به آسانی، ترس نابود شدن با یک ضربه، ترس از پرت شدن در عمیق ترین نقطه‌ی تاریکی.
Post #32 141
سلام عزیزِ من.
مدتی‌ست نامه‌ای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجه‌ی کلماتم هستم تا حال این روز‌هایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایه‌ای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختی‌هارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفته‌ام که رنگ‌ها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالی‌ای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.‌
شاید آن پله‌ای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبه‌ای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاش‌هایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
Post #31 123
دوستِ دوست داشتنی من..
یادت باشد که هیچ غمی همیشگی نیست..و هیچ کرم شب‌تابی هیچگاه توی پیله‌ش نمیماند...
یک روز بال‌های رنگیت را باز میکنی و پرواز میکنی..بالا و بالا..
چون پروانه هیچ‌گاه بین بوته‌ها گیر نمیکند و هیچ‌گاه توی یک شیشه‌ی مربا تا ابد زندانی نمیماند...
مثل تویی که یک روز لبخند زیبایت جهان رو رنگین، و یک روز هر قطره اشکت آسمان را تیره و تار میکند، پس بخند.‌
در این لحظه، در این ثانیه جهان خواهد ایستاد تا تو لبخند بزنی.
لبخند بزن، زیرا لبخندت معجزه‌‌ی جهانی‌ست که به روشنی لبخند تو پا برجاست.
Older posts →

About this channel

How can I read @writesomybe without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for خاکستری.: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does خاکستری. have?
خاکستری. (@writesomybe) has 15 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does خاکستری. know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →