سلام عزیزِ من.
مدتیست نامهای ننوشته ام اما این به این معنا نیست که تورا از یاد برده ام..
در حال جستجو در گنجهی کلماتم هستم تا حال این روزهایم را توصیف کنم.
زندگی بر وقف مراد نیست، صد البت.. اما اینگونه نیست که کنایهای داشته باشم.
میترسم که نکند قلبم را از دست داده باشم که سنگینی غم را حس نمیکنم؟...
نکند قسمتی از مغزم از کار افتاده که سختیهارا درک نمیکنم؟
یا شاید.. نکند کور رنگی گرفتهام که رنگها این چنین تیره و بی رنگ شمرده میشوند؟
نه. شاید هم آن بزرگسالیای که در کودکی انتظارش را میکشیدم، همین روند را دارد.
شاید آن پلهای که به سرعت از آن بالا میرفتم تا به مقصدش برسم، به انتهایش رسیده و در انتهای آن کلبهای تاریک بوده که در آن بشینم و تنها قدر خودم را بدانم، تا اینگونه قدر دان تلاشهایم باشم.
در هر صورتی که هست..در هر حالی که میگذرد، تا ابد آن حس بی حسی را خواهد داد.
زیرا اکنون تنها من برایِ من هستم، منی که خودم را شناخته و چیز جدیدی برای ارائه ندارم.
Post #32
141