خاموشی، خفقان، سکوت و بعد روشنایی..
تجربهای که در پی غرق شدنی کوتاه داشتم.
کم سن بودم، و امیدوار، البت بیشک تا قبل از آنکه استغراقی طولانی مدت را تجربه کنم.
خاموشی، خاموشی، خاموشی و گلوگیری.
خفگیای که ناشی از غرقِ آب شدن نبود، خفگیای که سکوتی ملالآور یاورش بود، و هرگز به نور نرسید.
غرق شدنی که در پی باز شدنِ دری به روی صدقها و آنچه که کاش هرگز نمیدانستم رخ داد. خفقانی که هرگز رهایم نکرده، و سکوتی که دیوارهایش هرگز نشکسته.
تنها صدای در شنیده میشود، اما در انتها وهمِ پوچ ناشی از بیداریهایی از انتظار.
در این کرانهها، من هستم و من، و خاکستری.
زیرا همیشه من بودم و غوطهور شدن در خاکستری.
Post #53
48