واژهی شکستن همواره بارِ منفی و ناخوشایندی به همراه دارد.
این در حالیست که شکستن، گاه سبب رویتِ نور میشود، شکستن گاهی موجب رهاییست و شکستن، احساساتی ژرفتر از آن دارد که بتوان با کنار هم قرار دادن حروف وصفش کرد.
گاه انسان لایهای و یا چهرهای را در هم میشکند، برای آنکه لایهی زیرین را استوارتر و حقیقیتر سازد، یا چهرهای را محفوظ دارد که خودِ درونش را بازتاب میدهد، و گاه انسان زنجیری را میشکند که به خواست خویش گرفتار آن بوده و اکنون قصد رهایی از آن را برمیگزیند تا مسیری را بپیماید که از گام نهادن در آن هراس داشته.
شکستنِ دیواری که دیده را از دیدن نور، روشنایی و گرمیای که با لمس نور بر روی چهره احساس میشد بازداشته بود، تا برای نخستینبار نوری را به نظاره بنشیند که پیش، تنها تجسمی بیحس و بیرنگ ز آن داشته.
شکستن، هرگز آنقدر که منفی انگاشته شد، بیرحم نبود. اما زوایای دید در هر نقطه، آن را بیرحم ملحوظ داشت.
Post #55
222