همانطور که قبلا در نامههایم ذکر کرده بودم، مدتهاست زندگی بی رنگ شده و حسی به وجودیت خویش ندارم.
نمیدانم احساساتم اکنون در چه شرایطی است، نمیدانم دگر عشقی را حس میکنم یا به خودم تلقین میکنم تا عشق را حس کنم.
نمیدانم اصلا چیزی را حس میکنم یا خودم را وادار به حس کردن میکنم.
این روزها بی عیب و نگرانی میگذرد اما هر چه تلاش میکنم اوضاع برای من مثل سابق نمیشود. نمیتوانم خودِ جدیدم را بپذیرم، وقتی زمانی میتوانستم پر از احساس باشم.
گاهی حس میکنم قلب ساعتیام از کنترل خارج شده بوده و عقربههایش با بالا ترین سرعت چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و سپس پس از مدتی منفجر شده و از کار افتاده.
حالا اکنون تنها سیاهیِ عظیمی در قفسه سینهام وجود دارد که ناشی از انفجار احساسات و قلبِ کوکیِ کوچک من بوده.
Post #38
104