به هنگام کشیدنِ طرح بر بوم، دستانش میلرزید.
قدمی به عقب نهاد و به تصویر مقابلش خیره ماند، پرترهای از چهرهی خویش... اما چرا به راستی سیمای خویش نبود؟ نه از وجه ظاهر، نه...
چرا این احساس تعلق را به تصویر خویش نداشت و چرا چنین احساس غربت به او میداد؟... میپنداشت اگر خودش را به تصویر بکشد، اگر به خویش روی آورد، به خودش نزدیکتر خواهد شد.
اما در این نقطه، در کالبد خویش، در حالی که سیمای خودش پیش دیدگانش بود، احساس میکرد که در برابر خویش، به راستی خودش ایستاده است لیکن که فاصلهای به اندازهی فاصلهاش با بهشت بالای سر، میان آنهاست.
مطمئن بود که " خویشتن " این پوست و اجزای صورت نامیده نمیشود بلکه در روحی بود که به آرامی نابود کرده بود. روحی که آنقدر درهمشکسته بود که نمیتوانست به آسانی تکههای شکستهاش را دوباره کنار یکدیگر بنهد.
قلم را بر زمین کوبید و با همان دستان لرزان، سطلِ رنگ را برداشت. رنگ مشکی را با تمام خشم بر بوم خالی کرد و اهمیتی به آشفتگیای که پدید آورد نداد، زیرا خودش آشفتهتر از آن بود که در قالب حروف توصیف شود.
سپس پس از آن، با همان خشم، سطلی مملو از رنگی سفید و بیروح را بر بوم خالی کرد. دستش را بر بوم کشید و به رنگ سرد چنگ زد، خیره ماند به رد دستانش بر بوم؛ خاکستری.
و شاید اکنون این همان تصویریست که او در آن، خویشتن را مییابد.
Post #56
46